هوالعشق

#هوالعشق
_روایتگری شهدا

💠 یه استاد حرارت داشتیم . بعد شب احیا بود رفته بودیم احیا ، می دونستیم که فردا امتحان حرارت داریم
ولی رفتیم
دانشگاه شریفم خیلی سخت می گرفت.

💠 برگشتیم ساعت ۳ بود گفتم دیگه شب نمیرسیم چیزی بخونیم
بچه ها گفتند بیایین الان کتاب کنکور حرارت رو بخونیم
الان دیگه تا صبح وقتی نمونده
خلاصه سه الی چهار نفری با آقا #مصطفی نشستیم با هم همون کتاب کنکور رو خوندیم

💠 صبح که رفتیم سر جلسه من گفتم بچه ها ما می افتیم، امکان نداره قبول بشیم
استاد که اومد ورقه ها رو پخش کرد
گفت بچه ها شرمنده، من نتونستم یه کتاب بیشتر بخونم فقط از روی یه کتاب سوال تهیه کردم
برگه روکه نگاه کردم دیدم عین همون کتابه!

💠 سریع جواب دادیم برگه رو دادیم
استاد با تعجب گفت چه جور سریع جواب دادین شما سه نفر!
ما پیش خومون گفتیم با لطف همون پروردگاری که باعث شد ما اتفاقا یه هفته پیش یه کتاب مشترک بخریم و شب امتحان هر دو به سمت همون کتاب بریم...
نمیدونستیم خدا رو چطور شکر کنیم

💠 با همه ی این اوصاف سخت گیری شریف، مصطفی نسبت به دبیرستان ، درسخون تر شده بود ولی بازم روحیه اش طوری نبود که فقط سرش تو کتاب باشه، تو دوران دانشجویی خیلی دغدغه ها پیدا کرده بود مثلا اینکه چرا وضع اقتصادی بعضی از مردم انقدر بده ، از بحث های فلسطین جدا نمیشد ، تو بسیج حضور فعال داشت و معاون فرهنگی بود.
از سال دوم دیگه فقط با درس تئوری قانع نمیشد ، میگفت میخوام کاربرد درسها رو ببینم و با اساتید صحبت کرد تا کار پژوهشی انجام بده.

🔺 به نقل از دوستان شهید

#آقا_مصطفی_دمت_گرم_ایام_امتحانات_مارو_دریاب😄 😅


#خادم_الشهدا
دیدگاه ها (۳)

"بگو همه باید بخونن..." تلاش زیبای یک رفیق برای رفیقش... ...

#شهادت نام گرفت ..وقتے خـ💙 ـدا؛ڪسے را #ڪشت💌 از شدت عشـ❤ ️ـق....

💠 شهید مصطفی احمدی روشن#دوران_دانشجویی#خوابگاه_شریف#خادم_الش...

زیستی با حکایتی زیبا، در هوای شهادتی زیباماندن تو چقدر زیبا ...

*بچه ها من شب یلدا این رو میخواستم پست کنم که مدام نمیشد...ا...

پارت ۸ زندگی شیرین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط