به نام خدایی که جان و روح را آفرید
به نام خدایی که جان و روح را آفرید
Center
قسمت*۱۸*
رینا نگاهی به الکس کرد. در نور سبز، صورت الکس مثل یک ماسک سنگی بود. ترس توی چشمهایش بود اما نه روی لبهایش .
"پس بریم."
رفتند.
راهرو طولانی بود. رینا تا حالا این راهرو را این قدر طولانی ندیده بود. شاید چون همیشه توی نور سفید راه میرفت، با نگهبان های پشت سرش، با دمپایی پلاستیکی در پاهایش. حالا پاهایش لخت بود، کف سرد را حس میکرد، و هیچ کس پشت سرش نبود، فقط الکس کنارش بود.
از کنار سلولها رد شدند. بعضی بچهها بیدار بودند. رینا چشمهای براقی را دید که از پشت میلهها نگاهشان میکردند. هیچکس صدایی از خود در نیاورد. هیچکس درخواست کمک نکرد. بعضی دستشان را به میلهها گرفتند و نگاه می کردند. فقط همین.
رسیدند به چهارراه راهروها. سالن قرمز مستقیم بود. رینا میتوانست بویش را حس کند. بوی ضدعفونی کننده و چیزی سوخته. همان بویی که از اتاقهای بد میآمد.
"ایست."
صدایی از پشت سر آمد. رینا لحظه ای قلبش ایستاد. به پشتش نگاه کرد.
یک پسر بود، چهارده پانزده ساله. موهای قرمز، صورت لاغر، چشمهای گود افتاده. کد روی گردنش: ۷۸۹۱. رینا او را دیده بود. اسمش جکس بود. خودش این اسم را روی پسر گذاشته بود. از روی کتابی که یک بار توی ناهارخوری دیده بود.
"کجا دارین میرین؟" زمزمه کرد.
رینا خواست بگوید "هیچ جا" اما الکس جلو زد.
"طبقه پایین. یه دری به بیرون هست."
جکس به راهرو نگاه کرد. به نور سبز. به دستهایشان که هنوز به هم قلاب بود. "من میدونم اون در کجاست."
رینا ابروهایش را بالا انداخت. "تو تاحالا داخل سالن قرمز رفتی؟"
"سه بار." جکس یقه پیراهنش را پایین کشید. زیر کد ۷۸۹۱، یک عدد سیاه بود: ۶. "سه بار تلاش برای فرار. سه بار مجازات. دفعه سوم دیگه چشم چپم چیزی رو نمیدی ولی در رو دیدم."
"کجاست؟" الکس پرسید.
جکس انگشتش را گذاشت روی چشم چپش که نمیدید. "پشت تخت فلزی. یه در سیاه هست. اما خیلی کوچیک."
"چطور باز میشه؟"
"کد میخواد. کد چهار رقمی."
رینا به الکس نگاه کرد. الکس به رینا.
"۰۷۱۲." رینا گفت.
جکس مکث کرد. بعد سر تکان داد. "شاید. نمیدونم. اونا یه بار جلوی من کد رو زدن ولی نتونستم ببینم."
صدای قدم هایی از دور شنیده می شد. صدای کفش لاستیکی بود ، روی کف سرد. آرام اما نزدیک.
Center
قسمت*۱۸*
رینا نگاهی به الکس کرد. در نور سبز، صورت الکس مثل یک ماسک سنگی بود. ترس توی چشمهایش بود اما نه روی لبهایش .
"پس بریم."
رفتند.
راهرو طولانی بود. رینا تا حالا این راهرو را این قدر طولانی ندیده بود. شاید چون همیشه توی نور سفید راه میرفت، با نگهبان های پشت سرش، با دمپایی پلاستیکی در پاهایش. حالا پاهایش لخت بود، کف سرد را حس میکرد، و هیچ کس پشت سرش نبود، فقط الکس کنارش بود.
از کنار سلولها رد شدند. بعضی بچهها بیدار بودند. رینا چشمهای براقی را دید که از پشت میلهها نگاهشان میکردند. هیچکس صدایی از خود در نیاورد. هیچکس درخواست کمک نکرد. بعضی دستشان را به میلهها گرفتند و نگاه می کردند. فقط همین.
رسیدند به چهارراه راهروها. سالن قرمز مستقیم بود. رینا میتوانست بویش را حس کند. بوی ضدعفونی کننده و چیزی سوخته. همان بویی که از اتاقهای بد میآمد.
"ایست."
صدایی از پشت سر آمد. رینا لحظه ای قلبش ایستاد. به پشتش نگاه کرد.
یک پسر بود، چهارده پانزده ساله. موهای قرمز، صورت لاغر، چشمهای گود افتاده. کد روی گردنش: ۷۸۹۱. رینا او را دیده بود. اسمش جکس بود. خودش این اسم را روی پسر گذاشته بود. از روی کتابی که یک بار توی ناهارخوری دیده بود.
"کجا دارین میرین؟" زمزمه کرد.
رینا خواست بگوید "هیچ جا" اما الکس جلو زد.
"طبقه پایین. یه دری به بیرون هست."
جکس به راهرو نگاه کرد. به نور سبز. به دستهایشان که هنوز به هم قلاب بود. "من میدونم اون در کجاست."
رینا ابروهایش را بالا انداخت. "تو تاحالا داخل سالن قرمز رفتی؟"
"سه بار." جکس یقه پیراهنش را پایین کشید. زیر کد ۷۸۹۱، یک عدد سیاه بود: ۶. "سه بار تلاش برای فرار. سه بار مجازات. دفعه سوم دیگه چشم چپم چیزی رو نمیدی ولی در رو دیدم."
"کجاست؟" الکس پرسید.
جکس انگشتش را گذاشت روی چشم چپش که نمیدید. "پشت تخت فلزی. یه در سیاه هست. اما خیلی کوچیک."
"چطور باز میشه؟"
"کد میخواد. کد چهار رقمی."
رینا به الکس نگاه کرد. الکس به رینا.
"۰۷۱۲." رینا گفت.
جکس مکث کرد. بعد سر تکان داد. "شاید. نمیدونم. اونا یه بار جلوی من کد رو زدن ولی نتونستم ببینم."
صدای قدم هایی از دور شنیده می شد. صدای کفش لاستیکی بود ، روی کف سرد. آرام اما نزدیک.
- ۲۸۶
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط