به نام خدایی که جان و روح را آفرید
به نام خدایی که جان و روح را آفرید
Center
قسمت*۱۹*
صدای قدم هایی از دور شنیده می شد. صدای کفش لاستیکی بود ، روی کف سرد. آرام اما نزدیک.
همه سهتایشان نفسشان را حبس کردند. رینا به سمت چپ اشاره کرد. یک راهرو فرعی. بدون نور سبز و کاملاً سیاه.
دویدند.
توی تاریکی، رینا دست الکس را رها کرد. دستش به دیوار خورد. به میله. به چیزی نرم که فکر میکردند یک بچه بود. صدایی درنیاورد. فقط نگاه کرد.
قدمها رد شدند آرام و بعد دور شدند.
جکس اول حرف زد: "میشه با شما بیام؟"
رینا به الکس نگاه کرد. در تاریکی مطلق، چیزی نمیدید. اما حس میکرد الکس دارد سر تکان میدهد. "باشه." گفت. "اما اگه گیر کردیم، تقصیر من نیست."
"نگران نباش تقصیر خودمه به هر حال تا الان سه بار تلاش کردم." جکس خندید. "بار چهارم شاید درست بشه."
از راهرو فرعی بیرون زدند و برگشتند به چهارراه. راهرو مستقیم. سالن قرمز. رینا بوی سوخته را دوباره حس میکرد. خیلی قوی تر از قبل.
جلوی در سالن قرمز ایستادند. در سفید بود. مثل همه ی درهای دیگر با یک صفحه کلید کوچک کنارش. و یک دوربین که لنزش خاموش بود. خاموش؟ رینا به لنز نگاه کرد. چراغ کوچک قرمز دوربین روشن نبود،خاموش بود. یا شاید خراب بود.
یا...
"کسی اون رو خاموش کرده." الکس گفت.
"کی؟"
"نمیدونم."
جکس دستش را گذاشت روی صفحه کلید. "کد رو بگو."
"۰۷۱۲."
انگشتهای جکس روی دکمهها رفت. صفر. هفت. یک. دو.
صدای بوق بلندی آمد، رینا از جا پرید. اما در سفید باز شد.
سالن قرمز.
همان تخت فلزی. همان نور سفید سرد. همان بوی سوخته و ضدعفونی. اما این بار، پشت تخت، یک در بود. سیاه و کوچک.
جکس راست میگفت.
الکس اول رفت. از روی تخت رد شد و به در سیاه رسید. صفحه کلید دیگهای کنارش بود. این بار نه چهار رقم بلکه شش رقم بود.
رینا قلبش را توی گلویش حس کرد. "۰۷۱۲ کافی نیست."
الکس دستش را روی صفحه کلید گذاشت. نگاه کرد به رینا. به جکس. به دوربین خاموش، به همهی چیزهایی که نمیفهمید.
"چه کدی باید بزنم؟"
صدایی از پشت سرشان آمد. نه از راهرو. از داخل سالن. از جایی که نباید صدا بیاید.
"۲۱۰۷۱۲."
رینا برگشت.
جرمی بلیک پشتشان ایستاده بود. دستهایش توی جیب کت سفیدش بود. عینک طلایی روی بینیاش نور سفید توی عدسیهای عینکش میدرخشید و نمیشد چشمهایش را دید.
صدایش آرام بود. تقریباً مهربان. همان صدا.
"کد ۲۱۰۷۱۲. تولد دخترم. براتون آرزوی موفقیت میکنم."
سکوت مرگباری افتاد.
الکس چاقویی نداشت. جکس یک چشمش نمیدید. رینا یک تکه فلز کوچک توی دست داشت. و جرمی بلیک، تنها، بدون نگهبان، بدون پرستار، لبخند میزد.
همان لبخند نصفه نیمه.
"خب، بچهها. برای چی منتظرین؟ در بازه."
Center
قسمت*۱۹*
صدای قدم هایی از دور شنیده می شد. صدای کفش لاستیکی بود ، روی کف سرد. آرام اما نزدیک.
همه سهتایشان نفسشان را حبس کردند. رینا به سمت چپ اشاره کرد. یک راهرو فرعی. بدون نور سبز و کاملاً سیاه.
دویدند.
توی تاریکی، رینا دست الکس را رها کرد. دستش به دیوار خورد. به میله. به چیزی نرم که فکر میکردند یک بچه بود. صدایی درنیاورد. فقط نگاه کرد.
قدمها رد شدند آرام و بعد دور شدند.
جکس اول حرف زد: "میشه با شما بیام؟"
رینا به الکس نگاه کرد. در تاریکی مطلق، چیزی نمیدید. اما حس میکرد الکس دارد سر تکان میدهد. "باشه." گفت. "اما اگه گیر کردیم، تقصیر من نیست."
"نگران نباش تقصیر خودمه به هر حال تا الان سه بار تلاش کردم." جکس خندید. "بار چهارم شاید درست بشه."
از راهرو فرعی بیرون زدند و برگشتند به چهارراه. راهرو مستقیم. سالن قرمز. رینا بوی سوخته را دوباره حس میکرد. خیلی قوی تر از قبل.
جلوی در سالن قرمز ایستادند. در سفید بود. مثل همه ی درهای دیگر با یک صفحه کلید کوچک کنارش. و یک دوربین که لنزش خاموش بود. خاموش؟ رینا به لنز نگاه کرد. چراغ کوچک قرمز دوربین روشن نبود،خاموش بود. یا شاید خراب بود.
یا...
"کسی اون رو خاموش کرده." الکس گفت.
"کی؟"
"نمیدونم."
جکس دستش را گذاشت روی صفحه کلید. "کد رو بگو."
"۰۷۱۲."
انگشتهای جکس روی دکمهها رفت. صفر. هفت. یک. دو.
صدای بوق بلندی آمد، رینا از جا پرید. اما در سفید باز شد.
سالن قرمز.
همان تخت فلزی. همان نور سفید سرد. همان بوی سوخته و ضدعفونی. اما این بار، پشت تخت، یک در بود. سیاه و کوچک.
جکس راست میگفت.
الکس اول رفت. از روی تخت رد شد و به در سیاه رسید. صفحه کلید دیگهای کنارش بود. این بار نه چهار رقم بلکه شش رقم بود.
رینا قلبش را توی گلویش حس کرد. "۰۷۱۲ کافی نیست."
الکس دستش را روی صفحه کلید گذاشت. نگاه کرد به رینا. به جکس. به دوربین خاموش، به همهی چیزهایی که نمیفهمید.
"چه کدی باید بزنم؟"
صدایی از پشت سرشان آمد. نه از راهرو. از داخل سالن. از جایی که نباید صدا بیاید.
"۲۱۰۷۱۲."
رینا برگشت.
جرمی بلیک پشتشان ایستاده بود. دستهایش توی جیب کت سفیدش بود. عینک طلایی روی بینیاش نور سفید توی عدسیهای عینکش میدرخشید و نمیشد چشمهایش را دید.
صدایش آرام بود. تقریباً مهربان. همان صدا.
"کد ۲۱۰۷۱۲. تولد دخترم. براتون آرزوی موفقیت میکنم."
سکوت مرگباری افتاد.
الکس چاقویی نداشت. جکس یک چشمش نمیدید. رینا یک تکه فلز کوچک توی دست داشت. و جرمی بلیک، تنها، بدون نگهبان، بدون پرستار، لبخند میزد.
همان لبخند نصفه نیمه.
"خب، بچهها. برای چی منتظرین؟ در بازه."
- ۳۱۴
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط