{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با زبان می‌زده گفتند خوش

با زبان می‌زده گفتند خوش
آن سلاطین پر از گفتِ خمش:

سوی ما تا بی‌نهایت راه دور
بر زمین جوییده باید این عبور

گرد پای سالکان سخت‌جان
سرمه‌ی چشمان حق‌مردان جان

سالکی از مال و نخوت باخت سر
واصلی با کبر و شهوت ساخت در

زان درِ آتش‌زن بیهوده‌سوز
عاقبت سوزید این بیراه‌دوز

ساز عاشق خارج از این سازهاست
آنچه عاشق می‌زند از رازهاست

رازها از مردم عامی نهان
با عوام همچون عوام ای جانِ جان

خاص را دیدی ولی لنگر بزن
خاص را از دل بگو و سر بزن

گاه مهدیسی خر یک گاو شد
گاه ناچیزی بری از داو شد

داو دل چون شد دگر بی اختیار
عقل باز و آب زن جان بی گدار

سر به قبله این تو و آن قبله پوچ
خواه تو مکّه نشینی یا که یوچ

عارفِ ملحد بداند این رموز
آنکه روزش شب شد و شبهاش روز

سالک دانا که عقلش سوخته
مشعلش از جام دل افروخته
دیدگاه ها (۲)

سرگشته و حیرانم زین بازی جان‌فرساپیدا و کرانم نیست زین عشق ک...

غمزدگان را بهل و سوی خوشان هلهله کنگام نخستین بزن و دم مزن ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط