{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه

سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه‌ی دوریِ دلبر بگداخت جانم از آتشِ مِهرِ رُخِ جانانه بسوخت
سوزِ‌دل بین که ز بس آتش اشکم، دل شمع دوش بر من، ز سر مهر، چو پروانه بسوخت
آشنایی نَه، غریب است که دلسوز من است چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت
خرقه‌ی زُهد مرا آب خرابات ببرد خانه‌ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله، دلم از توبه که کردم، بشکست همچو لاله جگرم بی مِی و خُمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ! که مرا مَردُمِ چشم خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی! که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت.
دیدگاه ها (۱)

همین الان یهویی دارم آماده حرکت به اصفهان میشم .

ﮐﺴﯽ ک ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺕ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﺍﻭﻧطر...

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاش...

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاش...

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاش...

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت<آتشی بود در این خانه که کا...

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاش...

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاش...

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشي بود در اين خانه که کا...

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاش...

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط