از این پس کارم بیشتر شد
از این پس کارم بیشتر شد ^_^
در کنازر این داستان قراره یک داستان دیگه با حضور شادی و همسر گرامیش بنویسم خسته نباشم
خواهش میکنم از بس که من مهربونم
خواهش میکنم واس شوما نیز مینویسم خخ
خب نظر یادتونه نرهه دوستان عزیییز
Super Stars:
بخش سی و سوم:
سورا اومد و غذا رو گذاشت وسط میز.
هیون دستش رو برد جلو که سورا زد روی دستش و گفت:نه،دست نزن.
هیون با تعجب به سورا نگاه کرد و دستشو کشید عقب و گفت:باشه،حالا چرا میزنی؟
سورا: ^_^ میخوام بگم که اگه مریض شدید من ایچ مسئولیتی در مقابلتون ندارم.چون شما خودتون خواستید من براتون غذا درست کنم،همین حالا شروع کنید ^-^
شین جونگ:نگران نباش،چیزیمون نمیشه ^^
شروع کردن و بعد از اون جونگمین پیشنهاد یه بازی رو داد.
سوریو:چه بازی ای؟^_^
جونگمین:درام¤_¤
سورا:بزن بریییم،سوریو بریم خوشت میاد از بازیش.
دخترا داشتن تک تک میرفتن داخل اتاق که بازی کنن جونگمین دست سورا رو گرفت و کشید کنار و گفت:سورا!
سورا که یک قدم جلو تر رفته بود وقتی دست جونگمین رو روی دستش حس کرد و صدای رو شنید بی حس شد و امونما ایستاد.
جونگمین شروع کرد و گفت:سورا چرا نمیخوایی درمان بشی؟اصلا چرا دیگه نمیخوایی باهم باشیم؟
سورا آب دهنش رو قورت داد و گفت:نمیخوام درمان بشم چون فایده ای نداره،نمیخوام دیگه باهم باشیم چون یعد از یه مدت نیستم و شاید که البته فکر نکنم تو ناراحت میشی.
-اینجوری کا میگی نیست،سورا خواهش میکنم برای درمانت برو:(
-خواهش میکنم،خواهش نکن.
راهشو گرفت و رفت.
سورا رفت داخل و سوریو گفت:سورا!بیا،اول تو بازی کن.
سورا:باشه ^___^ من اول بازی میکنم،بلند شید ببینم ^_^
سورا با جدیت کامل نشست روی صندلی،بازی شروع شد.
با جدیت کامل هم بلزی میکرد.
شین جونگ:تقلب،داره تقلب میکنه!یعنی چی؟حتی یه اشتباهم نمیکنه ببازه؟
سوریو:هیس،ساکت،بذار ببینیم چجوریه!
یوری:منم بلدم.سورا بلند شو نوبت منه *_*
سرگرم شدن تا شب.
شب هم دخترا خسته برگشتن خونه.
وقتی برگشتن سوریو گفت:سورا،برای کنسرت تو بشین پشت دراما!تو خوب میزنی!
سورا با تعجب به سوریو نگاه کرد و گفت:من؟باشه ^__^من خودم میزنم!چه عیبی داره؟تازه طرفدارام هم زیاد میشه ^_^
هیوری:اصلا نذارید این درام بزنه ها!من نمیذارم-_-
سورا با شونه زد به شونه ی هیوری و گفت:حسود-_-
یوری:خب دخترا آروم باشید باشه.
شین جونگ با یه ظرف پر ذرت اومد و رچهار زانو روی مبل نشست و کنترل تلویزیون رو زد.
سوریو:چیشده؟
شین جونگ:امشب قراره تکرار برنامه پخش بشه!
هیوری:راستی،بشینین ببینیمش.
سورا:دخترا من حوصله ندارم میرم بیرون.
یوری:نه،بشین.اول ببین بعد برو.
یک تا یک ساعت و نیم برنامه رو نگاه کردن.بعد از برنامه هم شام خوردن.
که حرف از پسرا شد.
دخترا داشتن تعریف میکردن که چه روزایی با هم داشتن.
نوبت به سورا که رسید بغض گلوشو گرفت و از جاش بلند شد.
بلند شد و کتش رو برداشت و با سرعت از خونه خارج شد.
قدم زنان رفت کنار یه رودخونه که کنار خونشون بود نشست.
همونجا دختری نشسته بود که گیتار دستش بود.
سورا ازش درخواست کرد و خواست که گیتارش رو بهش قرض بده.
سورا گیتار رو گرفت و شروع به زدن آهنگی قدیمی از گروه دابل اس به اسم Againکرد.
همینجور موقع زدن باهاش میخوند و اشکاش سرازیر میشد.
جومگمین هم که از خروج سورا از خونه با خبر شده بود پشت سرش ایستاده بود و نگاهش میکرد.
سورا گیتار رو به دختر پس داد و به پیاده رویش ادامه داد.
از سرما دستاش داخل جیبش بود و داشت میلرزید.
اما انقدر از درون داغ و گرم بود که براش اهمیتی نداشت.
فقط گریه میکرد،همه روزایی که با جونگمین داشت از جلوی چشمش رد میشد.
روز اولی که باهم رفته بودن بازار.
شن بازیاشون.
گوشیش داشت زنگ میخورد.
گوشیش رو چک کرد و فریاد کشید.
گوشی رو داخل رودخونه پرت کرد و خودش افتاد روی زمین.
همینجوری که داشت گریه میکرد و فریاد میزد،جونگمین دوید سمت سورا و صداش زد.
سورا همینجور فریاد میزد و اشک میریخت.
جونگمین نشست جلوش،بلندش کرد و در آغوش کشیدش.
جونگمین:چرا گریه میکنی؟
سورا باز گریه کرد و این دفعه با مشت میکوبید داخل قفسه سینه جونگمین (آروم نه اونقدر که استخوناش بشکنه)
جونگمین:آروم باش،آروم باش.
سورا آروم نمیشد.
جونگمین سورا رو از آغوشش خارج کرد،موهای داخل صورت سورا رو کنار زد و زیر چشماش رو که خیس اشک بود با انگشتاش پاک کرد.
جونگمین:دیگه گریه نکن باشه؟من کنارتم،همیشه باهاتم،تو فقط بخواه،برم یا بمونم؟اگه میخوایی بمونم با جوون و دل کنارتم و حتی برام بیماریت مهم نیست،میبرمت بهترین دکترا،اگه هم نه،باید از دور مواظبت باشم،اما بخاطر اینکه خودت میخوایی ازت دور میشم.تصمیم با خودته بمونم یا برم؟
سورا با بغض آروم گفت:میخوام بمونی،من بچه بازی در اوردم،فقط بخاطر اینکه بعد از مرگم ناراحت نشی،اذیت نشی خواستم دیگه باهم نباشی،اما
در کنازر این داستان قراره یک داستان دیگه با حضور شادی و همسر گرامیش بنویسم خسته نباشم
خواهش میکنم از بس که من مهربونم
خواهش میکنم واس شوما نیز مینویسم خخ
خب نظر یادتونه نرهه دوستان عزیییز
Super Stars:
بخش سی و سوم:
سورا اومد و غذا رو گذاشت وسط میز.
هیون دستش رو برد جلو که سورا زد روی دستش و گفت:نه،دست نزن.
هیون با تعجب به سورا نگاه کرد و دستشو کشید عقب و گفت:باشه،حالا چرا میزنی؟
سورا: ^_^ میخوام بگم که اگه مریض شدید من ایچ مسئولیتی در مقابلتون ندارم.چون شما خودتون خواستید من براتون غذا درست کنم،همین حالا شروع کنید ^-^
شین جونگ:نگران نباش،چیزیمون نمیشه ^^
شروع کردن و بعد از اون جونگمین پیشنهاد یه بازی رو داد.
سوریو:چه بازی ای؟^_^
جونگمین:درام¤_¤
سورا:بزن بریییم،سوریو بریم خوشت میاد از بازیش.
دخترا داشتن تک تک میرفتن داخل اتاق که بازی کنن جونگمین دست سورا رو گرفت و کشید کنار و گفت:سورا!
سورا که یک قدم جلو تر رفته بود وقتی دست جونگمین رو روی دستش حس کرد و صدای رو شنید بی حس شد و امونما ایستاد.
جونگمین شروع کرد و گفت:سورا چرا نمیخوایی درمان بشی؟اصلا چرا دیگه نمیخوایی باهم باشیم؟
سورا آب دهنش رو قورت داد و گفت:نمیخوام درمان بشم چون فایده ای نداره،نمیخوام دیگه باهم باشیم چون یعد از یه مدت نیستم و شاید که البته فکر نکنم تو ناراحت میشی.
-اینجوری کا میگی نیست،سورا خواهش میکنم برای درمانت برو:(
-خواهش میکنم،خواهش نکن.
راهشو گرفت و رفت.
سورا رفت داخل و سوریو گفت:سورا!بیا،اول تو بازی کن.
سورا:باشه ^___^ من اول بازی میکنم،بلند شید ببینم ^_^
سورا با جدیت کامل نشست روی صندلی،بازی شروع شد.
با جدیت کامل هم بلزی میکرد.
شین جونگ:تقلب،داره تقلب میکنه!یعنی چی؟حتی یه اشتباهم نمیکنه ببازه؟
سوریو:هیس،ساکت،بذار ببینیم چجوریه!
یوری:منم بلدم.سورا بلند شو نوبت منه *_*
سرگرم شدن تا شب.
شب هم دخترا خسته برگشتن خونه.
وقتی برگشتن سوریو گفت:سورا،برای کنسرت تو بشین پشت دراما!تو خوب میزنی!
سورا با تعجب به سوریو نگاه کرد و گفت:من؟باشه ^__^من خودم میزنم!چه عیبی داره؟تازه طرفدارام هم زیاد میشه ^_^
هیوری:اصلا نذارید این درام بزنه ها!من نمیذارم-_-
سورا با شونه زد به شونه ی هیوری و گفت:حسود-_-
یوری:خب دخترا آروم باشید باشه.
شین جونگ با یه ظرف پر ذرت اومد و رچهار زانو روی مبل نشست و کنترل تلویزیون رو زد.
سوریو:چیشده؟
شین جونگ:امشب قراره تکرار برنامه پخش بشه!
هیوری:راستی،بشینین ببینیمش.
سورا:دخترا من حوصله ندارم میرم بیرون.
یوری:نه،بشین.اول ببین بعد برو.
یک تا یک ساعت و نیم برنامه رو نگاه کردن.بعد از برنامه هم شام خوردن.
که حرف از پسرا شد.
دخترا داشتن تعریف میکردن که چه روزایی با هم داشتن.
نوبت به سورا که رسید بغض گلوشو گرفت و از جاش بلند شد.
بلند شد و کتش رو برداشت و با سرعت از خونه خارج شد.
قدم زنان رفت کنار یه رودخونه که کنار خونشون بود نشست.
همونجا دختری نشسته بود که گیتار دستش بود.
سورا ازش درخواست کرد و خواست که گیتارش رو بهش قرض بده.
سورا گیتار رو گرفت و شروع به زدن آهنگی قدیمی از گروه دابل اس به اسم Againکرد.
همینجور موقع زدن باهاش میخوند و اشکاش سرازیر میشد.
جومگمین هم که از خروج سورا از خونه با خبر شده بود پشت سرش ایستاده بود و نگاهش میکرد.
سورا گیتار رو به دختر پس داد و به پیاده رویش ادامه داد.
از سرما دستاش داخل جیبش بود و داشت میلرزید.
اما انقدر از درون داغ و گرم بود که براش اهمیتی نداشت.
فقط گریه میکرد،همه روزایی که با جونگمین داشت از جلوی چشمش رد میشد.
روز اولی که باهم رفته بودن بازار.
شن بازیاشون.
گوشیش داشت زنگ میخورد.
گوشیش رو چک کرد و فریاد کشید.
گوشی رو داخل رودخونه پرت کرد و خودش افتاد روی زمین.
همینجوری که داشت گریه میکرد و فریاد میزد،جونگمین دوید سمت سورا و صداش زد.
سورا همینجور فریاد میزد و اشک میریخت.
جونگمین نشست جلوش،بلندش کرد و در آغوش کشیدش.
جونگمین:چرا گریه میکنی؟
سورا باز گریه کرد و این دفعه با مشت میکوبید داخل قفسه سینه جونگمین (آروم نه اونقدر که استخوناش بشکنه)
جونگمین:آروم باش،آروم باش.
سورا آروم نمیشد.
جونگمین سورا رو از آغوشش خارج کرد،موهای داخل صورت سورا رو کنار زد و زیر چشماش رو که خیس اشک بود با انگشتاش پاک کرد.
جونگمین:دیگه گریه نکن باشه؟من کنارتم،همیشه باهاتم،تو فقط بخواه،برم یا بمونم؟اگه میخوایی بمونم با جوون و دل کنارتم و حتی برام بیماریت مهم نیست،میبرمت بهترین دکترا،اگه هم نه،باید از دور مواظبت باشم،اما بخاطر اینکه خودت میخوایی ازت دور میشم.تصمیم با خودته بمونم یا برم؟
سورا با بغض آروم گفت:میخوام بمونی،من بچه بازی در اوردم،فقط بخاطر اینکه بعد از مرگم ناراحت نشی،اذیت نشی خواستم دیگه باهم نباشی،اما
- ۱۱.۰k
- ۱۰ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط