کوچک تر که بودم

کوچک تر که بودم
فکر مي کردم باران اشک خداست

ولي مگر خدا هم گريه می کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!
دوست داشتم زير باران قدم بزنم

تا بوي خدا را حس کنم
اشک خدا را در یک کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

کمي بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!!!
آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد

حس ميکرم که آدمها دل خدا را شکستند
و يا از ياد خدا غافل شدند

همه می گفتند باران رحمت خداست
ولي حس کودکانهء من می گفت:
دیدگاه ها (۱۱)

موسیقی

بسم الله الرحمن الرحیم در ذات حیات، شادی است :بسیاری به دنبا...

💠کتاب پروردگار🔰 حضرت فاطمه (علیها السّلام) در قسمتی از خطبه ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش دوم_"به تو ربطی نداره من ب...

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

dark life = 38

قسمت ۷

time P5پروانه ای کوچک و سفید که در تضاد کامل با سیاهی های آن...

خسف | قصه سی و سوم: امام هادی (ع) (بخش اول)

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط