{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
p57
تهیونگ تمام مدتی که جونگکوک پیش دکتر بود رو بی‌وقفه فکر میکرد.
صدای کشیده شدن در به زمین تهیونگ رو به خودش آورد.
با دیدن جونگکوک سریع از جاش پاشد:« چیشددد؟»
جونگکوک سرش رو پایین انداخت.
تهیونگ فک جونگکوک رو گرفت و سرش رو بالا آورد:« جونگکوک..؟»
جونگکوک لبخندی زد.
فلش بک به ده دقیقه قبل:
دکتر نگاهی مصمم به جونگکوک‌ انداخت:« پس اینجا چی کار می‌کنی؟»
جونگکوک سرش رو کج کرد:« منظورتون چیه؟»
دکتر عینکش رو برای دومین بار در طول این مکالمه عقب داد:« خودت گفتی که از وقتی امگات رو دیدی هالت رنگ گرفته. چطوری هنوز نفهمیدی این درمانه، نه بیماری؟»
چشم های جونگکوک‌ گشاد شدن:« ولی.. ولی چرا یهویی باید هالم رنگ بگیره؟»
دکتر اهی کشید‌ و ارنجش که تا الان روی میز بود رو عقب برد و به صندلی چرخ دار تکیه داد:« اینکه بخوام این حرفو بزنم برای من که دکترم و باید حرف های منطقی بزنم وجهه ی بدی داره، ولی...»
گوش های جونگکوک‌ تیز شدن.
« ولی، گاهی آدم هایی هستن که زندگیت رو تغییر میدن...معجزه میکنن...بعضی ها به دنیات رنگ میدن و...بعضی ها دنیات رو خاکستری میکنن..»
سکوت سنگینی اتاق رو فرا گرفت. سکوتی که فقط صدای ضربان قلب جونگکوک‌ که توی گوشش می‌پیچید اون رو می‌شکست.
دکتر برای بار دوم در طول مکالمه نگاهش رو به برگه ای که اسم جونگکوک داخلش بود داد:« پس منتظر چی هستی؟ من همه ی حرفم رو بهت زدم.. برو و نقاشه زندگیت رو سفت بچسب. نذار کسی که دنیات رو رنگ آمیزی می‌کنه رنگش تموم شه یا قلموش رو گم کنه پسر.. »
جونگکوک سریع از جاش برخاست. سمت در رفت. انگشت هاش رو به ترتیب روی فلزه سرده دستگیره ی در گذاشت. ‌خواست در رو باز کنه که چیزی یادش افتاد.
سمت دکتر برگشت:« میتونم حس کنم اینکه وقتی وارد اتاق شدم مشغول فکر کردن بودید دلیلی داره..میتونم حس کنم که جملاتتون از ته قلبتون میاد.. انگار که خودتون تجربش کردید.. اگر کسی که به زندگیتون رنگ داده رنگش تموم شد یا قلموش گم شد، نوبت شماست که به زندگیش رنگ بدید.. اگر هاله‌ام دوباره خاکستری شد، یعنی اون پسر رو از دست دادم..پس اگر بخوام دوباره صاحب هاله ی رنگی باشم، باید دوباره اون پسر رو به دست بیارم. من این کار رو میکنم، شماهم همین کار رو کنید. روز خوش.»
بعد تعظیم کوتاهی کرد و سریع بیرون رفت.
دکتر به خودش اومد.. شاید این دفعه نوبت اون بود که دنبال رنگ‌آمیزه زندگیش بره و این دفعه خودش باید نقاش باشه تا اون بتونه به رنگ‌آمیزی ادامه بده..
دیدگاه ها (۱۱)

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p58۴ ماه بعد حالا ۴ ماه گذشته بود... توی این ۴...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p59مثلا جمله هایی از قبیله:« خب چه سودی برای من...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p56انگشتش رو روی قسمتی از کاغذ گذاشت:« باید جئو...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p55تهیونگ دست به سینه ایستاد:« نمی‌خوای من باها...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p2- بشین سر جات. هی هوانگ، بیا اینو برام حل کن....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط