p7
صبح با صدای همون دختر جیغ جیغو دیشب بلند شدم آنقدر کلافه بودم و خسته که دلم میخواست بالش رو توی حلقش فرو کنم ولی با دیدن اینکه صبح شده سریع از جام بلند شدم که دختره گفت :چطوری تونستی وارد خوابگاه ما بشی ویزلی تو جات تو همون دخمه گریفیندور هاست حرصم گرفته بود و گفتم : منم علاقه ای به بودن بین یه مشت آدم رو مخ خودخواه ندارم حیف که کلاه گروهبندی گروهم رو اسلایترین انتخاب کرده
دختری که موهای بلند مشکی داشت اومد جلو :تو یه ویزلی نیستی آخرین دختر اون ها جینی بود حتی ظاهر یه ویزلی رو هم نداری تو کی هستی
اون راست میگفت من نه شبیه به خانواده ام بودم نه متعلق به اونها ولی نباید کم میاوردم و میزاشتم بفهمن که من اصلا قدرت جادویی هم ندارم و یه ماگلم پس گفتم : همه چیز ظاهر نیست بعدشم دلیلی نمیدونم که به سوالات شما جواب بدم
دختری جیغ جیغو با خنده از ساک لباس هام لباس ها رو بیرون آورد : نگاهشون کن لباس هاشو با هم بریزی رو ترازو قد یکی از لباس های ما نیست
از دستش کلافه شده بودم لباس هامو از دستش گرفتم و میخواستم دست مشت شدمو به صورتش بکوبم که صدای در متوقفم کرد دختری که تا همین الان مشغول تحقیرم بود با تغییر حالتش به قیافه مظلوم نما گفت بیاید تو دو پسر به اتاق اومدن و دختر با دیدنشون با حالتی لوس سمت یکی از اونها گفت :مت اون ویزلی کثیف میخواست منو بزنه با حالت عصبی گفتم : هنوزم میخوام فقط دلایل بیشتری دارم واسه اینکه محکم ترم بزنمت
پسر با پوزخندی سمت من اومد : اولین باره یه ویزلی رو میبینیم که توی اسلایترین افتاده بدون موندنت اینجا موقته ظاهراً از همه ویزلی ها پرو ترم هستی
از دست همشون کلافه شده بودم چرا آنقدر مغرور بودن سعی کردم خودمو محکم نشون بدم و گفتم : واقعا خوشحال میشم از آدمایی که ادعا میکنن خیلی از بقیه برترن ولی چیزی جز یه مغز پوسیده تو سرشون نیست جدا بشم و با گفتن این حرف تنه ای بهش زدم و از اتاق خارج شدم میدونستم که باید دوباره به خوابگاه برگردم تا لباس بپوشم اما منتظر بودم اونا از اتاق خارج بشن واقعا حوصله بحث باهاشون رو نداشتم اگه یکم دیگه میگذشت شاید حتی میفهمیدن که من بلد نیستم با جادو کار کنم و اوضاع خراب ترم میشد با دیدنشون که از اتاق خارج شدن پشت ستون رفتم و با رفتنشون سریع رفتم تو اتاق داشتم لباسمو عوض میکردم وقتی کامل حاضر شده بودم با صدای باز شدن در متوقف شدن.....
امیدوارم خوشتون اومده باشه ☄️💫
دختری که موهای بلند مشکی داشت اومد جلو :تو یه ویزلی نیستی آخرین دختر اون ها جینی بود حتی ظاهر یه ویزلی رو هم نداری تو کی هستی
اون راست میگفت من نه شبیه به خانواده ام بودم نه متعلق به اونها ولی نباید کم میاوردم و میزاشتم بفهمن که من اصلا قدرت جادویی هم ندارم و یه ماگلم پس گفتم : همه چیز ظاهر نیست بعدشم دلیلی نمیدونم که به سوالات شما جواب بدم
دختری جیغ جیغو با خنده از ساک لباس هام لباس ها رو بیرون آورد : نگاهشون کن لباس هاشو با هم بریزی رو ترازو قد یکی از لباس های ما نیست
از دستش کلافه شده بودم لباس هامو از دستش گرفتم و میخواستم دست مشت شدمو به صورتش بکوبم که صدای در متوقفم کرد دختری که تا همین الان مشغول تحقیرم بود با تغییر حالتش به قیافه مظلوم نما گفت بیاید تو دو پسر به اتاق اومدن و دختر با دیدنشون با حالتی لوس سمت یکی از اونها گفت :مت اون ویزلی کثیف میخواست منو بزنه با حالت عصبی گفتم : هنوزم میخوام فقط دلایل بیشتری دارم واسه اینکه محکم ترم بزنمت
پسر با پوزخندی سمت من اومد : اولین باره یه ویزلی رو میبینیم که توی اسلایترین افتاده بدون موندنت اینجا موقته ظاهراً از همه ویزلی ها پرو ترم هستی
از دست همشون کلافه شده بودم چرا آنقدر مغرور بودن سعی کردم خودمو محکم نشون بدم و گفتم : واقعا خوشحال میشم از آدمایی که ادعا میکنن خیلی از بقیه برترن ولی چیزی جز یه مغز پوسیده تو سرشون نیست جدا بشم و با گفتن این حرف تنه ای بهش زدم و از اتاق خارج شدم میدونستم که باید دوباره به خوابگاه برگردم تا لباس بپوشم اما منتظر بودم اونا از اتاق خارج بشن واقعا حوصله بحث باهاشون رو نداشتم اگه یکم دیگه میگذشت شاید حتی میفهمیدن که من بلد نیستم با جادو کار کنم و اوضاع خراب ترم میشد با دیدنشون که از اتاق خارج شدن پشت ستون رفتم و با رفتنشون سریع رفتم تو اتاق داشتم لباسمو عوض میکردم وقتی کامل حاضر شده بودم با صدای باز شدن در متوقف شدن.....
امیدوارم خوشتون اومده باشه ☄️💫
- ۷.۶k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط