فصل دوم
فصل دوم
پارت بیست و هشتم | قولی که تا همیشه ماند
یک سال از روزی که جنگکوک به سئول برگشته بود، گذشت...
یک سال پر از لحظههای شیرین.
یک سال پر از ساختن دوبارهی چیزی که نزدیک بود از دست برود.
لیانا و جنگکوک یاد گرفته بودند که عشق فقط خندیدن کنار هم نیست...
گاهی یعنی ماندن وقتی همهچیز سخت میشود.
---
آن روز...
سئول زیر نور غروب، زیباتر از همیشه بود.
لیانا کنار پنجره ایستاده بود و به گردنبند ستارهای که هنوز همراهش بود نگاه میکرد.
همان گردنبندی که روز رفتن جنگکوک به او داده بود.
اما این بار...
دیگر نشانهی انتظار نبود.
نشانهی پیروزی بود.
پیروزی عشقی که از فاصله، شک و درد عبور کرده بود.
---
صدای زنگ در آمد.
لیانا با تعجب در را باز کرد.
جنگکوک پشت در ایستاده بود.
اما این بار...
مثل همیشه نبود.
یک کت مشکی شیک پوشیده بود و لبخند خاصی روی صورتش داشت.
لیانا خندید.
ـ «بازم سورپرایز؟»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «آره.»
ـ «تو هیچوقت از این کارا خسته نمیشی؟»
ـ «نه، مخصوصاً وقتی برای تو باشه.»
---
جنگکوک او را به همان تپهای برد که اولین بار عشقشان را اعتراف کرده بود.
همان جایی که سالها قبل، زیر نور ماه، قول داده بود برگردد.
چراغهای شهر پایین پایشان میدرخشید.
لیانا آرام گفت:
ـ «هنوزم اینجا رو دوست داری؟»
جنگکوک نگاهش کرد.
ـ «بیشتر از قبل.»
بعد دستش را گرفت.
ـ «چون اینجا جاییه که فهمیدم بدون تو نمیتونم آیندهمو تصور کنم.»
لیانا لبخند زد.
اما چند ثانیه بعد...
جنگکوک آرام زانو زد.
چشمهای لیانا از تعجب باز شد.
ـ «جنگکوک...»
او جعبهی کوچکی را باز کرد.
داخلش یک حلقهی زیبا بود.
ـ «لیانا...»
ـ «تو اولین کسی بودی که تونستی دیوارهایی که دور قلبم ساخته بودم رو خراب کنی.»
ـ «کسی که از دشمنم تبدیل شد به بهترین اتفاق زندگیم.»
چشمهای لیانا پر از اشک شد.
جنگکوک ادامه داد:
ـ «دو سال منتظر برگشتن به سمتت بودم...»
ـ «اما حالا نمیخوام فقط منتظر لحظههای کوتاه با تو باشم.»
ـ «میخوام تمام روزهای آیندهام کنار تو باشه.»
نفس عمیقی کشید.
ـ «با من ازدواج میکنی؟»
---
چند ثانیه سکوت شد.
بعد لبخند روی صورت لیانا نشست.
همان لبخندی که سالها قبل، قلب جنگکوک را برده بود.
با اشک در چشمهایش گفت:
ـ «آره...»
ـ «هزار بار آره.»
جنگکوک لبخند زد و حلقه را دستش کرد.
بعد آرام او را در آغوش گرفت.
---
چند ماه بعد...
در ایتالیا، کنار دریای زیبا...
مراسم عروسیشان برگزار شد.
همان جایی که زمانی جنگکوک مجبور شده بود برای دو سال از لیانا دور شود...
حالا تبدیل شده بود به جایی که قولشان را برای همیشه ثبت میکردند.
لیانا به جنگکوک نگاه کرد و گفت:
ـ «فکرش رو میکردی یه روز به اینجا برسیم؟»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «نه.»
مکث کرد.
ـ «ولی از همون روز اولی که دیدمت، یه چیزی بهم میگفت تو قراره زندگی منو تغییر بدی.»
و اینبار...
دیگر هیچ فاصلهای نبود.
نه مدرسهای که آنها را دشمن کند...
نه کشوری که آنها را جدا کند...
فقط دو نفر بودند که بعد از تمام سختیها...
همدیگر را انتخاب کرده بودند.
پایان رمان: دشمنی که تبدیل به عشق شد...☕⃢🖤
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
خببب اینمم از پایان رمانننن .
امیدوارمم خوشتون اومده باشهههه .
نظراتتون رو راجبش بهم بگیننننن😁😁
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای اپلود معرفی نامه ی رمان بعدی :
ˡᶦᵏᵉ : 𝟼𝟶💍
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶💍
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟺💍
پارت بیست و هشتم | قولی که تا همیشه ماند
یک سال از روزی که جنگکوک به سئول برگشته بود، گذشت...
یک سال پر از لحظههای شیرین.
یک سال پر از ساختن دوبارهی چیزی که نزدیک بود از دست برود.
لیانا و جنگکوک یاد گرفته بودند که عشق فقط خندیدن کنار هم نیست...
گاهی یعنی ماندن وقتی همهچیز سخت میشود.
---
آن روز...
سئول زیر نور غروب، زیباتر از همیشه بود.
لیانا کنار پنجره ایستاده بود و به گردنبند ستارهای که هنوز همراهش بود نگاه میکرد.
همان گردنبندی که روز رفتن جنگکوک به او داده بود.
اما این بار...
دیگر نشانهی انتظار نبود.
نشانهی پیروزی بود.
پیروزی عشقی که از فاصله، شک و درد عبور کرده بود.
---
صدای زنگ در آمد.
لیانا با تعجب در را باز کرد.
جنگکوک پشت در ایستاده بود.
اما این بار...
مثل همیشه نبود.
یک کت مشکی شیک پوشیده بود و لبخند خاصی روی صورتش داشت.
لیانا خندید.
ـ «بازم سورپرایز؟»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «آره.»
ـ «تو هیچوقت از این کارا خسته نمیشی؟»
ـ «نه، مخصوصاً وقتی برای تو باشه.»
---
جنگکوک او را به همان تپهای برد که اولین بار عشقشان را اعتراف کرده بود.
همان جایی که سالها قبل، زیر نور ماه، قول داده بود برگردد.
چراغهای شهر پایین پایشان میدرخشید.
لیانا آرام گفت:
ـ «هنوزم اینجا رو دوست داری؟»
جنگکوک نگاهش کرد.
ـ «بیشتر از قبل.»
بعد دستش را گرفت.
ـ «چون اینجا جاییه که فهمیدم بدون تو نمیتونم آیندهمو تصور کنم.»
لیانا لبخند زد.
اما چند ثانیه بعد...
جنگکوک آرام زانو زد.
چشمهای لیانا از تعجب باز شد.
ـ «جنگکوک...»
او جعبهی کوچکی را باز کرد.
داخلش یک حلقهی زیبا بود.
ـ «لیانا...»
ـ «تو اولین کسی بودی که تونستی دیوارهایی که دور قلبم ساخته بودم رو خراب کنی.»
ـ «کسی که از دشمنم تبدیل شد به بهترین اتفاق زندگیم.»
چشمهای لیانا پر از اشک شد.
جنگکوک ادامه داد:
ـ «دو سال منتظر برگشتن به سمتت بودم...»
ـ «اما حالا نمیخوام فقط منتظر لحظههای کوتاه با تو باشم.»
ـ «میخوام تمام روزهای آیندهام کنار تو باشه.»
نفس عمیقی کشید.
ـ «با من ازدواج میکنی؟»
---
چند ثانیه سکوت شد.
بعد لبخند روی صورت لیانا نشست.
همان لبخندی که سالها قبل، قلب جنگکوک را برده بود.
با اشک در چشمهایش گفت:
ـ «آره...»
ـ «هزار بار آره.»
جنگکوک لبخند زد و حلقه را دستش کرد.
بعد آرام او را در آغوش گرفت.
---
چند ماه بعد...
در ایتالیا، کنار دریای زیبا...
مراسم عروسیشان برگزار شد.
همان جایی که زمانی جنگکوک مجبور شده بود برای دو سال از لیانا دور شود...
حالا تبدیل شده بود به جایی که قولشان را برای همیشه ثبت میکردند.
لیانا به جنگکوک نگاه کرد و گفت:
ـ «فکرش رو میکردی یه روز به اینجا برسیم؟»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «نه.»
مکث کرد.
ـ «ولی از همون روز اولی که دیدمت، یه چیزی بهم میگفت تو قراره زندگی منو تغییر بدی.»
و اینبار...
دیگر هیچ فاصلهای نبود.
نه مدرسهای که آنها را دشمن کند...
نه کشوری که آنها را جدا کند...
فقط دو نفر بودند که بعد از تمام سختیها...
همدیگر را انتخاب کرده بودند.
پایان رمان: دشمنی که تبدیل به عشق شد...☕⃢🖤
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
خببب اینمم از پایان رمانننن .
امیدوارمم خوشتون اومده باشهههه .
نظراتتون رو راجبش بهم بگیننننن😁😁
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای اپلود معرفی نامه ی رمان بعدی :
ˡᶦᵏᵉ : 𝟼𝟶💍
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶💍
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟺💍
- ۱.۶k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط