🦢 پارت اول | بازگشت
🦢 پارت اول | بازگشت
فرودگاه سئول ــ ساعت ۹ شب
درهای شیشهای فرودگاه باز شد و مردی با قدمهایی آرام بیرون آمد.
کت مشکی، چمدان مشکی و نگاهی که حتی شلوغی فرودگاه هم نمیتوانست تغییرش دهد.
جئون جنگکوک.
بعد از چند سال، بالاخره برگشته بود.
کنارش دختری با لباسهای گرانقیمت قدم میزد و دستش را دور بازوی جنگکوک انداخته بود.
— بالاخره رسیدیم؟
جنگکوک بدون اینکه نگاهش کند، کوتاه جواب داد:
— آره.
دختر لبخندی زد.
— دلم برای سئول تنگ شده بود.
جنگکوک چیزی نگفت.
گوشیاش زنگ خورد.
— بله؟
صدای پدرش از آن طرف خط آمد.
— مستقیم بیا خونه. همه منتظرن.
جنگکوک ابرویش را بالا انداخت.
— امشب؟
— آره. باید قبل از عروسی با هم صحبت کنیم.
تماس قطع شد.
دختر کنارش پرسید:
— قراره کجا بریم؟
جنگکوک چمدانش را برداشت.
— خونه.
---
خانهی بزرگ خانواده، کمی دورتر از مرکز شهر بود.
ماشین جلوی در متوقف شد.
جنگکوک پیاده شد و برای چند ثانیه به ساختمانی که سالها از آن دور بود خیره ماند.
درب باز شد.
پدرش جلو آمد و او را در آغوش گرفت.
— بالاخره برگشتی، پسرم.
جنگکوک فقط لبخند کوتاهی زد.
— سلام، بابا.
بعد نگاهش به زنی افتاد که کنار پدرش ایستاده بود.
مادر لیانا.
و چند قدم عقبتر...
دختری با موهای مرتب و لباس سادهای که یک جعبهی کوچک در دست داشت.
لیانا.
او اصلاً متوجه ورود جنگکوک نشده بود.
با لبخند به مادرش گفت:
— مامان، اینا رو بذارم روی میز؟
جنگکوک چند لحظه ساکت ماند.
اولین چیزی که دید، چهرهی آرام لیانا بود.
نه شبیه آدمهایی که همیشه دور خودش میدید.
نه پرزرقوبرق.
نه مغرور.
فقط...
آرام.
پدرش گفت:
— جنگکوک، ایشون لیاناست.
لیانا بالاخره برگشت.
نگاهشان برای اولین بار به هم افتاد.
چند ثانیه سکوت.
لیانا مؤدبانه لبخند زد.
— سلام.
جنگکوک فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی سرد جواب داد:
— سلام.
لیانا لبخندش را جمع کرد.
همان لحظه فهمید این پسر قرار نیست آدم راحتی باشد.
و جنگکوک هم هنوز نمیدانست...
دختری که همین حالا از او خوشش نیامده بود، قرار است بزرگترین دردسر زندگیاش شود.
پآیآن پآرت اول...📝⃢💍
فرودگاه سئول ــ ساعت ۹ شب
درهای شیشهای فرودگاه باز شد و مردی با قدمهایی آرام بیرون آمد.
کت مشکی، چمدان مشکی و نگاهی که حتی شلوغی فرودگاه هم نمیتوانست تغییرش دهد.
جئون جنگکوک.
بعد از چند سال، بالاخره برگشته بود.
کنارش دختری با لباسهای گرانقیمت قدم میزد و دستش را دور بازوی جنگکوک انداخته بود.
— بالاخره رسیدیم؟
جنگکوک بدون اینکه نگاهش کند، کوتاه جواب داد:
— آره.
دختر لبخندی زد.
— دلم برای سئول تنگ شده بود.
جنگکوک چیزی نگفت.
گوشیاش زنگ خورد.
— بله؟
صدای پدرش از آن طرف خط آمد.
— مستقیم بیا خونه. همه منتظرن.
جنگکوک ابرویش را بالا انداخت.
— امشب؟
— آره. باید قبل از عروسی با هم صحبت کنیم.
تماس قطع شد.
دختر کنارش پرسید:
— قراره کجا بریم؟
جنگکوک چمدانش را برداشت.
— خونه.
---
خانهی بزرگ خانواده، کمی دورتر از مرکز شهر بود.
ماشین جلوی در متوقف شد.
جنگکوک پیاده شد و برای چند ثانیه به ساختمانی که سالها از آن دور بود خیره ماند.
درب باز شد.
پدرش جلو آمد و او را در آغوش گرفت.
— بالاخره برگشتی، پسرم.
جنگکوک فقط لبخند کوتاهی زد.
— سلام، بابا.
بعد نگاهش به زنی افتاد که کنار پدرش ایستاده بود.
مادر لیانا.
و چند قدم عقبتر...
دختری با موهای مرتب و لباس سادهای که یک جعبهی کوچک در دست داشت.
لیانا.
او اصلاً متوجه ورود جنگکوک نشده بود.
با لبخند به مادرش گفت:
— مامان، اینا رو بذارم روی میز؟
جنگکوک چند لحظه ساکت ماند.
اولین چیزی که دید، چهرهی آرام لیانا بود.
نه شبیه آدمهایی که همیشه دور خودش میدید.
نه پرزرقوبرق.
نه مغرور.
فقط...
آرام.
پدرش گفت:
— جنگکوک، ایشون لیاناست.
لیانا بالاخره برگشت.
نگاهشان برای اولین بار به هم افتاد.
چند ثانیه سکوت.
لیانا مؤدبانه لبخند زد.
— سلام.
جنگکوک فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی سرد جواب داد:
— سلام.
لیانا لبخندش را جمع کرد.
همان لحظه فهمید این پسر قرار نیست آدم راحتی باشد.
و جنگکوک هم هنوز نمیدانست...
دختری که همین حالا از او خوشش نیامده بود، قرار است بزرگترین دردسر زندگیاش شود.
پآیآن پآرت اول...📝⃢💍
- ۵۵۰
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط