دیشب با خدا دعوایم شد،
دیشب با خدا دعوایم شد،
باهم قهر کردیم...
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد....
رفتم گوشه ای نشستم و چند قطره اشک ریختم
و خوابم برد...
صبح که بیدار شدم مادرم گفت نمیدانی از دیشب
تا صبح چـــه بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــارانی می امد...
باهم قهر کردیم...
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد....
رفتم گوشه ای نشستم و چند قطره اشک ریختم
و خوابم برد...
صبح که بیدار شدم مادرم گفت نمیدانی از دیشب
تا صبح چـــه بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــارانی می امد...
- ۱.۸k
- ۱۷ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط