رز سیاه
# رز _ سیاه
PART _ ۱٠
تارا: فاصلم زیاد. نبود میپریدم چیزی نمیشد ولی یهو شاخه ای که ازش اویزون بودم شکست و قبل اینکه بتونم کاری کنم افتادم رو زمین و درد فجیعی توی رون پام پیچید و جیغی از درد کشیدم و به رونم نگاه کردم یه تیکه شاخه توش رفته بود خیلی درد میکرد.. تیکه بیرونی شاخه که توی دیدم بود و گرفتم توی دستم ولی قبل اینکه درش بیارم دست مردونه ای مانعم شد و صداش زیر گوشم پیچید
تهیانگ: وقتی افتاد پایین نگران شم فاصلش زیاد نبود و ممکن بود کمی دردش بیاد ولی وقتی جیغ کشید مطمئن شدم یه چیزیش شده وقتی رفتم سمتش دیدم یه شاخه رفته توی رونش قبل اینکه درش بیاره دستمو روی دستش گذاشتم.. بهش دست نزن درش بیاری خونریزیت بدتر میشه
تارا: از دردی که توی پام بود داشت گریم میگرفت با درد نالیدم... چرا دست از سرم برنمیداری راحتم بزار
تهیانگ: باید قبل اینکه فرار کنی توی جنگل بهش فکر میکردی
تارا: من از دست تو و اون کاخ مثل زندانت فرار کردم
تهیانگ: تو باز شروع کردی کجای اون عمارت شبیه زندانه
تارا: دستام مشت شد و فریاد زدم... برای من مثل زندانه چون همه تون یه مشت قاتلین چون براتون مهم نیست کسی که بزور نگهش داشتین ممکنه چه اسیبای ببینه حتا اگه بمیره هم براتون مهم نیست و بازم و با سیلی که بهم زد حرفمو قطع کرد
تهیانگ: منو ببین بهتره همین که هنوز زنده ای خداتو شکر کنی فهمیدی خیلی راحت میتونم بکشمت ولی نمیدونم چرا اینکارو نمیکنم
تارا: پس منو بکش... اصلحت که باهاته همین الان برش دارو یه گلوله خالی کن تو مغزم... دستشو برد پشت کمرشو اصلحه شو برداشت الان دیگه مطمئن بودم اخر راهه گذاشتش روی پیشونیم اشک توی چشمام جمع شد ولی خودمو نباختم.. یالا شلیک کن
تهیانگ: سرمو کج کردمو نگاش میکردم.. نیشخند... خیلی نترسی.. مطمئنم به درد باندم میخوری... قبل اینکه از شوک در بیاد دستمال و از جیبم بداحشتم گذاشتم روی بینیش یکم نقلا کرد ولی زود بیهوش شد.. دستمو پشت کمرش گذاشتم و نگهش داشتم... اروم شاخه رو از پاش در اوردم یه تیکه از لباسمو بردین و پاشو محکن بستم تا بیشتر از این خونریزی نکنه...
مکس: زیادی غد و لجبازه
تهیانک: میدونم... در ماشین و باز کن
مکس: چشم.. رفتم سمت ماشین... در و باز کردم
تهیانگ: رو دستام بلندش کردمو رفتم سمت ماشین گذاشتمش صندلی عقب و نشستم جلو... کای هنوز توی عمارته
مکس: بله ننتظرن تا شما بیاین
تهیانک: بگو یه مریض جدید داره
مکس: چشم
تهیانک: از گوشیش به کای زنگ زد وگفت یه بیمار جدید داره و متتظر بمونه بعدش قطع کر.. برگشتم... به اون توله وحشی نگاه میکردم.. رنگش مثل گچ شده بود معلوم بود خون از دست داده چون زخمش واقعا عمیق بود... تندتر برو مکس
مکس: چشم.. سرعتو بیشتر کردم
تهیانگی: از ایینه به پشت نگاه میکردم
PART _ ۱٠
تارا: فاصلم زیاد. نبود میپریدم چیزی نمیشد ولی یهو شاخه ای که ازش اویزون بودم شکست و قبل اینکه بتونم کاری کنم افتادم رو زمین و درد فجیعی توی رون پام پیچید و جیغی از درد کشیدم و به رونم نگاه کردم یه تیکه شاخه توش رفته بود خیلی درد میکرد.. تیکه بیرونی شاخه که توی دیدم بود و گرفتم توی دستم ولی قبل اینکه درش بیارم دست مردونه ای مانعم شد و صداش زیر گوشم پیچید
تهیانگ: وقتی افتاد پایین نگران شم فاصلش زیاد نبود و ممکن بود کمی دردش بیاد ولی وقتی جیغ کشید مطمئن شدم یه چیزیش شده وقتی رفتم سمتش دیدم یه شاخه رفته توی رونش قبل اینکه درش بیاره دستمو روی دستش گذاشتم.. بهش دست نزن درش بیاری خونریزیت بدتر میشه
تارا: از دردی که توی پام بود داشت گریم میگرفت با درد نالیدم... چرا دست از سرم برنمیداری راحتم بزار
تهیانگ: باید قبل اینکه فرار کنی توی جنگل بهش فکر میکردی
تارا: من از دست تو و اون کاخ مثل زندانت فرار کردم
تهیانگ: تو باز شروع کردی کجای اون عمارت شبیه زندانه
تارا: دستام مشت شد و فریاد زدم... برای من مثل زندانه چون همه تون یه مشت قاتلین چون براتون مهم نیست کسی که بزور نگهش داشتین ممکنه چه اسیبای ببینه حتا اگه بمیره هم براتون مهم نیست و بازم و با سیلی که بهم زد حرفمو قطع کرد
تهیانگ: منو ببین بهتره همین که هنوز زنده ای خداتو شکر کنی فهمیدی خیلی راحت میتونم بکشمت ولی نمیدونم چرا اینکارو نمیکنم
تارا: پس منو بکش... اصلحت که باهاته همین الان برش دارو یه گلوله خالی کن تو مغزم... دستشو برد پشت کمرشو اصلحه شو برداشت الان دیگه مطمئن بودم اخر راهه گذاشتش روی پیشونیم اشک توی چشمام جمع شد ولی خودمو نباختم.. یالا شلیک کن
تهیانگ: سرمو کج کردمو نگاش میکردم.. نیشخند... خیلی نترسی.. مطمئنم به درد باندم میخوری... قبل اینکه از شوک در بیاد دستمال و از جیبم بداحشتم گذاشتم روی بینیش یکم نقلا کرد ولی زود بیهوش شد.. دستمو پشت کمرش گذاشتم و نگهش داشتم... اروم شاخه رو از پاش در اوردم یه تیکه از لباسمو بردین و پاشو محکن بستم تا بیشتر از این خونریزی نکنه...
مکس: زیادی غد و لجبازه
تهیانک: میدونم... در ماشین و باز کن
مکس: چشم.. رفتم سمت ماشین... در و باز کردم
تهیانگ: رو دستام بلندش کردمو رفتم سمت ماشین گذاشتمش صندلی عقب و نشستم جلو... کای هنوز توی عمارته
مکس: بله ننتظرن تا شما بیاین
تهیانک: بگو یه مریض جدید داره
مکس: چشم
تهیانک: از گوشیش به کای زنگ زد وگفت یه بیمار جدید داره و متتظر بمونه بعدش قطع کر.. برگشتم... به اون توله وحشی نگاه میکردم.. رنگش مثل گچ شده بود معلوم بود خون از دست داده چون زخمش واقعا عمیق بود... تندتر برو مکس
مکس: چشم.. سرعتو بیشتر کردم
تهیانگی: از ایینه به پشت نگاه میکردم
- ۱.۳k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط