پارت هشتم
پارت هشتم
رفتن انیا از امارت
لونا : چی بگو
انیا : جونکوک از کی با الا نامزده
لونا : خب ی سه روزی میشه
انیا : سه روز ...همدیگرو دوس دارن
لونا :اره
🤍 : یهو یادم امد ک من امروز قراره برم پیش جونکوک تا ثبت نام کنم وای خاک تو سرم رفتم لباس پوشیدم بعد به لونا گفتم من میرم بیرون و گفت کجا منم گفتم زود برمیگردم
🤍 : ی تاکسی گرفتم و رفتم رسیدم به اونجا وارد شرکت شدم و رفتم سمت دفتر در زدم
جونکوک : بفرمایین
انیا : سلام
جونکوک : خب امدین من دیروز سرم شلوغ نتونستم فرم رو بیارم
انیا : اشکالی نداره من اومدم ک بگم نمیخوام ثبت نام کنم
جونکوک : تهیونگ مجبورت کرد
انیا : نه همینجوری خودم خواستم
جونکوک : باشه.... فقط یه چیزی
انیا : چی
جونکوک : کارن نیم ساعت پیش اومده بود سراغ تو
انیا : چی گفتی
جونکوک : گفتم ندارم ازش
انیا : ممنون خداحافظ
جونکوک : خداحافظ
🤍 : رفتم بیرون ک یهو یه نفر ی دستمال گرفت تو دهنم و از اونجا انگار جونکوک اومد
+: انگاری جونکوک از اونجا میرفته بیرون دیده انیا رو میخوان ببرن اونم زدتشون و انیا رو نجات داده
جونکوک : حالت خوبه انیا
انیا : خوبم مرسی
🤍 : جونکوک کمکم کرد و منو بورد تو و بهم اب داد
جونکوک : مطمئنی حالت خوبه انیا
انیا : اره خوبم
جونکوک : میخوای بریم بیمارستان
انیا : نه حالم خوبه لازم نیست
🤍 : گوشیه جونکوک زنگ خورد تهیونگ بود گفت از انیا خبر نداری اونم گفت پیش منه و سریع اومد
تهیونگ: تو اینجا چکار میکنی مگه نگفتم خونه بمون
جونکوک: تهیونگ این اومده بود پیش من
تهیونگ: برای چی هان چرا رنگت پریده
انیا : خوبه پرسیدی
+ جونکوک میخواست بگه که
انیا : جونکوک نگو بهش چه فایده ای داره
تهیونگ: چی شده
انیا : چی شده یهو دلسوز شدی
تهیونگ: انیا یه کاری نکن داد بزنما
جونکوک : بسه تمومش کنین نگا انگار میخواستن انیا رو بدزدن بعد من اومدم نجاتش دادم
تهیونگ: کی اینکارو کرده
جونکوک : نمیدونم
انیا : خب معلومه کی اینکارو کرده
تهیونگ: کی
انیا : تو نمیشناسیش کیه
جونکوک : نگو اونه
انیا : خب معلومه جونکوک
تهیونگ: نکنه کارن رو میگی
انیا : تو از کجا میدونی
تهیونگ: خب اون برای من کار میکنه
+ : انیا و جونکوک همزمان گفتن چی
■□□□□□□■□□□□□□■
منتظر پارت بعد باشین💋😇
رفتن انیا از امارت
لونا : چی بگو
انیا : جونکوک از کی با الا نامزده
لونا : خب ی سه روزی میشه
انیا : سه روز ...همدیگرو دوس دارن
لونا :اره
🤍 : یهو یادم امد ک من امروز قراره برم پیش جونکوک تا ثبت نام کنم وای خاک تو سرم رفتم لباس پوشیدم بعد به لونا گفتم من میرم بیرون و گفت کجا منم گفتم زود برمیگردم
🤍 : ی تاکسی گرفتم و رفتم رسیدم به اونجا وارد شرکت شدم و رفتم سمت دفتر در زدم
جونکوک : بفرمایین
انیا : سلام
جونکوک : خب امدین من دیروز سرم شلوغ نتونستم فرم رو بیارم
انیا : اشکالی نداره من اومدم ک بگم نمیخوام ثبت نام کنم
جونکوک : تهیونگ مجبورت کرد
انیا : نه همینجوری خودم خواستم
جونکوک : باشه.... فقط یه چیزی
انیا : چی
جونکوک : کارن نیم ساعت پیش اومده بود سراغ تو
انیا : چی گفتی
جونکوک : گفتم ندارم ازش
انیا : ممنون خداحافظ
جونکوک : خداحافظ
🤍 : رفتم بیرون ک یهو یه نفر ی دستمال گرفت تو دهنم و از اونجا انگار جونکوک اومد
+: انگاری جونکوک از اونجا میرفته بیرون دیده انیا رو میخوان ببرن اونم زدتشون و انیا رو نجات داده
جونکوک : حالت خوبه انیا
انیا : خوبم مرسی
🤍 : جونکوک کمکم کرد و منو بورد تو و بهم اب داد
جونکوک : مطمئنی حالت خوبه انیا
انیا : اره خوبم
جونکوک : میخوای بریم بیمارستان
انیا : نه حالم خوبه لازم نیست
🤍 : گوشیه جونکوک زنگ خورد تهیونگ بود گفت از انیا خبر نداری اونم گفت پیش منه و سریع اومد
تهیونگ: تو اینجا چکار میکنی مگه نگفتم خونه بمون
جونکوک: تهیونگ این اومده بود پیش من
تهیونگ: برای چی هان چرا رنگت پریده
انیا : خوبه پرسیدی
+ جونکوک میخواست بگه که
انیا : جونکوک نگو بهش چه فایده ای داره
تهیونگ: چی شده
انیا : چی شده یهو دلسوز شدی
تهیونگ: انیا یه کاری نکن داد بزنما
جونکوک : بسه تمومش کنین نگا انگار میخواستن انیا رو بدزدن بعد من اومدم نجاتش دادم
تهیونگ: کی اینکارو کرده
جونکوک : نمیدونم
انیا : خب معلومه کی اینکارو کرده
تهیونگ: کی
انیا : تو نمیشناسیش کیه
جونکوک : نگو اونه
انیا : خب معلومه جونکوک
تهیونگ: نکنه کارن رو میگی
انیا : تو از کجا میدونی
تهیونگ: خب اون برای من کار میکنه
+ : انیا و جونکوک همزمان گفتن چی
■□□□□□□■□□□□□□■
منتظر پارت بعد باشین💋😇
- ۱۳۹
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط