{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چقدر عجیب و غریب شده این قصه عاقبت به هم رسیده اند قرار ب

چقدر عجیب و غریب شده این قصه عاقبت به هم رسیده اند قرار به نرسیدن بود من فکر میکنم مشکل ما برای نرسیدن این بود که ما نه کافه نادری داشتیم نه با هم قهوه خوردیم اصلن من قهوه خوردن را اتفاق عاشقانه ای نمیدانم نه لاله زار همان لاله زار قدیم بود که باهم سینما برویم مشکل همین هاست به نظرم فیلم ها از زندگی عاشقانه ترند به نظرم کسی نشسته و زندگی مرا سانسور کرده تمام رسیدن هایش را در اورده که بد اموزی نداشته باشد به نظرم صبح ها زمان خوبی برای حرف های عاشقانه نیست اما بگذار بگویم هر چه فکر کردم تازه فهمیدم که مشکل ما همین هاست شاید تو چون عینک نداری و یا شاید من چون ... اما من که همیشه میخواستم دکتر شوم و تو همیشه میخواستی نویسنده شوی نشدم و نمیدانم تو نویسنده شدی یا نه ولی میدانم که مشکل ما فقط کافه نادری بود و بس که نرفتیم که نبود که نرسیدیم.....!!!

----------------
دیدگاه ها (۲)

ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ ...ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﯼ ﭼﯿﺴﺖ ؟ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﭼﻪ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ...

ﺩﻟﮕﯿﺮﻡﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﻏﺮﻕ ﺧﻮﺩﺵ ﮐﺮﺩ!ﺍﻣﺎ ﻧﺠﺎﺗﻢ ﻧﺪﺍﺩ …

ابری شده چشمم که دلی سیر ببارد تا بعد تو دیگر به کسی دل نسپا...

"اشــــــــکهایـــم"را"بـــــی صـــــــدا"در اوج "ســـــــــ...

شرابی از جنس نفرت

پارت ۵اوبیتو وارد کافه بار شد. از وقتی که پدر و مادرش وقتی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط