{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۵

اوبیتو وارد کافه بار شد. از وقتی که پدر و مادرش وقتی که او بچه بود فوت کرده بودند، همسایه هایش در مخارج زندگی به او کمک میکردند. چون هوکاگه ی دوم قبیله ی اوچیها را از دهکده جدا کرده بود، و ان ها کاملا جدا از دهکده با رئیسی که خودشان تعیین میکردند زندگی دیگری داشتند. ولی از سال پیش که ۱۱ ساله شد، مجبور شد روی پای خودش بایستد. هنوز ماموریت نمیرفت که حقوق دریافت کند، پس او یک کار پاره وقت توی کافه بار پیدا کرد تا از پس هزینه های خورد و خوراک و لباس هایش بر بیاید.
"سلام استاد."
اوبیتو بعد از وارد شدن گفت. صاحب کافه، زن خوشرویی بود که اوبیتو او را استاد صدا میکرد. چون زن در حین کار، به اوبیتو مهارت های نینجایی یاد میداد. پرتاب شوریکن و چند تا از جوتسوهایی که اوبیتو ایراد داشت.
"اوه سلام اوبیتو، دیر کردی. فکر کردم شاید امروز نیای، میدونم تیم بندی اکادمی بوده."
اوبیتو سرش را تکان داد، به نشانه ی نه. پیشبند کرمی رنگی را از روی میز برداشت و پوشید.
"اره، ولی نمیشه کار رو پیچوند. میدونید، با یه دختره که اسمش رینه تیم شدم و...کاکاشی."
اسم کاکاشی را با حرص گفت، ولی نفهمید چرا اینبار نرم تر از چیزی که میخواست بیرون امد. زن نیشخند زد.
"اوه، کاکاشی؟ همون که همیشه ازش بد میگی؟ شانست افتضاحه پسر."
اوبیتو پوزخندی تحویل داد، دسته ای از منو های نامرتب را برداشت تا مرتب کند و قبل از اینکه مشتری ها برسند روی میز ها بگذارد. همانطور که اوبیتو و 'استاد' با هم حرف میزدند، چند نفر در کافه را باز کردند.

بعد از اینکه اوبیتو ناگهانی تیم را ترک کرد و دوید توی جاده، بقیه هم راه افتادند برگردند خانه. کاکاشی تو راه داشت فکر میکرد، اینکه چرا اوبیتو یهویی سعی کرد برگردد. میدانست که او معمولا کار خاصی توی خانه نمیکند، پس چرا؟ سعی کرد بهش فکر نکند و این را بگذارد به حساب اینکه شاید او کار داشته یا میخواسته برود مهمانی و چیزی شبیه این.
همانطور که به راهش ادامه میداد، به دوتا از دوست ها، یا بهتر است بگوییم، همسایه هایش برخورد. که معمولا با هم وقت میگذراندند.
+"عه، اینکه کاکاشیه. چه خبر؟"
-"ما داشتیم اینوری قدم میزدیم، چه شانسی! شنیدم امروز تیم بندیت بوده کاکاشی."
کاکاشی، با اینکه زیاد خوشش نمیامد با کسی حرف بزند، ولی جوابشان را داد و تعریف کرد که چه اتفاق هایی افتاده. بعد شانه ای بالا انداخت و راجب اوبیتو و اینکه یهویی غیبش زده هم گفت.
+"پشمام، ینی همینجوری یهویی گذاش رف؟"
-"نمیدونم، ولی نمیتونه روز تیم بندی بره مهمونی، میتونه؟ حتما قضیه یه چیز دیگه س."
کاکاشی به ان حرف فکر کرد، حق با ان پسر بود، تا حدودی. این شروع کرد فکرش را درگیر کردن، با اینکه دلش نمیخواست راجب کسی مثل اوبیتو فکر کند. بعد یکی از دوست هایش پیشنهادی داد که کاکاشی خیلی تمایل نداشت قبول کند.
+"میگم چطوره بریم کافه، هوم؟ هم یکم استراحت میکنیم هم میشه بیشتر راجبش حرف زد."
پسر دیگر هم موافقت کرد، چرخیدند طرف کاکاشی.
"ام...نمیدون-"
کاکاشی خواست بگوید ولی پسر اول دست او را گرفت و شروع کرد راهنمایی کردن سمت کافه.
+"بیا انقد ضد حال نباش. خیلی وقته نرفتیم بیرون."
کاکاشی اه کشید ولی متوقف هم نشد، شاید برای اینکه بتواند امشب برای ماموریت فردا مطالعه کند یک فنجان قهوه خیلی هم بد بنظر نمیرسید. پیاده رو را که پیچیدند، سه تایی جلوی در کافه ایستادند.
"خب، بریم تو."
کاکاشی قبل از اینکه در شیشه ای را هل دهد گفت، ولی با کسی که انجا دید، چشم هایش تا ته گرد شد‌.
دیدگاه ها (۲)

زیست داره پدرمو در میاره جدی.

پارت ۶او اوبیتو بود!با یک پیشبند گارسون واقعی داشت یکی از می...

پارت ۴"نمیخوام با اون کله سفید برم ماموریت! نمیخوام."اوبیتو ...

پارت ۳با همان حرف اوبیتو با اخم سرش را چرخاند و چشم های تیره...

پارت ۹اوبیتو بعد از آغوش گرمی که 'استاد' به او هدیه داد، احس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط