کله پوک صورتی
کله پوک صورتی✨️
پارت ۶۹ 《فصل دوم پارت ۲۹》
یه اقاعه:ببخشید بانو بلکبل میشه من همراه امشبتون باشم؟؟
بکی :واییی آره معلومه که میشه
بکی توی ذهنش:،جقدر خوشتیپه
ایون :جییییییی
ایون در گوش دامیان:ارباب دامیان جونمم میشه یک کاری کنی اون کله خرگوشی اون مرتیکه ی یالغوز بپیجونه؟
دامیان :از بکی خوشت میاد؟؟
ایون :اهه ...نه بابا استفراغم میگیره فقط یه کاری بکن
دامیان :باشه
زنگ ناهار :
دامیان میره بیش بکی و انیا
دامیان :آهای دیگه دنبال اون ازمایشگاه نگردین
بکی :برای جی؟
انیا :ها؟؟؟؟
دامیان :اسن نامه رو بخونین نوشته دنبال این ازمایشگاه زارت نباشید اگه میخوایم زنده بمونید همه جیز توی تولد ۱۸ سالگی مشخص میشه
بکی :اما جرا ۱۸ سالگی ؟؟؟
دامیان:من جمیدونم نامه رو من که ننوشتم
انیا :آخيش انیا حوصلهی ماجراجویی دیگه نداره
بکی :واقعا قبلا خیلی ماجراجویی دوست داشتی
دامیان :درضمن با ورم نمیشه با شما ماجراجویی میرفتم
بوی:وایی جون تو از این قضیه خبر داشتی نمیشد تنهات بزاریم
دامیان:خلاصه فعلا پیگیر نباشید برای خودتون دردسر میشه
زنگ تاریخ راهنمایی ها :
جون زنگ تاریخ بود نه انیا و نه دامیان کلاسی برای آموزش به راهنمایی ها نداشتن
انیا روی نیمکت درحال خوردن بادوم زمینی
و دامیان درحال کتاب خوندن 《ای خرخون 🗿》
باد آرام میوزید نسیمی خنگ اون هارا به دنبال داشته《منظورم برگ های درخت هاعه》
دامیان میره به طرف انیا
دامیان :منم کلاسی ندارم باورم نمیشه دنیا به جایی رسیده با توعه استفراغ دارم حرف میزنم اونم با ادبانه
انیا :اع استفراع حرف خوبیه ؟آقای استفراغ دزموند
دامیان :بهت رو میدم پرو نشو احمق
معلم ادبیات 《زن هست》:سلام آقای دزموند و خانم فورجر وایی میتونید مراقب امتحان باشید
انیا :آره
معلم ادبیات :خوبه راستی همستر من و دیدین
معلم ادبیات همسترشو به همراه قفس آورد
نکته :دامیان از همستر میترسه
انیا :عه جه نازه
دامیان :عاااااا اهم اهم من باید بر.....
معلم ادبیات :الان درش میارم
دامیان :نههه نه نه درش نیارررر
دامیان توی ذهنش :دامیان آروم باش کسی نباید بفهمه از همستر میترسی
انیا که ذهن دامیان و خونده بود توی ذهنش :هه بسر دوم یادش رفته ذهن میخونم این خانومه بره یادش میارم ولی آخه اینا خیلی نازن
معلم ادبیات :وا جی شده آقای دزموند ؟؟
دامیان:هی...ه...هیجی من میرم
معلم ادبیات:وا
اسم معلم ادبیات هاتسو کن است فامیلیش ایمو《هاتسو صداش میزنن》
هاتسو:خیله خب میبینمت خانم فورجر
انیا :بله خانم ایمو
انیا رفت ببینه دامیان جش شده وقتی رفت ببینه یک دفعه با یه فاجعه رو به رو شد ............
ببخشید کم بود و ببخشید دیر گذاشتم عید دیدنی خونه عمم بودم 🗿
پارت ۶۹ 《فصل دوم پارت ۲۹》
یه اقاعه:ببخشید بانو بلکبل میشه من همراه امشبتون باشم؟؟
بکی :واییی آره معلومه که میشه
بکی توی ذهنش:،جقدر خوشتیپه
ایون :جییییییی
ایون در گوش دامیان:ارباب دامیان جونمم میشه یک کاری کنی اون کله خرگوشی اون مرتیکه ی یالغوز بپیجونه؟
دامیان :از بکی خوشت میاد؟؟
ایون :اهه ...نه بابا استفراغم میگیره فقط یه کاری بکن
دامیان :باشه
زنگ ناهار :
دامیان میره بیش بکی و انیا
دامیان :آهای دیگه دنبال اون ازمایشگاه نگردین
بکی :برای جی؟
انیا :ها؟؟؟؟
دامیان :اسن نامه رو بخونین نوشته دنبال این ازمایشگاه زارت نباشید اگه میخوایم زنده بمونید همه جیز توی تولد ۱۸ سالگی مشخص میشه
بکی :اما جرا ۱۸ سالگی ؟؟؟
دامیان:من جمیدونم نامه رو من که ننوشتم
انیا :آخيش انیا حوصلهی ماجراجویی دیگه نداره
بکی :واقعا قبلا خیلی ماجراجویی دوست داشتی
دامیان :درضمن با ورم نمیشه با شما ماجراجویی میرفتم
بوی:وایی جون تو از این قضیه خبر داشتی نمیشد تنهات بزاریم
دامیان:خلاصه فعلا پیگیر نباشید برای خودتون دردسر میشه
زنگ تاریخ راهنمایی ها :
جون زنگ تاریخ بود نه انیا و نه دامیان کلاسی برای آموزش به راهنمایی ها نداشتن
انیا روی نیمکت درحال خوردن بادوم زمینی
و دامیان درحال کتاب خوندن 《ای خرخون 🗿》
باد آرام میوزید نسیمی خنگ اون هارا به دنبال داشته《منظورم برگ های درخت هاعه》
دامیان میره به طرف انیا
دامیان :منم کلاسی ندارم باورم نمیشه دنیا به جایی رسیده با توعه استفراغ دارم حرف میزنم اونم با ادبانه
انیا :اع استفراع حرف خوبیه ؟آقای استفراغ دزموند
دامیان :بهت رو میدم پرو نشو احمق
معلم ادبیات 《زن هست》:سلام آقای دزموند و خانم فورجر وایی میتونید مراقب امتحان باشید
انیا :آره
معلم ادبیات :خوبه راستی همستر من و دیدین
معلم ادبیات همسترشو به همراه قفس آورد
نکته :دامیان از همستر میترسه
انیا :عه جه نازه
دامیان :عاااااا اهم اهم من باید بر.....
معلم ادبیات :الان درش میارم
دامیان :نههه نه نه درش نیارررر
دامیان توی ذهنش :دامیان آروم باش کسی نباید بفهمه از همستر میترسی
انیا که ذهن دامیان و خونده بود توی ذهنش :هه بسر دوم یادش رفته ذهن میخونم این خانومه بره یادش میارم ولی آخه اینا خیلی نازن
معلم ادبیات :وا جی شده آقای دزموند ؟؟
دامیان:هی...ه...هیجی من میرم
معلم ادبیات:وا
اسم معلم ادبیات هاتسو کن است فامیلیش ایمو《هاتسو صداش میزنن》
هاتسو:خیله خب میبینمت خانم فورجر
انیا :بله خانم ایمو
انیا رفت ببینه دامیان جش شده وقتی رفت ببینه یک دفعه با یه فاجعه رو به رو شد ............
ببخشید کم بود و ببخشید دیر گذاشتم عید دیدنی خونه عمم بودم 🗿
- ۱۳.۴k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط