پشیمونی
پشیمونی..
پارت۴
ویو جنا
لیام بیدار شد و صبحانه خورد..و ازم خواست ببرمش بیرون..
ساعت دوازده ظهر زدیم بیرون و حدودا تا ساعت هفت شب بیرون بودیم و من کلا چرخوندمش..
امشب قرار بود بچه بیان..(ویمین(شیپ نه خلاصه کردم) و جونگهی)
رفتیم خونه..
جلو در بچه ها بودن.
جونگهی: خونه نبودی؟
جیمین: مثله اینکه..نه نبوده.
جنا: ولش بریم بالا..
لیام درجا رفت بغل جونگهی..
جونگهی هم هی نازش میداد.
رفتیم بالا در رو که باز کردم..
همه رفتن تو..
من کلید رو در آوردم و رفتم تو.
همه خشکشده بودن.
رفتم جلو..
جونگ کوک بود که لبش رژ لبی شده بود.
و کنارش هم به زن..
ته: جونگ کوک اینجا چخبره؟
کوک: چی چخبر..
جیمین: چیی؟.. زنه کیه.
کوک: زنم...
جونگهی که تا الان لال شده بود.
داد زد..
جونگهی: زنتتتتتت..
جلوی بچه چهار سالممم؟
لیام چشماش اشکی شده بود.
از بغل جونگهی کشیدمش و از خونه زدم بیرون..
سوار ماشینم شدم..و به سمت یکی از عمارت هام حرکت کردم.
ویو جونگ کوک
جونگهی اومد سمتم..
خواست یکی بزنه تو دهنم..اما دستش رو نگه داشت..
جونگهی: گفتیم دختر بازی کن..هر جا خواستی برو..اما زن نگیررر(عربده)
با بغض سرش رو تکون داد.
و از خونه خارج شد.
جیمین و تهیونگ موندن..
نگام میکردن.
تهیونگ لال بود.
اما جیمین با دستایی مشت شده..
و فکی که از عصبانیت و بغض میلرزید لب باز کرد.
جیمین: مبارک باشه..به پای هم پیر شید.
و بازو ی تهیونگ رو گرفت و بردش..
منم به در زل زده بودم.
لونا: ولشون کن..عزیزم..تو دیگه منو داری.
حواسمو دادم بهش.
کوک: آره.. اره بریم بالا..
و برآید استایل بغلش کردم.
ادامه دارد..
پارت۴
ویو جنا
لیام بیدار شد و صبحانه خورد..و ازم خواست ببرمش بیرون..
ساعت دوازده ظهر زدیم بیرون و حدودا تا ساعت هفت شب بیرون بودیم و من کلا چرخوندمش..
امشب قرار بود بچه بیان..(ویمین(شیپ نه خلاصه کردم) و جونگهی)
رفتیم خونه..
جلو در بچه ها بودن.
جونگهی: خونه نبودی؟
جیمین: مثله اینکه..نه نبوده.
جنا: ولش بریم بالا..
لیام درجا رفت بغل جونگهی..
جونگهی هم هی نازش میداد.
رفتیم بالا در رو که باز کردم..
همه رفتن تو..
من کلید رو در آوردم و رفتم تو.
همه خشکشده بودن.
رفتم جلو..
جونگ کوک بود که لبش رژ لبی شده بود.
و کنارش هم به زن..
ته: جونگ کوک اینجا چخبره؟
کوک: چی چخبر..
جیمین: چیی؟.. زنه کیه.
کوک: زنم...
جونگهی که تا الان لال شده بود.
داد زد..
جونگهی: زنتتتتتت..
جلوی بچه چهار سالممم؟
لیام چشماش اشکی شده بود.
از بغل جونگهی کشیدمش و از خونه زدم بیرون..
سوار ماشینم شدم..و به سمت یکی از عمارت هام حرکت کردم.
ویو جونگ کوک
جونگهی اومد سمتم..
خواست یکی بزنه تو دهنم..اما دستش رو نگه داشت..
جونگهی: گفتیم دختر بازی کن..هر جا خواستی برو..اما زن نگیررر(عربده)
با بغض سرش رو تکون داد.
و از خونه خارج شد.
جیمین و تهیونگ موندن..
نگام میکردن.
تهیونگ لال بود.
اما جیمین با دستایی مشت شده..
و فکی که از عصبانیت و بغض میلرزید لب باز کرد.
جیمین: مبارک باشه..به پای هم پیر شید.
و بازو ی تهیونگ رو گرفت و بردش..
منم به در زل زده بودم.
لونا: ولشون کن..عزیزم..تو دیگه منو داری.
حواسمو دادم بهش.
کوک: آره.. اره بریم بالا..
و برآید استایل بغلش کردم.
ادامه دارد..
- ۹.۱k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط