{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های مافیا

سایه‌های مافیا
پارت : ۱

باران بی‌وقفه روی شیشه‌های بلند برج «جی‌اِس گروپ» می‌بارید.
کارمندها یکی‌یکی ساختمان را ترک می‌کردند.
اما چراغ آخرین طبقه هنوز روشن بود.
پشت آن درهای شیشه‌ای، مردی ایستاده بود.
مردی که همه او را فقط یک تاجر موفق می‌شناختند.

جئون جونگ کوک کت مشکی‌اش را روی دوشش انداخت.
نگاهش روی چراغ‌های شهر ثابت مانده بود.
سال‌ها بود همین منظره را هر شب تماشا می‌کرد.
اما هیچ شب، آرامش واقعی نصیبش نمی‌شد.
چیزی در زندگی‌اش همیشه کم بود.

روی میز کارش فقط یک قاب عکس قرار داشت.
عکس زنی که لبخندش هنوز در ذهن او زنده بود.
جونگ کوک قاب را آرام در دست گرفت.
لبخند کوتاهی روی لبش نشست.
اما خیلی زود همان لبخند محو شد.

صدای در، سکوت اتاق را شکست.
پارک جیمین بدون معطلی وارد شد.
چند پرونده قطور روی میز گذاشت.
نگاهش روی قاب عکس افتاد.
اما چیزی نگفت.

چند ثانیه بعد، کیم تهیونگ هم وارد اتاق شد.
با همان لبخند همیشگی کنار پنجره ایستاد.
دستانش را داخل جیب شلوارش برد.
نگاهی به جونگ کوک انداخت.
فضای اتاق بیش از حد سنگین بود.

جیمین آرام گفت:
«محموله سالم رسید، هیچ مشکلی پیش نیومد.»
جونگ کوک فقط سرش را تکان داد.
پرونده را بست.
انگار ذهنش جای دیگری بود.

تهیونگ با خنده‌ای کوتاه گفت:
«بازم داری به گذشته فکر می‌کنی؟»
جونگ کوک بدون اینکه نگاهش کند، پاسخ داد:
«بعضی گذشته‌ها هیچ‌وقت تموم نمی‌شن.»
سکوت دوباره اتاق را پر کرد.

شش سال از آن روز گذشته بود.
از روزی که هان میره حقیقت را فهمید.
همان روزی که حلقه ازدواجش را روی میز گذاشت.
بدون حتی یک خداحافظی رفت.
و دیگر برنگشت.

تمام افراد مافیا شهر از جونگ کوک می‌ترسیدند.
هیچ‌کس جرئت خیانت به او را نداشت.
او همیشه بی‌رحم و قاطع تصمیم می‌گرفت.
اما تنها یک نفر توانسته بود قلبش را بشکند.
همان زنی که هنوز دوستش داشت.

در همان لحظه یکی از محافظ‌ها وارد شد.
پاکتی قهوه‌ای روی میز گذاشت.
گفت: «رئیس... خبری پیدا کردیم.»
جونگ کوک نگاهش را به پاکت دوخت.
قلبش برای لحظه‌ای از تپش ایستاد.

داخل پاکت چند عکس بود.
زنی با موهای بلند قهوه‌ای.
کنار دو دختر که با خنده قدم می‌زدند.
چهره‌اش کمی پخته‌تر شده بود.
اما جونگ کوک او را همان لحظه شناخت.

جیمین ناباورانه به عکس‌ها خیره شد.
تهیونگ آرام سوتی کشید.
بعد از سال‌ها بالاخره ردی از میره پیدا شده بود.
همه منتظر تصمیم رئیس بودند.
هیچ‌کس حرفی نزد.

جونگ کوک یکی از عکس‌ها را برداشت.
با انگشت روی صورت میره کشید.
نگاهش دیگر سرد نبود.
تنها چیزی که دیده می‌شد، دلتنگی بود.
دلتنگی‌ای که سال‌ها پنهانش کرده بود.

او پاکت را بست و از جایش بلند شد.
کتش را پوشید و به سمت در رفت.
محافظ‌ها سریع آماده شدند.
جیمین فقط یک سؤال پرسید:
«می‌خوای بعد از این همه سال چیکار کنی؟»

جونگ کوک بدون اینکه برگردد، مکث کوتاهی کرد.
نگاهش را به تاریکی شب دوخت.
لبخند محوی روی لبش نشست.
فقط یک جمله گفت:
«وقتشه گذشته دوباره زنده بشه...»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.

از الان دارم تیزر فیک بعدی رو درست می کنم 😎
(نویسنده از هر انگشتش هنر می باره )
دیدگاه ها (۶)

سایه‌های مافیاپارت : ۲ صبح زود، باران جای خودش را به مه غلیظ...

سایه‌های مافیاپارت : ۳ دو روز از آن دیدار کوتاه گذشته بود.ام...

خب بریم سر اصل مطلب #Shadow_Of_The_Mafia#سایه_های_مافیا#پارت...

و خب چی بگیم.؟ هر چی میگیم هیتر ها یک چیز روش میگن. پست های ...

سایه‌های مافیاپارت : ۱۰ عمارت بزرگ جونگ کوک در سکوت فرو رفته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط