{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های مافیا

سایه‌های مافیا
پارت : ۲

صبح زود، باران جای خودش را به مه غلیظ داده بود.
جونگ کوک از پنجره عمارت به شهر خیره شده بود.
پاکت عکس‌ها هنوز روی میزش باز مانده بود.
نگاهش فقط روی یک تصویر ثابت می‌ماند.
تصویر زنی که سال‌ها انتظارش را کشیده بود.

جیمین وارد اتاق شد و فنجان قهوه را روی میز گذاشت.
نگاهی به عکس‌ها انداخت و آهی کشید.
«مطمئنی خودشه؟»
جونگ کوک بدون تردید سرش را تکان داد.
«حتی اگه هزار سال بگذره، اشتباه نمی‌کنم.»

چند دقیقه بعد تهیونگ هم به آن‌ها ملحق شد.
لبخند کم‌رنگی روی لب داشت.
«ردش رو از کجا پیدا کردین؟»
یکی از افراد اطلاعاتی پرونده را روی میز گذاشت.
همه منتظر توضیح بودند.

«سه ماهه که توی بوسان زندگی می‌کنه.»
«با اسم واقعی خودش، هان میره.»
«هیچ‌کس از گذشته‌ش خبر نداره.»
«فقط با دو دوستش در ارتباطه.»
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.

جونگ کوک آرام عکس دیگری را برداشت.
میره کنار دو دختر ایستاده بود.
هر سه با لبخند به دوربین نگاه می‌کردند.
لبخندی که سال‌ها از جونگ کوک دریغ شده بود.
چیزی در دلش فشرده شد.

از طرف دیگر...
میره در یک کافه دنج مشغول کار بود.
کانگ سوهی طبق معمول با انرژی وارد شد.
چوی آرا هم پشت سرش لبخند می‌زد.
سه دوست مثل همیشه دور یک میز جمع شدند.

سوهی با خنده گفت:
«هنوزم نمی‌خوای به کسی فرصت بدی؟»
میره فنجان قهوه‌اش را برداشت.
«بعضی زخم‌ها هیچ‌وقت خوب نمی‌شن.»
آرا فقط با نگرانی به او نگاه کرد.

میره وانمود می‌کرد گذشته را فراموش کرده است.
اما هنوز حلقه ازدواجش را دور نینداخته بود.
آن را داخل گردنبندی پنهان کرده بود.
هیچ‌کس دلیلش را نمی‌دانست.
حتی نزدیک‌ترین دوستانش.

در همان لحظه...
یک خودروی مشکی در خیابان روبه‌روی کافه توقف کرد.
شیشه‌های دودی اجازه نمی‌داد داخلش دیده شود.
مردی از پشت شیشه به کافه نگاه می‌کرد.
بدون اینکه پیاده شود.

جونگ کوک از دور، میره را تماشا می‌کرد.
بعد از شش سال...
بالاخره دوباره او را دیده بود.
اما نمی‌دانست اولین جمله‌ای که باید بگوید چیست.
تمام قدرتش در آن لحظه بی‌ارزش شده بود.

جیمین که کنار او نشسته بود آرام گفت:
«هنوز وقتش نیست.»
«باید اول مطمئن بشیم خطری تهدیدش نمی‌کنه.»
جونگ کوک نگاهش را از میره برنداشت.
فقط نفس عمیقی کشید.

تهیونگ از صندلی عقب لبخند زد.
«اگه دشمنامون زودتر پیداش کنن چی؟»
این سؤال باعث شد فضای ماشین سنگین شود.
جونگ کوک مشتش را گره کرد.
چشم‌هایش رنگ خشم گرفت.

او با صدایی آرام اما محکم گفت:
«از امروز...
هیچ‌کس حتی حق نزدیک شدن بهش رو نداره.»
«چه دشمن باشه...»
«چه دوست...»

ماشین آرام از مقابل کافه دور شد.
میره حتی یک لحظه هم متوجه حضورش نشد.
اما احساس عجیبی در دلش افتاده بود.
حسی که سال‌ها فراموشش کرده بود.
انگار گذشته دوباره در حال بازگشت بود...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۴)

سایه‌های مافیاپارت : ۳ دو روز از آن دیدار کوتاه گذشته بود.ام...

سایه‌های مافیاپارت : ۴ باران دوباره شهر را در خودش غرق کرده ...

سایه‌های مافیاپارت : ۱ باران بی‌وقفه روی شیشه‌های بلند برج «...

خب بریم سر اصل مطلب #Shadow_Of_The_Mafia#سایه_های_مافیا#پارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط