{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۸۱
انگار به خودش اومد که اخم ریزي رو پیشونیش
نشوند و نزدیکتر شد.
سینیو روي میز گذاشت و نشست.
-گرمم بود مانتومو درآوردم.
_میرم درجهی سوفاژو کمتر کنم.
خواست بلند بشه که سریع دستمو روي رونش
گذاشتم.
-نمیخواد، الان خوبه.
یه نگاه به دستم بعد به خودم انداخت.
خواست حرفی بزنه اما رو یقهم ثابت موند.
درست نشستم که به خودش اومد، سرشو چرخوند
و کلافه دستی توي موهاش کشید.
پس درمان شدي عشقم.
-حالا مهرداد خان، هنوز دکتر میري؟
بهم نگاه کرد.
-چیکار داري؟
-همینطوري میپرسم.
-پس نپرس.
بیخیال گفتم: باشه.
پامو روي پام انداختم و دستی به رونم کشیدم که
نگاهش به سمتش رفت.
-میدونی، دلم واسه خلوتاي دونفریمون تنگ شده.
به چشمهام نگاه کرد.
-به نظرم مانتوتو بپوشی بهتره.
خندیدم و دستی به بند تاپم کشیدم.
_چرا؟ اما اینطور راحتترم.
بلند شدم و به سمت پنجره رفتم تا نگاهش به پشتم
بخوره.
شنیدم که زیر لب گفت: لعنتی!
یه کم به بیرون نگاه کردم و بعد چرخیدم اما با
دیدنش پست سرم هینی کشیدم و دستمو روي
قلبم گذاشتم.
دستشو کنار سرم به دیوار گذاشت و به چشمهام
زل زد.
از این نزدیکی گر گرفته بودم.
-چرا اومدي اینجا؟
-فقط دلم برات...
انگشتشو که روي لبم گذاشت دلم هري ریخت.
-چرا اومدي؟
مچشو گرفت و دستمو دور گردنش انداختم.
خواست دستم و برداره اما به سمت خودم
کشیدمش.
-چندین سال پیش منو تو حسرت لمس کردنت
گذاشتیو رفتی، الان فکر میکنم درمان شدي،
درسته؟
فقط سکوت کرد.
دستمو به قفسهی سینهش که با باز بودن دکمه
خوب تو دید میزد کشیدم.
-از اون موقعها هیکلیتر شدي.
به لبش نزدیکتر شدم.
-هاتتر شدي.
صداي پیامک گوشیم بلند شد اما توجهی نکردم.
آروم و نفس زنان گفت: از اینجا برو.
بعد به شدت دستمو باز کرد و چرخید.
دستی توي موهاش کشید و به سمت مبل رفت.
زیرلب گفتم: عمرا نمیرم.
بازم صداي پیامک گوشیم بلند شد.
به سمتش رفتم و چرخوندمش و روي مبل انداختمش که با اخم گفت: لا...
سریع روي پاش نشستم و دستمو روي دهنش
گذاشتم.
سرمو تو گودي گردنش فرو کردم که سعی کرد
دستمو برداره و زیر دستم حرفهاي نامفهوم زد.
با ولع گردنشو بوسیدم.
به وضوح خراب شدن حالشو حس میکردم.
عقب رفتم که با چشمهاي شدید خمارش رو به رو
شدم.
دستمو برداشتم که نفس زنان گفت: از خونه برو
بیرون.
انگشتمو روي بدنش کشیدم.
-دوست دارم حست کنم.
سرمو جلو بردم.
لالهی گوششو توي دهنم بردم و بوسیدمش که
خفیف لرزید.
یه دفعه صداي زنگ همه جا رو پر کرد که سریع از
خودش جدام کرد.
با صداي خشدار و عصبی گفت: تا قاطی نکردم
مانتوتو بپوش.
بیتوجه به حرفش خودمو بهش کشیدم که
چشمهاشو بست.
#مطهره
با حرص چندبار پشت سرهم رنگ زدم.
یعنی لعنت به جفتتون.
گفتم این سوال بده نیست، جواب تماسهامو که
نداد، الانم در رو باز نمیکنه.
دیدگاه ها (۱۶)

رمان:#کوچولو#پارت_۸کسی دستمو کشید برگشتم با دیدن اون فرد قلب...

رمان:#کوچولو#پارت_۹_گنده گویی نکن بیشرف اول حرفتو مزه مزه کن...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۸۰میسوزم، دلم واسه بوسیدنش تنگ شده،...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۹پوفی کشیدم._یه راست میرم سر اصل م...

پارت ۴ از رمان عشق یا نفرت

بیب من برمیگردمپارت : 119جونگکوک دستشو رو شونه این هیونگ گذا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط