{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امیدوارم خوشتون بیاد

امیدوارم خوشتون بیاد
لطفا حمایت کنین. من تلاشم رو نمیکنم
😇✨😇✨😇✨😇✨😇✨😇✨✨😇✨


پارت ۳: انفجار در جنگل

باکوگو و ایزوکو هم‌زمان به سمت صدای انفجار دویدند. هر دو حالت آماده‌باش گرفته بودند.

«شاید بخشی از آزمونه...» ایزوکو با دقت اطراف را بررسی کرد.

باکوگو پوزخندی زد. «معلومه که آزمونه. ولی هر چی باشه، سریع تمومش می‌کنیم.»

وقتی به محل انفجار رسیدند، متوجه شدند که بخشی از مسیر کوهستان بر اثر ریزش سنگ‌ها مسدود شده و از میان سنگ‌ها صدای کمک خواستن شنیده می‌شود.

«کمک... کسی اونجاست؟»

ایزوکو بدون معطلی به سمت صدا دوید.

باکوگو با اخم گفت: «هی، احمق! اول مطمئن شو خطری وجود نداره!»

اما خودش هم بلافاصله پشت سر ایزوکو رفت.

زیر سنگ‌ها، یک آدمک آموزشی مخصوص آزمون‌ها گیر افتاده بود. روی آن نوشته شده بود: نجات مصدوم، اولویت اول.

ایزوکو لبخند زد. «باید با هم این سنگ‌ها رو جابه‌جا کنیم.»

باکوگو چند لحظه سکوت کرد و بعد غرغرکنان گفت: «فقط چون سریع‌تره.»

//////////////////////////////////////////---

پارت ۴: اولین همکاری واقعی

نجات مصدوم سخت‌تر از چیزی بود که تصور می‌کردند.

ایزوکو با دقت مسیر امن را پیدا می‌کرد و باکوگو با انفجارهای کنترل‌شده، سنگ‌های بزرگ را کنار می‌زد.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، بدون دعوا در کنار هم کار می‌کردند.

بعد از نجات موفقیت‌آمیز آدمک، صدای آیزاوا از بلندگوی مخفی جنگل پخش شد:

«مرحله اول با موفقیت انجام شد.»

ایزوکو نفس راحتی کشید. «دیدی؟ همکاری‌مون خوب بود.»

باکوگو نگاه کوتاهی به او انداخت.

«زیاد ذوق‌زده نشو، دکو.»

اما این بار لحنش آن‌قدرها هم تند نبود.

//////////////////////////////////////---
پارت ۵: شب در کوهستان

با غروب آفتاب، هوا به‌شدت سرد شد.

طبق دستور مأموریت، آن‌ها باید شب را در جنگل می‌گذراندند.

ایزوکو مشغول برپا کردن چادر شد، درحالی‌که باکوگو هیزم جمع می‌کرد.

بعد از روشن شدن آتش، سکوت عجیبی بینشان حاکم شد.

ایزوکو به شعله‌های آتش خیره شد و آرام گفت:

«کاچان... فکر می‌کنی بعد از فارغ‌التحصیلی، هنوز مثل الان کنار هم بجنگیم؟»

باکوگو چند ثانیه ساکت ماند.

«اگه بتونی هم‌پای من پیش بیای، شاید.»

ایزوکو خندید. «این رو به‌عنوان جواب مثبت در نظر می‌گیرم.»

باکوگو رویش را برگرداند تا ایزوکو متوجه سرخی خفیف صورتش نشود.

اما هر دویشان می‌دانستند که این مأموریت، کم‌کم در حال تغییر دادن رابطه‌شان است...

ادامه دارد...
///////////////////////////////////////////////
امیدوارم خوشتون اومده باشه. لطفا حمایت کنین. من تلاشم رو میکنم
دیدگاه ها (۱)

ستذ

پارت. میزارم. و امید وارم خوشتون بیاد. لطفا. از من حمایت کن...

ژله. و کاراکتر من کیوی هستم ☺️

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط