پارت. میزارم. و امید وارم خوشتون بیاد. لطفا. از من حمایت
پارت. میزارم. و امید وارم خوشتون بیاد. لطفا. از من حمایت کنین. لطفا
🙏🏻🙏🏻
اسم : زیر یک آسمان
پارت ۱: مأموریت غیرمنتظره
صبح زود، کلاس 1-A برای یک اردوی آموزشی جدید آماده میشد. همه با هیجان دربارهٔ مأموریت چند روزه صحبت میکردند.
آیزاوا وارد کلاس شد و گفت:
«برای این مأموریت، گروهها از قبل مشخص شدهاند.»
همه منتظر بودند تا اسم گروه خودشان را بشنوند.
«گروه اول: باکوگو و میدوریا.»
کلاس ناگهان ساکت شد.
«هااااا؟!» باکوگو با عصبانیت فریاد زد.
ایزوکو هم شوکه شده بود، اما سعی کرد آرام بماند.
«اِم... شاید این فرصت خوبی برای همکاری باشه، کاچان.»
«خفه شو دکو!»
اما آیزاوا بدون توجه ادامه داد:
«شما دو نفر باید سه روز را در منطقهٔ کوهستانی سپری کنید و یک مأموریت نجات شبیهسازیشده را انجام دهید.»
باکوگو اخم کرد. سه روز کامل، فقط با دکو...
او مطمئن بود که این مأموریت اصلاً خوب پیش نخواهد رفت.
پایان پارت ۱
پارت ۲: شروع دردسر
چند ساعت بعد، بالگرد آموزشی آنها را در وسط یک جنگل بزرگ پیاده کرد.
باکوگو بلافاصله شروع به حرکت کرد.
«من تنهایی میرم.»
ایزوکو سریع دنبالش رفت.
«ولی باید با هم کار کنیم!»
«من نیازی به کمک تو ندارم.»
هنوز چند دقیقه از بحثشان نگذشته بود که صدای انفجار بزرگی از اعماق جنگل شنیده شد...
پایان پارت۲
امید وارم خوب شده باشه. و ادامه. مینویسم نظرتون رو بگین ☺️🙏🏻
🙏🏻🙏🏻
اسم : زیر یک آسمان
پارت ۱: مأموریت غیرمنتظره
صبح زود، کلاس 1-A برای یک اردوی آموزشی جدید آماده میشد. همه با هیجان دربارهٔ مأموریت چند روزه صحبت میکردند.
آیزاوا وارد کلاس شد و گفت:
«برای این مأموریت، گروهها از قبل مشخص شدهاند.»
همه منتظر بودند تا اسم گروه خودشان را بشنوند.
«گروه اول: باکوگو و میدوریا.»
کلاس ناگهان ساکت شد.
«هااااا؟!» باکوگو با عصبانیت فریاد زد.
ایزوکو هم شوکه شده بود، اما سعی کرد آرام بماند.
«اِم... شاید این فرصت خوبی برای همکاری باشه، کاچان.»
«خفه شو دکو!»
اما آیزاوا بدون توجه ادامه داد:
«شما دو نفر باید سه روز را در منطقهٔ کوهستانی سپری کنید و یک مأموریت نجات شبیهسازیشده را انجام دهید.»
باکوگو اخم کرد. سه روز کامل، فقط با دکو...
او مطمئن بود که این مأموریت اصلاً خوب پیش نخواهد رفت.
پایان پارت ۱
پارت ۲: شروع دردسر
چند ساعت بعد، بالگرد آموزشی آنها را در وسط یک جنگل بزرگ پیاده کرد.
باکوگو بلافاصله شروع به حرکت کرد.
«من تنهایی میرم.»
ایزوکو سریع دنبالش رفت.
«ولی باید با هم کار کنیم!»
«من نیازی به کمک تو ندارم.»
هنوز چند دقیقه از بحثشان نگذشته بود که صدای انفجار بزرگی از اعماق جنگل شنیده شد...
پایان پارت۲
امید وارم خوب شده باشه. و ادامه. مینویسم نظرتون رو بگین ☺️🙏🏻
- ۶۱
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط