{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فامیل خدا - فامیل خدا

فامیل خدا - فامیل خدا
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
خانم گفت: «آهای، آقا پسر!»
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.
پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: «شما خدا هستید؟»
خانم گفت: «نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!»
پسر گفت: «آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!»
HMQ2121@gmail.com
دیدگاه ها (۱)

فامیل خدا - فامیل خداشب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، ...

معنای دوست داشتن واقعی! - معنای دوست داشتن واقعی!خانواده بسی...

✴️ مرحوم حضرت آیت‌ الله سیّد رضا بهاءالدینی :⏪ روز قیامت نیک...

چند پارتی (قلب یخی و دختر آفتاب )معرفی ات: دختر ۱۹ ساله، پر...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔p5خانم مین گلویش را صاف کرد:« می‌...

همخونه اجباری... پارت ۱۴۰«ویو جئون جونگ‌کوک»نمی‌دونستم چرا.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط