[برادر ناتنی]
[برادر ناتنی]
Part-۱۲
بعد تموم کردن غذا تشکر کردم و بلند شدم . داشتم از آشپز خونه خارج میشدم که الکس گفت
-هوی پرنسس فردا باید باهام بیای مهمونی
+کی من؟؟
-نه با خانم جنه ام بغلیت وایساده . اره دیگه با تو ام کسی دیگه ای تو خونه س؟
+آ باشه . مهمونی ساعت چنده
ـ۶
+اوکی
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم
رو تختم دراز کشیدم که چشمام شروع به گرم شدن کرد خیلی خسته بودم. خوابم برد
(فردا)
از خواب بیدار شدم
به ساعت نگاه انداختم ۷ صبح
از رو تخت اومدم بیرون و به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم . دست و صورتمو شستم . مسواک زدن و رفتم حموم . بعد نیم ساعت اومدم . رفتم سمت کمد لباسام تا لباس و شلوار و کفشم رو برای دانشگاه انتخاب کنم
یه تیشرت گشاد با یه شلوار بگ تنم کردم . جوراب نایکم رو پام کردم و جردنم رو پوشیدم
کمی آرایش کردم و رفتم پایین
وارد آشپز خونه شدم و در یخچال رو باز کردم . یه ماست میوه ای با موز +بلوبری برداشتم و آماده کردم
شروع کردم به خوردن که الکس وارد شد
-میرسونمت
+نمی خواد خودم میرم
-گفتم میرسونمت
اوففف
+باشه
بعد خوردن صبحانه طرفا رو گذاشتم تو ماشین ظرف شویی
از آشپز خونه اومدم بیرون و وارد حیاط بزرگ عمارت شدم
-بریم
+بریم
دنبال الکس راه افتادم
رفتیم سمت یه فراری خوشگل
سوار شدیم و ماشین شروع به حرکت کرد
بعد ۱۰دقیقه رسیدم به دانشگاه
+او لی ست
-خدافظ
+خدافظ
از ماشین پیاده شدم و وارد حیاط دانشگاه شدم . فضای خیلی خوشگلی داشت رفتم رو یکی از نیمکت ها نشستم و گوشیم رو از تو کیفم در آوردم . دو دقیقه نشده هیچ دیدم یکی دستش رو گذاشت رو کردن
چرخیدم سمتش که با لیلی رو به رو شدم
+ع لیلیییییی
$لیناااااااااا
عمو بغل کردیم
+خوشحالم میبینمت
$منم همین طور
از بلند گو صدای گوش خراش نیومد
:دانشجویان عزیز لطفاً به سمت کلاس های خود حرکت کنید
با لیلی از رو نیمکت بلند شدیم و رفتیم داخل
وارد یه کلاس شدیم
$درست اومدیم
+اوهوم
رفتیم بالی ته کلاس نشستیم .
یکی وارد کلاس شد و رو سکو وایساد
٪سلام دانشجویان عزیز خوشحالم که این دانشگاه رو واسه ادامه تحصیل انتخاب کردین ... خب عزیزان خواستم بگم که شما کل روز هیچ معلمی ندارید شلوغ نکنید (خنده). فعلا خدافظ بچه ها
معلم از کلاس خارج شد
+به به
$آخخخ جون بریم بیرون
خواستم بلند شم که یکی دستش رو کوبید رو میزنم و جلوی رفتنم رو گرفت...
#برادرناتنی #رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #موتور #ماشین #کره #چین #دختر #پسر #خواهر #برادر #ناتنی #خوشگل #جونکوک #هیونجین #الکس #تهیونگ #فلیکس #فیلیکس #روبیکا #کتاب #دارک #استری_کیدز #چانگبین #بنگچان #لینو #هان #جونگمین #سونگمین #داستان
Part-۱۲
بعد تموم کردن غذا تشکر کردم و بلند شدم . داشتم از آشپز خونه خارج میشدم که الکس گفت
-هوی پرنسس فردا باید باهام بیای مهمونی
+کی من؟؟
-نه با خانم جنه ام بغلیت وایساده . اره دیگه با تو ام کسی دیگه ای تو خونه س؟
+آ باشه . مهمونی ساعت چنده
ـ۶
+اوکی
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم
رو تختم دراز کشیدم که چشمام شروع به گرم شدن کرد خیلی خسته بودم. خوابم برد
(فردا)
از خواب بیدار شدم
به ساعت نگاه انداختم ۷ صبح
از رو تخت اومدم بیرون و به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم . دست و صورتمو شستم . مسواک زدن و رفتم حموم . بعد نیم ساعت اومدم . رفتم سمت کمد لباسام تا لباس و شلوار و کفشم رو برای دانشگاه انتخاب کنم
یه تیشرت گشاد با یه شلوار بگ تنم کردم . جوراب نایکم رو پام کردم و جردنم رو پوشیدم
کمی آرایش کردم و رفتم پایین
وارد آشپز خونه شدم و در یخچال رو باز کردم . یه ماست میوه ای با موز +بلوبری برداشتم و آماده کردم
شروع کردم به خوردن که الکس وارد شد
-میرسونمت
+نمی خواد خودم میرم
-گفتم میرسونمت
اوففف
+باشه
بعد خوردن صبحانه طرفا رو گذاشتم تو ماشین ظرف شویی
از آشپز خونه اومدم بیرون و وارد حیاط بزرگ عمارت شدم
-بریم
+بریم
دنبال الکس راه افتادم
رفتیم سمت یه فراری خوشگل
سوار شدیم و ماشین شروع به حرکت کرد
بعد ۱۰دقیقه رسیدم به دانشگاه
+او لی ست
-خدافظ
+خدافظ
از ماشین پیاده شدم و وارد حیاط دانشگاه شدم . فضای خیلی خوشگلی داشت رفتم رو یکی از نیمکت ها نشستم و گوشیم رو از تو کیفم در آوردم . دو دقیقه نشده هیچ دیدم یکی دستش رو گذاشت رو کردن
چرخیدم سمتش که با لیلی رو به رو شدم
+ع لیلیییییی
$لیناااااااااا
عمو بغل کردیم
+خوشحالم میبینمت
$منم همین طور
از بلند گو صدای گوش خراش نیومد
:دانشجویان عزیز لطفاً به سمت کلاس های خود حرکت کنید
با لیلی از رو نیمکت بلند شدیم و رفتیم داخل
وارد یه کلاس شدیم
$درست اومدیم
+اوهوم
رفتیم بالی ته کلاس نشستیم .
یکی وارد کلاس شد و رو سکو وایساد
٪سلام دانشجویان عزیز خوشحالم که این دانشگاه رو واسه ادامه تحصیل انتخاب کردین ... خب عزیزان خواستم بگم که شما کل روز هیچ معلمی ندارید شلوغ نکنید (خنده). فعلا خدافظ بچه ها
معلم از کلاس خارج شد
+به به
$آخخخ جون بریم بیرون
خواستم بلند شم که یکی دستش رو کوبید رو میزنم و جلوی رفتنم رو گرفت...
#برادرناتنی #رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #موتور #ماشین #کره #چین #دختر #پسر #خواهر #برادر #ناتنی #خوشگل #جونکوک #هیونجین #الکس #تهیونگ #فلیکس #فیلیکس #روبیکا #کتاب #دارک #استری_کیدز #چانگبین #بنگچان #لینو #هان #جونگمین #سونگمین #داستان
- ۷۲۰
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط