Part¹⁹
Part¹⁹
ا.ت ویو:
سوار ماشین شدیم و به سمت عمارت حرکت کردیم... هوا نزدیک های غروب بودش و اسمون صورتی با تکه ابر های سفید شده بود...به منظره روبروم خیره بودم که چشمام گم شدن و اروم روی هم قرار گرفتن
با صدا های متعددی که اسمم رو صدا میزد چشمامو باز کردم...ماشین جلوی در عمارت بود و هانول داشت صدام میزد
هانول:ا.ت رسیدم پیاده شو
از ماشین پیاده شدم و همراه با هانول به سمت عمارت رفتیم...داخل شدیم که هانول گفت
هانول:ا.ت من باید یه کاری انجام بدم زودی برمیگردم تو برو داخل اتاق
سری تکون دادم پله هارو طی کردم تا رسیدم به در اتاق...قبل از اینکه دستگیره رو بگیرم صدایی نظرمو جلب کرد صدا از اتاق اخر میومد...با کنجکاوی و قدم های اهسته سمت اتاق رفتم گوشم رو به در چسبوندم و با دقت گوش کردم
:بهتره که از شرش خلاص بشیم
_فکر خوبه
:میتونیم بکشونمش یه جای خلوت و بوم بهش شلیک کنیم
_نه زیادی مشخصه دختره میفهمه
:از کجا میخواد بفهمه اون فقط دو روزه که اومده
بدنم یه لرز خفیفی کرد یعنی من بودم؟
_برام مهم نیست باید بدون خون ریزی باشه
:ولی تو که هر روز داری خون میبینی
_ این قضیش فرق داره همینی که گفتم
با دادی که کشید دو سه قدم رفتم عقب
:فهمیدم خب چطوره مسمومش کنیم
_خوبه
و صدای قدم های پا اومد و در باز شد و با چهره عصبانی جونگ کوک مواجه شدم...چند قدم از ترس به عقب برداشتم و اب دهنو قورت دادم...پوزخندی زد و خم شد تا هم قدم بشه و با تحقیر گفت
کوک:نمیدونستم داخل عمارت خودم یه جاسوس داریم
با اینکه ترس برم داشته بود محکم گفتم
ا.ت:ولی من جاسوس نیستم
کوک صاف ایستاد و گفت
کوک:مواظب رفتارت باش نمیخوایی که توی غذات سم بریزم
اینو گفت و از کنارم همراه اون پسره که اول دیده بودمش رد شدن...پس فهمیده بود که فال گوش وایستاده بودم...بر گشتم ولی رفته بود...به اتاق هانول برگشتم و روی تخت دراز کشیدم...حوصلم به شدت سر رفته بود انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش مرگ رو جلو چشام دیدم...روی تخت نشستم تازه متوجه شدم که تاج گلم روی سرم نیست...فکر کنم توی ماشین جاش گذاشتم...رفتم سمت پنجره تا ببینم ماشین هست که برم تاج گلم رو بردارم...نگاه بیرون کردم ماشین از در عمارت خارج شد پوفی کشیدم و رفتم داخل که...
ادامه دارد
🍷حمایت فراموش نشه🍷
ا.ت ویو:
سوار ماشین شدیم و به سمت عمارت حرکت کردیم... هوا نزدیک های غروب بودش و اسمون صورتی با تکه ابر های سفید شده بود...به منظره روبروم خیره بودم که چشمام گم شدن و اروم روی هم قرار گرفتن
با صدا های متعددی که اسمم رو صدا میزد چشمامو باز کردم...ماشین جلوی در عمارت بود و هانول داشت صدام میزد
هانول:ا.ت رسیدم پیاده شو
از ماشین پیاده شدم و همراه با هانول به سمت عمارت رفتیم...داخل شدیم که هانول گفت
هانول:ا.ت من باید یه کاری انجام بدم زودی برمیگردم تو برو داخل اتاق
سری تکون دادم پله هارو طی کردم تا رسیدم به در اتاق...قبل از اینکه دستگیره رو بگیرم صدایی نظرمو جلب کرد صدا از اتاق اخر میومد...با کنجکاوی و قدم های اهسته سمت اتاق رفتم گوشم رو به در چسبوندم و با دقت گوش کردم
:بهتره که از شرش خلاص بشیم
_فکر خوبه
:میتونیم بکشونمش یه جای خلوت و بوم بهش شلیک کنیم
_نه زیادی مشخصه دختره میفهمه
:از کجا میخواد بفهمه اون فقط دو روزه که اومده
بدنم یه لرز خفیفی کرد یعنی من بودم؟
_برام مهم نیست باید بدون خون ریزی باشه
:ولی تو که هر روز داری خون میبینی
_ این قضیش فرق داره همینی که گفتم
با دادی که کشید دو سه قدم رفتم عقب
:فهمیدم خب چطوره مسمومش کنیم
_خوبه
و صدای قدم های پا اومد و در باز شد و با چهره عصبانی جونگ کوک مواجه شدم...چند قدم از ترس به عقب برداشتم و اب دهنو قورت دادم...پوزخندی زد و خم شد تا هم قدم بشه و با تحقیر گفت
کوک:نمیدونستم داخل عمارت خودم یه جاسوس داریم
با اینکه ترس برم داشته بود محکم گفتم
ا.ت:ولی من جاسوس نیستم
کوک صاف ایستاد و گفت
کوک:مواظب رفتارت باش نمیخوایی که توی غذات سم بریزم
اینو گفت و از کنارم همراه اون پسره که اول دیده بودمش رد شدن...پس فهمیده بود که فال گوش وایستاده بودم...بر گشتم ولی رفته بود...به اتاق هانول برگشتم و روی تخت دراز کشیدم...حوصلم به شدت سر رفته بود انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش مرگ رو جلو چشام دیدم...روی تخت نشستم تازه متوجه شدم که تاج گلم روی سرم نیست...فکر کنم توی ماشین جاش گذاشتم...رفتم سمت پنجره تا ببینم ماشین هست که برم تاج گلم رو بردارم...نگاه بیرون کردم ماشین از در عمارت خارج شد پوفی کشیدم و رفتم داخل که...
ادامه دارد
🍷حمایت فراموش نشه🍷
- ۵.۳k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط