A KISS MADE OF BLOOD

PART:۱۰
°°°°°°°°°°°
«نزدیک به مرز»

سکوت بعد از پیام‌ها به طرز عجیبی سنگین شد. میکا هنوز نشسته بود، موهای نیمه‌آشفته، و گونه‌هایی که کم‌کم صورتی می‌شدند. جونگکوک لحظه‌ای فقط نگاهش کرد. بدون سردی مصنوعی.

میکا سعی کرد از زیر نگاهش فرار کند. «به… به نظرم باید بلند شم.»

جونگکوک آرام گفت:«می‌تونی.»

اما لحنش "برو" نبود. بیشتر شبیه: «اگه بری… شاید پشیمون شم.»

میکا کمی عقب رفت،وقتی پاهایش را روی زمین گذاشت جونگکوک هم نیمه‌نشست. موهایش نامنظم بودند و برای اولین بار چهره‌اش کمی… خسته؟ آروم؟ انسانی؟ به نظر می‌رسید.

میکا زیر لب گفت: «تو… همیشه این‌قدر نزدیک می‌خوابی؟»

جونگکوک لب گوشه‌ی دهانش خیلی کم بالا رفت. «نه. این اولین باره.»

میکا چشم‌هایش را بالا آورد. «پس چرا...؟»

جونگکوک مستقیم نگاهش کرد. «آروم بودی.»

میکا چیزی وسط گلویش گیر کرد. نمی‌دانست چه بگوید. نمی‌دانست چه باید بگوید. جونگکوک ادامه داد: «تو فکر می‌کنی من آدمی‌ام که… اهمیت می‌دم کی کنارش خوابیده؟»

میکا پلک زد. «نه… فکر نمی‌کنم.»

جونگکوک سرش را کمی کج کرد. «پس چرا از من می‌پرسی؟»

و این دقیقاً همان لحظه‌ای بود که قلب میکا بدون اجازه یک ضربه‌ی کوچک اضافه زد. فقط نگاهش پایین رفت. جونگکوک آهسته جلوتر خم شد. نه زیاد. فقط… نزدیک‌تر از قبل. «میکا.»

او سرش را آرام بالا آورد. چشم در چشم. «دیشب…تو داشتی سقوط می‌کردی...و من نذاشتم بیفتی.»

میکا آرام گفت: «می‌دونم.»

جونگکوک نگاهش را یک‌لحظه به لب‌های او انداخت. برگشت بالا. میکا هم همان را حس کرد. همان کشش. همان خط باریکی که اگر یک قدم دیگر برمی‌داشتند کاملاً رد می‌شد.

جونگکوک خیلی آهسته گفت: «تو الان می‌تونی ازم فاصله بگیری.»

میکا چند ثانیه نگاهش کرد. اگر می‌خواست می‌توانست عقب برود. باید عقب می‌رفت. اما…نرفت. لبش خیلی آرام تکان خورد. تقریباً زمزمه. «نمی‌خوام.»

چشم‌های جونگکوک تاریک شد. از میل. صدایش کمی پایین‌تر رفت. «میکا… یه چیزی بین ما هست...و تو می‌خوای انکارش کنی؟»

میکا: «نه می‌تونستم صبح… ازت فاصله بگیرم. می‌تونستم جلوی این حسو بگیرم. ولی نخواستم.»

این جمله برای جونگکوک خطرناک‌تر از هر گلوله‌ای بود.

او آهسته دستش را بالا آورد. نه برای لمس برای اینکه مطمئن شود اگر لمس کند برنمی‌گردد. انگشتانش یک سانتی‌متر مانده به گونه‌ی میکا متوقف شد. «اگه الان حرکت کنم...دیگه نمی‌تونیم برگردیم.»

میکا خیلی کوچک به سمتش آمد.«پس حرکت کن.»
این لحظه…لحظه‌ای بود که مرزشان شکست. جونگکوک سرش را آهسته جلو آورد اما قبل از اینکه لب‌هایشان برسد به هم…صدای دوباره‌ی موبایل میکا بلند شد. پیام هیون: «میکا. الان بیرونم باید بیای. موضوع خیلی بدتر از چیزیه که فکر می‌کنی.»

جونگکوک چشمانش را بست. آه عمیقی کشید. جونگکوک با صدای آرام و خش‌دار گفت: «این… ادامه پیدا می‌کنه...هرچی بینمونه… تموم نشده.»

اتفاق دیشب
فقط یک شروع بوده. و هیچ‌چیزی
نمی‌تواند جلوی ادامه‌اش را بگیرد.
دیدگاه ها (۸)

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

مافیای من — قسمت ۱۸چیزی بیشتر از یک رازمرد روبه‌روی جونگکوک ...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³²ویو میکا_____چند دقیقه...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو میکا_____ماشین هن...

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

پارت آخر

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط