{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Beauty of blindness 🦯🕶️
Part 6️⃣
Pov لونا.
از وقتی تو کالسکه بیدار شدم استرس شدیدی داشتم. از مردی که اونجا بود میترسیدم . آنتوان رو زد ولی با من خیلی مهربانانه رفتار کرد. بهم لباس داد که برم حموم و غذا هم بهم داد. شب رو با آرامش تو یه اتاق خیلی بزرگ خوابیدم آنقدر بزرگ بود که وقتی دستم رو دراز کرده بودم و راه میرفتم بعد از مدت طولانی به دیوار رسیدم به کمک دستام تخت رو پیدا کردم و روش دراز کشیدم تخت خیلی نرم و دوست داشتنی بود. صبح با بو نون و کره از خواب بیدار شدم لباسام رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم و رفتم به سمت جایی که بو رو از اونجا حس میکردم.
@آدوینpov
دیدم که اونا وارد اتاق صبحونه شد کمکش کردم بیاد داخل و باهم شروع به صبحونه خوردن کردیم چون که نابینا بود همه چی رو نزدیک دستش گذاشتم که دستش برسه آنتوان هم اون بغل داشت صبحونه میخورد (آدوین به آنتوان حسودیش میشه😂) بعد صبحونه لونا رو بردم که با هم قدم بزنیم معلوم بود که هنوز کامل به من اعتماد نداره ولی من تموم تلاشم رو میکنم که کامل اعتمادش رو جلب کنم و اون دیگه واسه ی بیان نخواهد بود. ناگهان یکی از سربازان من گفت که ارتش لیام در فاصله ده کیلومتری مشاهده شده و برای حمله جدی هستند. من آتیش بدنم رو فرا گرفت لونا رو به مورد اعتماد ترین سرباز خودم سپردم تا از او محافظت کنه و خودم شمشیرم رو برداشتم و به سمت آنتوان رفتم

لیام pov $
چندین روز رو بدون استراحت به سمت سرزمین آدوین رفتیم وقتی به فاصله‌ای از قصر دانِلا (قصر آدوین) رسیدیم که می‌توانستیم قصر رو واضح ببینیم آنتوان رو دیدم که داره تو چنگ آدوین طقلا می‌کنه و آدوین داره اون رو پرت می‌کنه پایین.
@(آدوین):لیام یا همین الان عقب نشینی کن و پسرت رو پس بگیر و دختر رو پیش من رها کن یا به من حمله من و هر دو تا و از دست بده. کدوم رو انتخاب میکنی؟
با این حرف تنم مبارزه و فکر اینکه هیچ کدوم از اونها رو رها کنم واقعا برام غیر ممکن به نظر میاد. ولی من چرا نبرد به اون دختر اهمیت میدم؟ من اصلا هم به ابرو نمیارم. آدوین که همه‌ی سربازان خودش رو مامور محافظت از لونا کرده نمیدونستم دو تا از سربازان من از پشت نزدیک او هستند سربازان از پشت اون رو میگیرن و می‌بندن و آنتوان هم فرار میکنه و میاد بغل من. یهو میبینم آدوین خودش رو آزاد کرده. خون خواهی رو داخل چشماش میبینم شمشیر یکی از سربازان من رو برمیداره و سریع به سمت من میاد. شمشیرم رو میکشم و شروع به مبارزه ای سهمگین می‌کنیم هر دو به شدت به هم ضربه می‌زنیم و می‌جنگیم این جنگ تنها و تنها برای لوناست‌. این دختر چی داره که ما دو گرگ سرد و بی رحم دنیا رو به عاشق های حقیر خودش تبدیل کرده؟

امیدوارم خوشتون اومده باشهههه. بچه ها از این به بعد می‌خوام فعالیت کنم قول نمیدم خیلی زود به زود باشه ولی هر یکشنبه سه شنبه پنجشنبه سعی میکنم پارت بذارم😘🥰🥰
بایی
دیدگاه ها (۳)

بچه ها از اونجایی که خیلی وقت از پارت قبلی میگذره به یادآوری...

The Beauty of blindness 🦯🕶️Part 4️⃣در یکی از اتاق ها رو باز ...

داستان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط