{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Beauty of blindness 🦯🕶️

The Beauty of blindness 🦯🕶️
Part 7️⃣
@آدوین pov
ضربه های شمشیر یکی پس از دیگری . محکم و قاطع یک ضربه من به پهلوی لیام میخورد و از درد هم میشه به جلو. من سریعا از موقعیت استفاده میکنم محکم اون رو زمین میزنم شمشیرم رو به سمت پیشونیش اشاره گرفتم و دستم را رو گردنش گذاشتم.
با عصبانیت و سوختن قلم از شدت نگرانی برای لونا داد میزنم:«تسلیم شو!».
. لیام راهی برای فرار نداره
لیام مستأصل میگه:«تو نمیتونی این کارو بکنی!»
آدوین@:خیلی هم میتونم همین الان تسلیم شو!
لیام با ترس قبول می‌کنه و تا چند دقیقه ی بعد قصر از نفوذی ها خالی شده. از سردر بزرگ و سفید قصر سریعا به سمت داخل میدوم. موهام از کش بیرون اومده و اطراف صورتم ریخته. زانوم هم مجروح شده ولی فقط میتونم به لونا فکر کنم. با دیدن لونا که با آرامش روی تخت دراز کشیده آرامش میگیرم. بدون اینکه بفهمم کی حرکت کردم سریع به سمت تخت او میرم. و محکم بدن ظریف و لاغر دختر رو بغل میکنم. اینچ به اینچ بدن دختر رو در ذهنم حک میکنم و از خوشحالی سلامتی او لبخند از روی صورتم پاک نمیشود. در آغوش گرم او احساس آرامش میکنم. اول که او را بغل کردم گیج به نظر میومد ولی حالا او هم من رو محکم بغل کرده است. خدایا من میتوانم برای بوی تن اون بمیرم.
لونا pov#
صدای ضربات شمشیر رو می‌شنیدم که از بیرون پنجره شنیده می‌شد. میدونستم که و آدوین و لیام دارن میجنگن. بعد چند دقیقه صدای جنگیدن قطع شد و صدای بالا اومدن از پله ها به گوش می‌رسید. آدوین اومد و و ناگهان منو بغل کرد و توی گوشم اسمم رو به صورت بسیار مهربانانه و صمیمانه زمزمه کرد. من سرخ شدم و من هم بدون اینکه بفهمم چرا اونو بغل کردم و چند دقیقه اینطوری موندیم. بعد چند دقیقه آدوین پیشانی منو بوسید و گفت:«بعد این استرس نیاز به استراحت داری ولی اگه بخوای میتونم بگم واست حموم آماده کنن. میخوای؟».
آنقدر مهربون و با ملاحظه حرف میزنه که سرم رو یک لحظه داخل سینه اش فرو میکنم. هیچکس تا به حال با من اینقدر مهربونه نبوده.
با صورت سرخ داخل سینه یا او میگم:«آره من.. ممنون میشم بتونم یه دوش بگیرم».
@(آدوین): نیم ساعت دیگه حموم آمادست
آروم و با قدم های سنجیده از اتاق خارج شد. بعد از نیم ساعت لباس هامو آروم در آوردم و دام رو برای آزمایش دمای وان داخل آب کردم و بعد از مطمئن شدن آروم داخل آب نشستم. بی دلیل گونه های من با فکر آدوین سرخ میشه. ولی با فکر کردن به شب قبل دزدیده شدن و حرف های پادشاه لیام عذاب وجدان به قلب من چنگ زد. او آن شب از من درخواست ازدواج کرده بود. امروز هم که خوشبختانه آنتوان تونست با پدرش برگرده. من واقعا نمی‌دونم باید چیکار کنم. میگذارم که گرمای آب به بدنم نفوذ کنه و آروم با لذت چشمهایم رو می‌بندم.

اومدیم با یه پارت جذاب!❤️‍🔥❤️‍🔥
بچه ها از این به بعد یکشنبه سه شنبه پنجشنبه و بعضی جمعه ها ساعت ۶ عصر پارت خواهیم داشت!
بازنشر = فالو
لایک =فالو
دیدگاه ها (۰)

The Beauty of blindness 🦯🕶️Part 6️⃣ Pov لونا....

The Beauty of blindness 🦯🕶️Part 4️⃣در یکی از اتاق ها رو باز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط