#چندپارتی
#چندپارتی
#استری_کیدز
#لینو
{My enemy}
Part¹
.
.
.
.
.
شخصیت ها : ا.ت_لینو(بقیه در ادامه داستان)
.
.
ویو ا.ت
من ا.ت هستم ۱۸ سالمه ، قبلا خانواده خوشحال داشتم اما بعد از اون اتفاق لعنتی زندگیم کاملا عوض شد . حالا شاید برا تون سوال باشه اون اتفاق چیه ؟ قضیه این اتفاق مربوطه به ۱۰ سال پیش... اون روز میخواستم با خانوادم بریم کوهنوردی ولی خانوادهام مخالفت کردن و گفتن که خستهان
من خیلی اصرار کردم تا اینکه خانوادم قبول کردن . درحال حرکت بودیم و مادرم آهنگی رو پخش کرد و کل راه رو داشتیم آهنگ میخوندیدم که یک کامیون سفید به ماشین ما خورد و تصادف کردیم . خانوادهام در آن تصادف جانشان رو از دست دادن ولی من خیلی شانس آوردم که زندهام ، ولی کاش من هم آن روز با آنها میمردم و این روز های سخت و غیرقابل تحمل را نمیدیدم...
بعد از آن تصادف همکار مادرم من رو به عنوان فرزندخواندگی گرفت و من مجبور بودم پیش آن هیولا زندگی کنم .
او با من مثل عروسکش رفتار میکرد و هرروز جای زخم جدیدی رو بدنم ایجاد میکرد.
من از ۱۶ سالگی یک کار برای خودم پیدا کردم و داخل آن کار شروع کردم به پول درآوردن که از دست این زنیکه راحت بشم.
یک هفته پیش تقریبا تموم پولم رو جمع کردم و باهاش توانستم یک خانه ی کوچک برای خودم بگیرم و در آنجا زندگی کنم ... اما آن میدانست من داخل چه مدرسهای درس میخوانم پس تصمیم گرفتم به مدرسه دیگری انتقال شوم که آن متوجه نشود
#استری_کیدز
#لینو
{My enemy}
Part¹
.
.
.
.
.
شخصیت ها : ا.ت_لینو(بقیه در ادامه داستان)
.
.
ویو ا.ت
من ا.ت هستم ۱۸ سالمه ، قبلا خانواده خوشحال داشتم اما بعد از اون اتفاق لعنتی زندگیم کاملا عوض شد . حالا شاید برا تون سوال باشه اون اتفاق چیه ؟ قضیه این اتفاق مربوطه به ۱۰ سال پیش... اون روز میخواستم با خانوادم بریم کوهنوردی ولی خانوادهام مخالفت کردن و گفتن که خستهان
من خیلی اصرار کردم تا اینکه خانوادم قبول کردن . درحال حرکت بودیم و مادرم آهنگی رو پخش کرد و کل راه رو داشتیم آهنگ میخوندیدم که یک کامیون سفید به ماشین ما خورد و تصادف کردیم . خانوادهام در آن تصادف جانشان رو از دست دادن ولی من خیلی شانس آوردم که زندهام ، ولی کاش من هم آن روز با آنها میمردم و این روز های سخت و غیرقابل تحمل را نمیدیدم...
بعد از آن تصادف همکار مادرم من رو به عنوان فرزندخواندگی گرفت و من مجبور بودم پیش آن هیولا زندگی کنم .
او با من مثل عروسکش رفتار میکرد و هرروز جای زخم جدیدی رو بدنم ایجاد میکرد.
من از ۱۶ سالگی یک کار برای خودم پیدا کردم و داخل آن کار شروع کردم به پول درآوردن که از دست این زنیکه راحت بشم.
یک هفته پیش تقریبا تموم پولم رو جمع کردم و باهاش توانستم یک خانه ی کوچک برای خودم بگیرم و در آنجا زندگی کنم ... اما آن میدانست من داخل چه مدرسهای درس میخوانم پس تصمیم گرفتم به مدرسه دیگری انتقال شوم که آن متوجه نشود
- ۶.۹k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط