{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج نافرجام

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 22 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩

از کار که کرده بود بشیمون نبود اما ته دلش آشوبی نهوفته بود از عصبانیت جونگکوک ترسی نداشت اما از بی اعتمادی اش واهمه مبهمی داشت خدا میدونستم جونگکوکی که تا این حد بهش سخت می‌گرفت اگه از این بی اعتماد تر میشه چی در انتظاش بود ... با اینکه با ذوق و شوق از بسر عموش سوالی می‌پرسید و گاهی با یادآوری خاطرات بچگی شون می‌خندیدن اما بازم هم فکرش جایی دیگری بود بعد از رفتن به کافه و بیاد روی کوتاهی به اصرار جولسو برای خوردن نهار به رستوران نسبتاً شیکی رفتن ... دستش زیر چونه اش گذاشته و به گوشه ای نامعلومی خیره بود که با صدای معترض جولسو نگاهش رو به اون داد
جولسو : کجایی اصلا شنیدی چی گفتم ؟
ویوا چند باری پلک زد تا حرف رو به خاطر بیاره اما اصلا متوجه اش نشده‌ بود
ویوا : ها..چی میشه یبار دیگه بگی حواسم نبود
جولسو کمی با شک و تردید بعش نگاه کرد .. تکیه اش رو از صندلی گرفت و صاف نشست
جولسو : چیزی مهمی نبود .. اتفاقی افتاد از صبح حواسم بهت بود سرحال به نظر نمیایی
ویوا لبخند ریزی زد که بیشتر شبیه به پوزخند بود و سوالش رو بی جواب گذاشت..با اومد گارسون و گذاشت غذا های که سفارش داده بودن نگاهش رو از چشم های پرسشگر پسر عموش گرفت و صاف نشست...هنوز نگاهای خیره اش رو احساس میکرد با نفس عمیقی خودش رو برای شنیدن هر گونه سوالی از اون آماده کرد اما برای عوض کردن جو با لبخند نگاهش رو از کاسه سوپ ارتشی از گرفتن و مردمک چشم هاش رو بالا آورد
ویوا : جولسو جان چرا غذاتو نمی‌خوری خوشت نیومد ؟
جولسو : نه خیلی هم خوبه... راستش این همه سوال ازم پرسیدی اما هیچی در مورد خودت و زندگیت نگفتی ...
جولسو لحظه مکث کرد و چندین باری مردمک چشمانت رو چرخوند تا جمله درستی برای بیان حرفش پیدا کنه
جولسو : خوب راستش منظورم اینکه تو خوشحالی...یعنی دوستش داری
از سوالی یهویی اش تعجب کرد انتظار نداشت همچین سوالی رو مطرح کنه میخواست بگه اره دوستش دارم با همه بد رفتاری ها و سخت گیری هاش بازم قلبم با نگاهاش میلزره اما سکوت کرد چون با رفتاراش احساساتش بد جوری رو تخریب کرده بود تا حدی که به زبون آوردنش براش شخت بود ... سکوتش داشت طولانی مدت میشد و این باعث شک تردید بیشتر جولسو میشد که از زندگیش رازی نیست یا حتماً مشکلی داره
... اما ویوا با مطرح کردن موضوع دیگری سعی کرد اون رو از این موضوع و سوالش دور کنه..با لخند ساختگی بهش چشم دوخت
ویوا : مطمئن باش از سخت گیری های مکرر پدر خیلی بهتره
نگاهش لحظه رنگ غم گرفت و ویوا هم به وضوح متوجه این موضوع شد اما اون ناراحتیش‌ رو پشت لبخندی مخفی کرد
جولسو : خیلی برات خوشحالم....
دیدگاه ها (۲)

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 23 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جول...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 24 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩با ...

ادامه پارت 12 و از جلوی میز آرایشش بلند شد برای اولین‌بار لب...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 21 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩که ...

عشقی از جنس نیجیرین پارت۳

عشقی از جنس نیجیرین پارت ۶

عشقی از جنس نیجیرین پارت۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط