ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 21 (๑˙❥˙๑)
که با اخم ریز و چشمانی عصبی بهش خیره شده بود و با عصبانیت از بین دندون هاش غرید
ویوا : من میخوام برم دیدنش باید برم
جونگکوک : همینم مونده اجازه بدم زنم بره وسط شهر دیدن کسی که با چشماش قورتش میشده صد بار گفتم خوشم نمیاد با اون پسره حرف بزنه چه برسه به این بخواهی ببینیش
میدونستم جونگکوک از پسر عموش خوشش نمیاد اما هیچ وقت فکر نمیکرد دلیلش حسادت باشه اما حسادت برای چی به چه دلیلی قدمی دیگری بهش نزدیک شد
ویوا : چی داری میگی جونگکوک اون دوست بچگی و پسر عموی منه ما مثل خواهر برادر بزرگ شدیم بخاطر من اومد.....
جونگکوک : انقدر این کلمه رو تکرار نکن...چرا باید بخواد بخاطر دیدن زن من بیاد اینجا هان....
لحن جونگکوک به وضوح عصبی بود و این رو از فک منقبض شده اش متوجه شد اما خودش هم حالی بهتر از اون نداشت میدونستم یستادن اینجا و بحث کردن باهاش هیچ نتیجه نداره و قفد عصاب خودش رو خورد میکنه و بیشتر عصبی اش میکنه برای همین با قدم های سریع به سمته اتاق لباس اش قدم برداشت... در اتاق لباس اش را با صدای بدی بهم کوبید و بهش تکیه داد بازم هم بقض بازم هم اشک چرا نمیتونست جلوی این اشک های لعنتی رو بگیره این سوالی بود که همیشه با خودش تکرار می کرد چرا همیشه برای مورد محدود قرار میگرفت اول پدرش حال هم شوهرش انکار سرنوشت نمیخواست این دختر نفس راحتی بکشه روی زمین نشست و اشک های که تمام مدت سعی میکرد جلوی اون صورتش رو خیس نکنن روی صورتش جاری شدن... چرا همشه سعی میکرد دختر مطیع و حرف گوش کنی باشه درحال که تنها چیزی که از بقیه میدید زیر پا گذاشتن احساسات و شکستن غرورش بود اما تا همینجا
..............
ساعتی از رفتن جونگکوک به شرکت میگذشت بعد از بحث دیشب حرف خواستی بین شون رد بدل نشد یا در اصلا ویوا از حرف زدن باهاش اجتناب میکرد تا حدی که برای اولین بار بدرقه اش نکرد و بعد از خوردن صبحانه اش سریع به اتاق اش برگشت ...
خط چشم ساده ای به رنگ قهوه ای بر روی آرایش ظریف اش کشید و با زدن برق لب زیبایی میکاپ اش رو به اتمام رسوند و از جلوی میز آرایشش بلند شد برای اولینبار لباس متفاوتر از استایلش پوشیده بود
(๑˙❥˙๑) پارت 21 (๑˙❥˙๑)
که با اخم ریز و چشمانی عصبی بهش خیره شده بود و با عصبانیت از بین دندون هاش غرید
ویوا : من میخوام برم دیدنش باید برم
جونگکوک : همینم مونده اجازه بدم زنم بره وسط شهر دیدن کسی که با چشماش قورتش میشده صد بار گفتم خوشم نمیاد با اون پسره حرف بزنه چه برسه به این بخواهی ببینیش
میدونستم جونگکوک از پسر عموش خوشش نمیاد اما هیچ وقت فکر نمیکرد دلیلش حسادت باشه اما حسادت برای چی به چه دلیلی قدمی دیگری بهش نزدیک شد
ویوا : چی داری میگی جونگکوک اون دوست بچگی و پسر عموی منه ما مثل خواهر برادر بزرگ شدیم بخاطر من اومد.....
جونگکوک : انقدر این کلمه رو تکرار نکن...چرا باید بخواد بخاطر دیدن زن من بیاد اینجا هان....
لحن جونگکوک به وضوح عصبی بود و این رو از فک منقبض شده اش متوجه شد اما خودش هم حالی بهتر از اون نداشت میدونستم یستادن اینجا و بحث کردن باهاش هیچ نتیجه نداره و قفد عصاب خودش رو خورد میکنه و بیشتر عصبی اش میکنه برای همین با قدم های سریع به سمته اتاق لباس اش قدم برداشت... در اتاق لباس اش را با صدای بدی بهم کوبید و بهش تکیه داد بازم هم بقض بازم هم اشک چرا نمیتونست جلوی این اشک های لعنتی رو بگیره این سوالی بود که همیشه با خودش تکرار می کرد چرا همیشه برای مورد محدود قرار میگرفت اول پدرش حال هم شوهرش انکار سرنوشت نمیخواست این دختر نفس راحتی بکشه روی زمین نشست و اشک های که تمام مدت سعی میکرد جلوی اون صورتش رو خیس نکنن روی صورتش جاری شدن... چرا همشه سعی میکرد دختر مطیع و حرف گوش کنی باشه درحال که تنها چیزی که از بقیه میدید زیر پا گذاشتن احساسات و شکستن غرورش بود اما تا همینجا
..............
ساعتی از رفتن جونگکوک به شرکت میگذشت بعد از بحث دیشب حرف خواستی بین شون رد بدل نشد یا در اصلا ویوا از حرف زدن باهاش اجتناب میکرد تا حدی که برای اولین بار بدرقه اش نکرد و بعد از خوردن صبحانه اش سریع به اتاق اش برگشت ...
خط چشم ساده ای به رنگ قهوه ای بر روی آرایش ظریف اش کشید و با زدن برق لب زیبایی میکاپ اش رو به اتمام رسوند و از جلوی میز آرایشش بلند شد برای اولینبار لباس متفاوتر از استایلش پوشیده بود
- ۱۹.۸k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط