هیچ دانی ز چه در زندانم

هیچ دانی ز چه در زندانم ؟
دست در جیب چو آنی بردم

ناز شستی نه به چنگ آورده
ناگهان سیلی ی سختی خوردم

من ندانم که پدر چیست مرا
یا کجا دیده گشودم به جهان

که مرا زاد و که پرورد چنین
سر پستان که بردم به دهان

هرگز این گونهٔ زردی که مراست
لذت بوسهٔ مادر نچشید

نیست پدری ، در همهٔ عمر ، مرا
دستی از عاطفه بر سر بکشد

کس ، به غمخواری ، بیدار نماند
بر سر بستر بیماری من

بی تمنایی و بی پاداشی
کس نکوشید پی یاری ی من

گاه لرزیده ام از سردی ی دی
گاه نالیده ام از گرمی ی تیز

خفته ایم گرسنه با حسرت نان
گوشهٔ مسجد و بر کهنه حصیر

گاهگاهی که کسی دستی برد
بر بناگوش من و چانهٔ من

داشتم چشم ، که آماده شود
نوبتی شام شبی خانهٔ من

لیک آن پست ،‌ که با جام تنم
می رهید از عطش سوزانی

نه چنان همت والایی داشت
که مرا سیر کند با نانی

با همه بی سر و سامانی خویش
باز چندین علم و هنر آموخته ام

نرم و آرام ز جیب دگران
بردن سیم و زر آموخته ام

نیک آموخته ام کز سر راه
ته سیگار چسان بردارم

تلخی ی دود چشیدم چو از او
نرم ، در جیب کسان بگذارم

یا به تیغی که به دستم افتاد
جامهٔ ی تازهٔ آنان بدرم

یا کمین کرده و از بار فروش
سیب سرخی به غنیمت ببرم

با همه چابکی اینک ، افسوس
دیرگاهی است که در زندانم

بی خبر از غم ناکامی ی خویش
روز و شب را به موعودهمنفس رندانم

شادم از اینکه مرا ارزش آن
نیست در مکتب یاران دگرم

که بدان طرفه هنرها که مراست
بفزایند هزاران دگرم

/ سعید
دیدگاه ها (۳)

یک روز به یاد تو و آن عشق دل انگیز بر صورت خود ؛ پیرهن زرد ...

دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطره‌ات طلاستیک کم از طلای خود ...

بادبر کلمات من می چرخدغبار حروف را پاک می کندمی بیند نیستی. ...

قصه رو هرچه نقاشی کنم بازهم آرامم نکردهرچه کردم... هرچه... آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط