تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
.این دختره فکر کنم زن رئیس شده ، فکر کنم الا فکر میکنه که رئیس فقط برای خودشه اما مگه این زنه میزاره ؟
.. هر معشوقه ای که اقا داشتن رو فراری داده زنه ، مطمئنم نمیزاره اقا از چنگش در بره
... رئیس صدتا معشوقه داره و با هرکدومشون بخواد میخوابه ، اما من دلم به حال این دختره میسوزه ، فکر کن شوهرش با کلی دختر باشه ، بعدشم حالا که این منشیه اومده فکر کنم امشب بجای بودن تو تخت زنش توی تخت منشیس
با حرفاشون تیری به قلبم میزدن ، من اومده بودم اینجا که آرامش پیدا کنم و روحیه ام عوض بشه ، اما حالا باید شاهد خوش گذرونی های هیون با این دختره بشم ؟
_ به حرفاشون اهمیت نده
هینی کشیدم و به عقب برگشتم
+از..کی؟
_همه شو شنیدم
سرمو پایین انداختم که دستشو زیر چونم گذاشت و بالا برد
_ توی چشمام نگاه کن یونا ، ناراحت شدی ؟
+نه...
دستشو چنگ زدم و چونمو از توی دستش آزاد کردم و رفتم توی اتاق که پشت سرم اومد و درو بست
_ ببینمت تورو یونا....چرا اینقدر چشمات غمناکن ؟ ناراحت شدی؟
+ اره شدم...اما نه از اینکه با یه دختر دیگه میخوای امشب رابطه داشته باشی از این ناراحت شدم که فکر میکنن نمیتونم شوهرمو توی چنگ خودم نگه دارم ، با این حرفشون تحقیرم کردن ، این به این معنی نیست که دوست دارم فقط تو این چند سال از عمرم هیچ چیزیو از دست ندادم و همیشه همچیو بدست میاوردم اما وقتی راجب معشوقه هات و خیانتت بهم میگن حس میکنم دارم همچیزو از دست میدم
توی بغل کشیدم و موهامو نوازش کرد
_ یونا ، عزیزم من نمیدونستم همچین حسی میگیری ، فکر میکردم بهم اهمیت نمیدی ، اما نمیدونستم چه حسی داری، متاسفم عزیزم، منو ببخش....
+میشه بری بیرون ، میخوام تنها باشم
_ نه نمیرم...
+ میخوام خودمو آروم کنم هیون ، نمیخوام عصبانیتمو سرت خالیش کنم
_باشه، اما زود بیا پایین پیشم باشه ؟ نگرانت میشم
+ باشه برو
روی تختم دراز کشیدم که در باز شد
با دیدن اون زنه سریع بلند شدم
+ چی میخواین اینجا ؟
™ ففط میخواستم بیشتر با همسر هیون آشنا بشم
+ هیون ؟ جلوی خودش آقای هوانگ الان هیون ؟ به چه حقی شوهرمو به اسم کوچیک صدا میزنی ؟
™ خب فقط میخواستم بگم که فکر نکن هیون میخوادت ، اون فقط دچار اجبار شد ، تو هرچقدرم برای داشتنش تلاش کنی نمیتونی بدستش بیاری، مادر یه هر*زه بود که باعث شد مادرش اونطوری بشه
+ به چه حقی راجب مادرم اینطوری صحبت میکنی ها ؟
™ بزار بهت بگم هیون برای منه و تو هیچ اهمیتی تو زندگیش نداری، تو فقط یه دختر ۱۸ ساله ی کوچولویی که میخوای به هیون بچسبی درحالی که هیون نمیخوادت ، چون نه میتونی نیازاشو برطرف کنی نه میتونی براش وارث بیاری و از همه مهمتر دختر زنی که ازش متنفره هستی ، فکر میکنی میتونی دلش رو بدست بیاری ؟
.این دختره فکر کنم زن رئیس شده ، فکر کنم الا فکر میکنه که رئیس فقط برای خودشه اما مگه این زنه میزاره ؟
.. هر معشوقه ای که اقا داشتن رو فراری داده زنه ، مطمئنم نمیزاره اقا از چنگش در بره
... رئیس صدتا معشوقه داره و با هرکدومشون بخواد میخوابه ، اما من دلم به حال این دختره میسوزه ، فکر کن شوهرش با کلی دختر باشه ، بعدشم حالا که این منشیه اومده فکر کنم امشب بجای بودن تو تخت زنش توی تخت منشیس
با حرفاشون تیری به قلبم میزدن ، من اومده بودم اینجا که آرامش پیدا کنم و روحیه ام عوض بشه ، اما حالا باید شاهد خوش گذرونی های هیون با این دختره بشم ؟
_ به حرفاشون اهمیت نده
هینی کشیدم و به عقب برگشتم
+از..کی؟
_همه شو شنیدم
سرمو پایین انداختم که دستشو زیر چونم گذاشت و بالا برد
_ توی چشمام نگاه کن یونا ، ناراحت شدی ؟
+نه...
دستشو چنگ زدم و چونمو از توی دستش آزاد کردم و رفتم توی اتاق که پشت سرم اومد و درو بست
_ ببینمت تورو یونا....چرا اینقدر چشمات غمناکن ؟ ناراحت شدی؟
+ اره شدم...اما نه از اینکه با یه دختر دیگه میخوای امشب رابطه داشته باشی از این ناراحت شدم که فکر میکنن نمیتونم شوهرمو توی چنگ خودم نگه دارم ، با این حرفشون تحقیرم کردن ، این به این معنی نیست که دوست دارم فقط تو این چند سال از عمرم هیچ چیزیو از دست ندادم و همیشه همچیو بدست میاوردم اما وقتی راجب معشوقه هات و خیانتت بهم میگن حس میکنم دارم همچیزو از دست میدم
توی بغل کشیدم و موهامو نوازش کرد
_ یونا ، عزیزم من نمیدونستم همچین حسی میگیری ، فکر میکردم بهم اهمیت نمیدی ، اما نمیدونستم چه حسی داری، متاسفم عزیزم، منو ببخش....
+میشه بری بیرون ، میخوام تنها باشم
_ نه نمیرم...
+ میخوام خودمو آروم کنم هیون ، نمیخوام عصبانیتمو سرت خالیش کنم
_باشه، اما زود بیا پایین پیشم باشه ؟ نگرانت میشم
+ باشه برو
روی تختم دراز کشیدم که در باز شد
با دیدن اون زنه سریع بلند شدم
+ چی میخواین اینجا ؟
™ ففط میخواستم بیشتر با همسر هیون آشنا بشم
+ هیون ؟ جلوی خودش آقای هوانگ الان هیون ؟ به چه حقی شوهرمو به اسم کوچیک صدا میزنی ؟
™ خب فقط میخواستم بگم که فکر نکن هیون میخوادت ، اون فقط دچار اجبار شد ، تو هرچقدرم برای داشتنش تلاش کنی نمیتونی بدستش بیاری، مادر یه هر*زه بود که باعث شد مادرش اونطوری بشه
+ به چه حقی راجب مادرم اینطوری صحبت میکنی ها ؟
™ بزار بهت بگم هیون برای منه و تو هیچ اهمیتی تو زندگیش نداری، تو فقط یه دختر ۱۸ ساله ی کوچولویی که میخوای به هیون بچسبی درحالی که هیون نمیخوادت ، چون نه میتونی نیازاشو برطرف کنی نه میتونی براش وارث بیاری و از همه مهمتر دختر زنی که ازش متنفره هستی ، فکر میکنی میتونی دلش رو بدست بیاری ؟
- ۱۱.۸k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط