{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مهتاب قرمز

مهتاب قرمز

پارت اول

صدای آخرین مهمان‌ها کم‌کم در عمارت گم می‌شد. نور لوسترهای بزرگ روی سنگ‌های مرمر می‌افتاد و سکوت، جای هیاهوی جشن را می‌گرفت.

موان با لباس سفید عروسی، بی‌حرکت روی صندلی ماشین نشسته بود. دست‌هایش را آن‌قدر محکم در هم قفل کرده بود که بند انگشت‌هایش سفید شده بودند. هیچ‌چیز از این ازدواج، انتخاب خودش نبود.

پشت فرمان، نامجون با همان کت‌وشلوار مشکی رانندگی می‌کرد. چهره‌اش آرام بود، اما نگاهش نشان می‌داد که از فشار خانواده کمتر از موان نبوده است.

چند دقیقه در سکوت گذشت.

نامجون بدون اینکه نگاهش را از جاده بردارد، آرام گفت:
«مهتاب قرمز...»

موان با تعجب سرش را برگرداند.
«اسم من موانه.»

لبخند کمرنگی روی لب‌های نامجون نشست.
«می‌دونم. اما از امروز دوست دارم صدات کنم مهتاب قرمز.»

اخم موان عمیق‌تر شد.
«دلیلی داره؟»

«آره... چون هر بار نگات می‌کنم، یاد ماهی می‌افتم که قشنگه، ولی هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن بهش رو نداره.»

موان چیزی نگفت و دوباره نگاهش را به شیشه دوخت.

چند خیابان بعد، نامجون نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
«یه چیز رو از همون اول بینمون روشن کنیم.»

موان با اضطراب به او نگاه کرد.

«این ازدواج، انتخاب هیچ‌کدوممون نبود. من مجبور شدم، تو هم مجبور شدی. اما تا وقتی خودت نخوای، هیچ اجباری از طرف من وجود نداره. می‌تونی درس بخونی، هر کاری دوست داری انجام بدی و زندگی خودت رو داشته باشی.»

موان برای اولین بار از ابتدای شب، کمی از تنش صورتش کم شد.

نامجون بعد از چند ثانیه مکث گفت:
«فقط یه خواهش دارم... اگر روزی از من خوشت هم نیومد، صادق باش. خیانت، تنها چیزیه که نمی‌تونم تحملش کنم.»

موان آهسته سر تکان داد.
«باشه...»

ماشین مقابل عمارتی بزرگ توقف کرد.

درِ آهنی آرام باز شد و خودرو وارد حیاط شد.

موان با دیدن ساختمان عظیم، ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.

نامجون پیاده شد و درِ ماشین را برای او باز کرد.

«خوش اومدی... مهتاب قرمز.»

موان بدون جواب دادن، از ماشین پایین آمد.

نمی‌دانست این خانه قرار بود زندانش باشد یا جایی که سرنوشتش برای همیشه تغییر کند...

پایان پارت اول...

اسکی ممنوع❌

اسکی بری. پیدات میکنم. و فیلترت میکنم عزیزم

تو فیک هم دخالتی نباشه. مشکلی دارید نخونید ساخته ذهن خودمه
دیدگاه ها (۰)

مهتاب قرمز. رمان جدید و پر هیجان .بیشتر یک فصل. و ژانر عاشق...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸: نگاه‌هایی که نباید اتفاق می‌افتادسوآ هن...

مالِ منپارت ۹ | کابوسشب...عمارت در سکوت فرو رفته بود....فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط