شرابی از جنس نفرت
شرابی از جنس نفرت
پارت ۳۹
وارد شدم و موری روی صندلیِ میزش نشست و اشاره کرد منم روی صندلی جلوش بشینم و حدودا دو یا سه ساعت داشت منو نصیحت میکرد و قوانین رو برام مرور میکرد.
بعدش که تموم شد و اومدم بیرون برگشتم تو اتاقم که دیدم دازای اونجا و رو تخت نشسته.
تا منو دید با نگرانی سریع اومد سمتم و گفت:«چ...چویا چی شد؟چی گفت؟چیکار کرد؟»
حرصم گرفت و گفتم:«ولش کن...اخرشم بخاطر تو سه ساعت حرفای اون رو گوش کردم... »
اروم هلش دادم و رفتم رو تختم نشستم، کتم و در اوردم و دراز کشیدم واقعا خیلی خسته بودم.
گفت:«ا...اما اخه تقصیر من بود،چرا حقیقت رو نگفتی؟» روم رو برگردوندم سمت دیوار و چشمامو بستم.
گفتم:«نمیدونم...شاید چون واقعا من مقصر بودم ولی واقعیت زیادی بچگونه بود...همین...»
با تعجب گفت:«یعنی چی مقصر تو بودی؟»
خمیازه ای کشیدم و گفتم:«تو من رو میشناسی و میدونی چغدر مغرورم پس چرا الان اینو میپرسی؟...اه...باشه باشه...منم دلم برات تنگ شده بود.»
چند ثانیه چیزی نگفت و حرکتی نکرد.
ولی بعد گرمای لب هاشو رویه گونهم حس کردم.
عقب رفت.
مثل گربه پریدم و با گونه هایی نسبتا سرخ گفتم:«چ...چیکار میکنیییی؟»
خندید و گفت:«اخ...نمیدونستم چیبی جونم میتونه انقدر سرخ بشه!فقط گونهتو بوسیدم!»
اخمی کردم و نشستم گفتم:«درازِ بانداژ حروم کننننن...»
احمیتی به حرفم نداد و کنارم نشست...
بعدش دراز کشید و سرش رو رویه پاهام گذاشت، گفت:«چویا جونم...میشه نازم کنی؟»
اهی زیر لب از تسلیم کشیدم و دستم رو رویه موهاش گذاشتم.
اروم نوازشش کردم و اونم لبخند محوی زد، مشخص بود خوشش میاد.
(پایان فلش بک)
دازای اروم خوابش برد...
دلم نمیومد تکون بخورم پس گوشیم رو برداشتم و کمی خوردم رو سرگرم کردم.
____
پایان پارت ۳۹
شرط پارت بعد ۲۲ تا لایک و کامنت
پارت ۳۹
وارد شدم و موری روی صندلیِ میزش نشست و اشاره کرد منم روی صندلی جلوش بشینم و حدودا دو یا سه ساعت داشت منو نصیحت میکرد و قوانین رو برام مرور میکرد.
بعدش که تموم شد و اومدم بیرون برگشتم تو اتاقم که دیدم دازای اونجا و رو تخت نشسته.
تا منو دید با نگرانی سریع اومد سمتم و گفت:«چ...چویا چی شد؟چی گفت؟چیکار کرد؟»
حرصم گرفت و گفتم:«ولش کن...اخرشم بخاطر تو سه ساعت حرفای اون رو گوش کردم... »
اروم هلش دادم و رفتم رو تختم نشستم، کتم و در اوردم و دراز کشیدم واقعا خیلی خسته بودم.
گفت:«ا...اما اخه تقصیر من بود،چرا حقیقت رو نگفتی؟» روم رو برگردوندم سمت دیوار و چشمامو بستم.
گفتم:«نمیدونم...شاید چون واقعا من مقصر بودم ولی واقعیت زیادی بچگونه بود...همین...»
با تعجب گفت:«یعنی چی مقصر تو بودی؟»
خمیازه ای کشیدم و گفتم:«تو من رو میشناسی و میدونی چغدر مغرورم پس چرا الان اینو میپرسی؟...اه...باشه باشه...منم دلم برات تنگ شده بود.»
چند ثانیه چیزی نگفت و حرکتی نکرد.
ولی بعد گرمای لب هاشو رویه گونهم حس کردم.
عقب رفت.
مثل گربه پریدم و با گونه هایی نسبتا سرخ گفتم:«چ...چیکار میکنیییی؟»
خندید و گفت:«اخ...نمیدونستم چیبی جونم میتونه انقدر سرخ بشه!فقط گونهتو بوسیدم!»
اخمی کردم و نشستم گفتم:«درازِ بانداژ حروم کننننن...»
احمیتی به حرفم نداد و کنارم نشست...
بعدش دراز کشید و سرش رو رویه پاهام گذاشت، گفت:«چویا جونم...میشه نازم کنی؟»
اهی زیر لب از تسلیم کشیدم و دستم رو رویه موهاش گذاشتم.
اروم نوازشش کردم و اونم لبخند محوی زد، مشخص بود خوشش میاد.
(پایان فلش بک)
دازای اروم خوابش برد...
دلم نمیومد تکون بخورم پس گوشیم رو برداشتم و کمی خوردم رو سرگرم کردم.
____
پایان پارت ۳۹
شرط پارت بعد ۲۲ تا لایک و کامنت
- ۹.۵k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط