{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه تر که بودم

‌بچه تر که بودم؛
وقتی مهمان می آمد مانند یک گربه جلویشان قِل میخوردم و

تمام شیرین کارهایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بمانند.
فقط میخواستم بیشتر بمانند ودیرتر بروند.اصلاً نروند!
بعد مامان من را میبرد به گوشه ای و میگفت هیچ وقت اصرار نکن.
هر کسی خودش دوست داشته باشد می مانَد،بیشتر هم می ماند.

مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود.اما من باز مهمان بعدی که می آمد می رفتم جلویش قِل میخوردم که بمان.دیرتر برو.

بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قِل میخوردم که بماند و آن قدر قِل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم،
فهمیدم مامان راست میگفت....
مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد،هر کسی بخواهد 
می ماند و نخواهد میرود...
حالا تو هی قِل بخور...هی شیرین کاری کن..
دیدگاه ها (۱)

...قول بدهکمی بعدتردرست زمانی که دیگر به پای هم پیر شده ایم!...

✍ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﺮﺩﻧﺪﻣﯽﮔﻮﻳﻨﺪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﻳﺪ؟ﻣﺎ ﻓﻘﻂﺭﻭﻳﺎﻫﺎﯼﻣﺎﻥ ...

میشودیک عمر با من زندگی کنی،من هم عاشقت باشم؟ببخشید...انگار ...

گاهیتنها دو نفر می‌توانندتمام دنیا را پشت میز کافه‌ایمثل یک ...

Part 61 ات ویو؛ موقع بلند شدن هواپیما....یه ترسی کل وجودمو گ...

ظظ ظظچند پارتی وقتی دوستید شروع پارت ۱ : ات : خدایا چقدر بد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط