The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت ۲۸
ویو لیاـ
درِ خونه رو باز کردیم و وارد شدیم.
کفشامو همون دم در درآوردم و خودمو با خستگی روی مبل انداختم.
لیا: آخیش... بالاخره خونه. 😮💨
سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو بستم.
لیا: بعد از امروز... فقط یه دوش میخوام... بعدشم یه خوابِ درست و حسابی.
کایا: خسته شدی؟
لیا: اره
چیزی نگفت
لیا: راستی ممنون بابت دیشب
کایا: من کاری کردم مگه؟
نیش خندی زدم و نگاش کردم
لیا: جدیی الان؟
کایا: نه. برو بالا استراحت کن اگه بیشتر بمونی شروع میکنی هزیون گفتن
لیا: ایش.. بی مزه
بعد حرفم بلند شدمو رفتم سمت اتاق
کایا هم پشت سرم از پله ها بالا میومد
بدون اینکه حرف دیگهای بینمون رد و بدل بشه، هر دومون وارد اتاق شدیم.
من مستقیم سمت کمد رفتم، لباس راحتی برداشتم و وارد حمام شدم.
صدای بسته شدن درِ حمام، تنها صدایی بود که توی اتاق پیچید.
...
چند دقیقه بعد، حولمو پوشیدم از حمام بیرون اومدم.
موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم
بعد گوشیمو زدم شارژ چراغو خاموش کردم و خودمو رو تخت انداختم، چند دقیقه بعد سیاهیی...
ویو کایاـ
وارد اتاق شدم.
امروز از صبح سردرد شدیدی داشتم، ولی سعی میکردم مخفیش کنم.
روی تخت نشستم، گوشیمو از جیبم درآوردم و شمارهی حری رو گرفتم.
چند بوق خورد تا بالاخره جواب داد.
حری: بعله؟
کایا: حری، شرکتی؟
حری: آره. تو چی؟ هنوز بیمارستانی؟
کایا: نه، تازه برگشتم.
حری: اوه... پس حسابی خستهای.
کایا: گل گفتی.
حری: اها، نگران نباش داداش. نیاز نیست بیای شرکت، خودم به کارات رسیدگی میکنم. تو استراحت کن.
کایا: مطمئنی؟ میتونم بیاما.
حری: آره مطمئنم. استراحت کن.
چند لحظه مکث کرد و با خنده ادامه داد:
حری: حالا خدافظ، تا نظرم عوض نشده. 😁
گوشهی لبم کمی بالا رفت.
کایا: باشه. دمت گرم.
تماس رو قطع کردم.
چند لحظه همونطور روی تخت نشستم.
سردردم هنوز ادامه داشت.
دستمو روی شقیقههام کشیدم و با یه نفس عمیق از جام بلند شدم.
سمت حمام رفتم.
...
صدای آب گرم فضای اتاق رو پر کرده بود.
چند دقیقهای زیر آب ایستادم و سعی کردم خستگی امروز رو از تنم بیرون کنم.
اتفاقات بیمارستان، حال بد لیا و دیدن دوبارهی آرین، همه توی ذهنم میچرخید.
چشمامو بستم و یه نفس آروم کشیدم.
بعد از حمام بیرون اومدم، موهامو خشک کردم و لباس راحتی پوشیدم.
از کشوی میز کنار تخت یه مسکن برداشتم و با یه لیوان آب خوردم.
چراغ اتاق رو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.
چشمامو بستم.
بالاخره بعد از یه روز طولانی، سکوت اتاق همهچیز رو گرفت.....
🎀🌸
شرطا: ۱۷ تا لایک ❤️
۱۵ تا کامنت 💬
اسلاید دو: لباس راحتی لیا 🌷
اسلاید سه: لباس راحتی کایا 🖤
(ملکه قلب من)
پارت ۲۸
ویو لیاـ
درِ خونه رو باز کردیم و وارد شدیم.
کفشامو همون دم در درآوردم و خودمو با خستگی روی مبل انداختم.
لیا: آخیش... بالاخره خونه. 😮💨
سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو بستم.
لیا: بعد از امروز... فقط یه دوش میخوام... بعدشم یه خوابِ درست و حسابی.
کایا: خسته شدی؟
لیا: اره
چیزی نگفت
لیا: راستی ممنون بابت دیشب
کایا: من کاری کردم مگه؟
نیش خندی زدم و نگاش کردم
لیا: جدیی الان؟
کایا: نه. برو بالا استراحت کن اگه بیشتر بمونی شروع میکنی هزیون گفتن
لیا: ایش.. بی مزه
بعد حرفم بلند شدمو رفتم سمت اتاق
کایا هم پشت سرم از پله ها بالا میومد
بدون اینکه حرف دیگهای بینمون رد و بدل بشه، هر دومون وارد اتاق شدیم.
من مستقیم سمت کمد رفتم، لباس راحتی برداشتم و وارد حمام شدم.
صدای بسته شدن درِ حمام، تنها صدایی بود که توی اتاق پیچید.
...
چند دقیقه بعد، حولمو پوشیدم از حمام بیرون اومدم.
موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم
بعد گوشیمو زدم شارژ چراغو خاموش کردم و خودمو رو تخت انداختم، چند دقیقه بعد سیاهیی...
ویو کایاـ
وارد اتاق شدم.
امروز از صبح سردرد شدیدی داشتم، ولی سعی میکردم مخفیش کنم.
روی تخت نشستم، گوشیمو از جیبم درآوردم و شمارهی حری رو گرفتم.
چند بوق خورد تا بالاخره جواب داد.
حری: بعله؟
کایا: حری، شرکتی؟
حری: آره. تو چی؟ هنوز بیمارستانی؟
کایا: نه، تازه برگشتم.
حری: اوه... پس حسابی خستهای.
کایا: گل گفتی.
حری: اها، نگران نباش داداش. نیاز نیست بیای شرکت، خودم به کارات رسیدگی میکنم. تو استراحت کن.
کایا: مطمئنی؟ میتونم بیاما.
حری: آره مطمئنم. استراحت کن.
چند لحظه مکث کرد و با خنده ادامه داد:
حری: حالا خدافظ، تا نظرم عوض نشده. 😁
گوشهی لبم کمی بالا رفت.
کایا: باشه. دمت گرم.
تماس رو قطع کردم.
چند لحظه همونطور روی تخت نشستم.
سردردم هنوز ادامه داشت.
دستمو روی شقیقههام کشیدم و با یه نفس عمیق از جام بلند شدم.
سمت حمام رفتم.
...
صدای آب گرم فضای اتاق رو پر کرده بود.
چند دقیقهای زیر آب ایستادم و سعی کردم خستگی امروز رو از تنم بیرون کنم.
اتفاقات بیمارستان، حال بد لیا و دیدن دوبارهی آرین، همه توی ذهنم میچرخید.
چشمامو بستم و یه نفس آروم کشیدم.
بعد از حمام بیرون اومدم، موهامو خشک کردم و لباس راحتی پوشیدم.
از کشوی میز کنار تخت یه مسکن برداشتم و با یه لیوان آب خوردم.
چراغ اتاق رو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.
چشمامو بستم.
بالاخره بعد از یه روز طولانی، سکوت اتاق همهچیز رو گرفت.....
🎀🌸
شرطا: ۱۷ تا لایک ❤️
۱۵ تا کامنت 💬
اسلاید دو: لباس راحتی لیا 🌷
اسلاید سه: لباس راحتی کایا 🖤
- ۳۴۴
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط