The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت ۲۹
دو روز بعد...
ویو لیاـ
دو روز از وقتی که از بیمارستان برگشته بودیم گذشته بود.
خوشبختانه دیگه خبری از اون دردهای شدید نبود، ولی کایا هنوز مثل یه نگهبان بالای سرم بود.
هر چیزی که میخواستم بخورم، اول باید از فیلتر آقای کیم کایا رد میشد. 😐
صبح روی مبل نشسته بودم و به لیوان آبمیوهای که جلوم بود نگاه میکردم.
لیا: کایا...
از آشپزخونه جواب داد:
کایا: بله؟
لیا: فقط یه سؤال دارم.
کایا از آشپزخونه بیرون اومد و نگام کرد.
کایا: چی؟
لیا به لیوان اشاره کردم.
لیا: اینم قبلش باید تأیید دکتر رو بگیره؟ 😐
چند ثانیه نگام کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
کایا: اگه لازم باشه.
چشمام گرد شد.
لیا: جدی میگی؟!
نیشخند زد.
کایا: بخور اونو خودم درست کردم نیازی به چک کردنش نیست
لیا: تو این دو روز خیلی عوض شدی آقای کیم.
کایا: چطور؟
لیا: قبلاً فقط سرد بودی... الان شدی رئیس بخش مراقبتهای ویژهی من.
کایا چیزی نگفت، فقط همون نگاه آروم همیشگیش رو بهم کرد.
چند دقیقه بعد
کایا کلید ماشینش رو برداشت.
لیا: کجا؟
کایا: شرکت.
لیا: باشه... برو.
کایا از کنارم رد شد و سمت در رفت.
خیلی آروم زیر لب گفتم:
لیا: این مرد با شرکتش ازدواج کرده...
کایا همون لحظه ایستاد و بدون اینکه برگرده گفت:
کایا: چیزی گفتی؟
چند بار پلک زدم و لبخند مصنوعی زدم.
لیا: هیچی... گفتم خوش بگذره.
کایا فقط یه سر تکون داد، در رو باز کرد و از خونه بیرون رفت.
چند ثانیه به در بسته خیره موندم.
بعد یه نفس کشیدم و نگاهم افتاد به لئو که با دمش روی زمین ضرب گرفته بود و بهم زل زده بود.
خم شدم و بغلش کردم.
لیا: بیا اقا لئو حداقل تو یکی پیشم میمونی
لئو آروم خودشو توی بغلم جا داد و دمش رو تکون داد.
شروع کردم باهاش بازی کردن و توپ کوچیکش رو چند بار براش پرت کردم.
صدای زنگ گوشیم بلند شد.
نگاهی به صفحه انداختم.
ایو 📞
لبخند زدم و تماس رو وصل کردم.
لیا: الو؟
ایو: چه خبر خانوم خانوما بهتری
لبخند کمرنگی زدم.
لیا: اره کامل خوب شدم دیگه
ایو: خوبه. فقط زنگ زدم حالتو بپرسم
لیا: ای بابا. یعنی نمیخای بگی بریم بیرونی جایی
ایو: خب نه فکر کردم بهتره بیشتر استراحت کنی.
لیا: استراحت کافیه از اخرین باری که رفتم بار خیلی میگذره، امشب آماده شو میریم
ایو: مطمئنی خوبی؟
لیا: اره خوب خوبم نگران نباش
ایو: باشه پس شب میبینمت
لیا: حتماً..باییی (قطع میکنه)
بعد از قطع کردن تماس، گوشیمو روی مبل انداختم و لبخند زدم.
بالاخره بعد از چند روز قرار بود یه هوایی عوض کنم.
لئو دوباره توپش رو جلوی پام انداخت.
خم شدم، توپ رو برداشتم و براش پرت کردم.
چند دقیقه باهاش بازی کردم تا اینکه صدای زنگ در بلند شد
بلند شدم رفتم سمت در از چشمی در با دیدن فردی خشکم زد....
🌷🎀🌸💗
شرطا: ۲۰تا لایک ۱۸کامنت
🥝🍐🍏🥑
اسلاید دو:لباسی که لیا پوشیده بود
اسلاید سه:لباسی که کایا پوشیده بود
(ملکه قلب من)
پارت ۲۹
دو روز بعد...
ویو لیاـ
دو روز از وقتی که از بیمارستان برگشته بودیم گذشته بود.
خوشبختانه دیگه خبری از اون دردهای شدید نبود، ولی کایا هنوز مثل یه نگهبان بالای سرم بود.
هر چیزی که میخواستم بخورم، اول باید از فیلتر آقای کیم کایا رد میشد. 😐
صبح روی مبل نشسته بودم و به لیوان آبمیوهای که جلوم بود نگاه میکردم.
لیا: کایا...
از آشپزخونه جواب داد:
کایا: بله؟
لیا: فقط یه سؤال دارم.
کایا از آشپزخونه بیرون اومد و نگام کرد.
کایا: چی؟
لیا به لیوان اشاره کردم.
لیا: اینم قبلش باید تأیید دکتر رو بگیره؟ 😐
چند ثانیه نگام کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
کایا: اگه لازم باشه.
چشمام گرد شد.
لیا: جدی میگی؟!
نیشخند زد.
کایا: بخور اونو خودم درست کردم نیازی به چک کردنش نیست
لیا: تو این دو روز خیلی عوض شدی آقای کیم.
کایا: چطور؟
لیا: قبلاً فقط سرد بودی... الان شدی رئیس بخش مراقبتهای ویژهی من.
کایا چیزی نگفت، فقط همون نگاه آروم همیشگیش رو بهم کرد.
چند دقیقه بعد
کایا کلید ماشینش رو برداشت.
لیا: کجا؟
کایا: شرکت.
لیا: باشه... برو.
کایا از کنارم رد شد و سمت در رفت.
خیلی آروم زیر لب گفتم:
لیا: این مرد با شرکتش ازدواج کرده...
کایا همون لحظه ایستاد و بدون اینکه برگرده گفت:
کایا: چیزی گفتی؟
چند بار پلک زدم و لبخند مصنوعی زدم.
لیا: هیچی... گفتم خوش بگذره.
کایا فقط یه سر تکون داد، در رو باز کرد و از خونه بیرون رفت.
چند ثانیه به در بسته خیره موندم.
بعد یه نفس کشیدم و نگاهم افتاد به لئو که با دمش روی زمین ضرب گرفته بود و بهم زل زده بود.
خم شدم و بغلش کردم.
لیا: بیا اقا لئو حداقل تو یکی پیشم میمونی
لئو آروم خودشو توی بغلم جا داد و دمش رو تکون داد.
شروع کردم باهاش بازی کردن و توپ کوچیکش رو چند بار براش پرت کردم.
صدای زنگ گوشیم بلند شد.
نگاهی به صفحه انداختم.
ایو 📞
لبخند زدم و تماس رو وصل کردم.
لیا: الو؟
ایو: چه خبر خانوم خانوما بهتری
لبخند کمرنگی زدم.
لیا: اره کامل خوب شدم دیگه
ایو: خوبه. فقط زنگ زدم حالتو بپرسم
لیا: ای بابا. یعنی نمیخای بگی بریم بیرونی جایی
ایو: خب نه فکر کردم بهتره بیشتر استراحت کنی.
لیا: استراحت کافیه از اخرین باری که رفتم بار خیلی میگذره، امشب آماده شو میریم
ایو: مطمئنی خوبی؟
لیا: اره خوب خوبم نگران نباش
ایو: باشه پس شب میبینمت
لیا: حتماً..باییی (قطع میکنه)
بعد از قطع کردن تماس، گوشیمو روی مبل انداختم و لبخند زدم.
بالاخره بعد از چند روز قرار بود یه هوایی عوض کنم.
لئو دوباره توپش رو جلوی پام انداخت.
خم شدم، توپ رو برداشتم و براش پرت کردم.
چند دقیقه باهاش بازی کردم تا اینکه صدای زنگ در بلند شد
بلند شدم رفتم سمت در از چشمی در با دیدن فردی خشکم زد....
🌷🎀🌸💗
شرطا: ۲۰تا لایک ۱۸کامنت
🥝🍐🍏🥑
اسلاید دو:لباسی که لیا پوشیده بود
اسلاید سه:لباسی که کایا پوشیده بود
- ۹۸۶
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط