{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران آمد چترهایمان را برداشتم وبروی نیمکت همیشگی چترها ر

باران آمد چترهایمان را برداشتم وبروی نیمکت همیشگی چترها را باز گذاشتم ....ایستادم زیر باران و از نیمکتی که دیگر خالی نبود عکس انداختم....منو باران و چترهایمان و نیمکتی که دیگر خالی نیست از یادت.....

فاطمه کاریزان
دیدگاه ها (۱)

برای هر زنیباید قلبی بزرگدر اتاقی کوچک بتپدبی‌تاب؛‌بی‌مرز؛بی...

کدام گوشه این جهان آرام نشسته ای من اینجا پریشان توامخودت را...

خواستم دست به مويش ببرم خواب شود؛عطر گيسويش چنان بود كه بى ه...

دیگه راه برگشتی نیست؛تار موهات بوی انگشتایِ اونو گرفته♥️#عطي...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟕ولی اونجا هم دخترا همش...

پارت ۲۶ | نفر چهارمجونکوک آرام برگشت.نفر چهارم درست پشت سرش ...

My nurse

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط