{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قراردادی که واقعی شد

🖤 قراردادی که واقعی شد

پارت ۲۲ | اتاق ۳۱۷

— جونگکوک؟

صدای هانا توی راهروی تاریک پیچید.

جوابی نیومد.

— تهیونگ؟

هیچی.

هانا گوشی‌ش رو روشن کرد.

آنتن نداشت.

چراغ قوه رو روشن کرد و آروم جلو رفت.

روی دیوار شماره‌ی اتاق‌ها دیده می‌شد.

۳۱۴... ۳۱۵... ۳۱۶...

هانا ایستاد.

روبروش نوشته بود:

۳۱۷

همون لحظه صدای ضبط از داخل اتاق پخش شد.

صدای پدرش:

— اگر به اتاق ۳۱۷ رسیدی، یعنی دیگه نمی‌تونم ازت پنهانش کنم.

هانا دستگیره رو گرفت.

در باز بود.

وارد شد.

اتاق تقریباً خالی بود.

فقط یک تخت، یک میز و یک مانیتور قدیمی.

روی میز یک عکس قرار داشت.

هانا عکس رو برداشت.

عکس خودش بود.

کنار پدرش...

و یک پسر نوجوان.

هانا به عکس خیره شد.

— این...

پسر رو می‌شناخت.

اما اسمش یادش نمی‌اومد.

پشت عکس نوشته شده بود:

«هانا و تهیونگ — تابستان ۲۰۱۶»

هانا آرام گفت:

— تهیونگ...

ناگهان مانیتور روشن شد.

تصویر جونگکوک ظاهر شد.

هانا نفسش رو راحت بیرون داد.

— جونگکوک!

اما تصویر فقط یک ضبط بود.

جونگکوک داخل تصویر گفت:

— اگه اینو می‌بینی، یعنی ما سه نفر ازت جدا شدیم.

هانا اخم کرد.

— چرا؟

جونگکوک ادامه داد:

— این بخشی از نقشه‌ست.

هانا با تعجب گفت:

— چه نقشه‌ای؟

تصویر قطع شد.

بعد تصویر تهیونگ ظاهر شد.

— هانا، به هیچ‌کس اعتماد نکن.

هانا با عصبانیت گفت:

— شماها چرا همه‌چی رو نصفه می‌گید؟!

تصویر تهیونگ ادامه داد:

— حتی به من.

صفحه سیاه شد.

هانا چند ثانیه ساکت موند.

بعد صدای پدرش از پشت سرش اومد:

— آفرین.

هانا با سرعت برگشت.

هیچ‌کس نبود.

صدا دوباره پخش شد:

— بالاخره رسیدی به جایی که باید می‌رسیدی.

هانا به مانیتور نگاه کرد.

تصویر پدرش ظاهر شد.

این بار زنده بود.

هانا نزدیک صفحه رفت.

— بابا؟

پدرش لبخند زد.

— سلام، دخترم.

اشک از چشم‌های هانا سرازیر شد.

— کجایی؟

— جایی که نمی‌تونم بیام بیرون.

— چرا؟

پدرش مکث کرد.

— چون اگه بیام، اون‌ها پیدات می‌کنن.

هانا گفت:

— من پیدات می‌کنم.

— نه.

— چرا؟

پدرش با نگرانی گفت:

— چون کسی که فکر می‌کنی دشمنته، در واقع داره ازت محافظت می‌کنه.

هانا آهسته پرسید:

— جونگکوک؟

پدرش جواب نداد.

— بابا... جونگکوکه؟

پدرش فقط گفت:

— به کسی اعتماد نکن، مگر به کسی که وقتی همه‌چیز رو از دست دادی، هنوز کنارت موند.

تصویر قطع شد.

هانا به فکر فرو رفت.

چه کسی واقعاً کنارش مونده بود؟

جونگکوک؟

تهیونگ؟

دوها؟

یا...

شاید هیچ‌کدوم؟

همون لحظه در اتاق باز شد.

هانا برگشت.

یک نفر وارد شد.

هانا چراغ گوشی رو بالا گرفت.

مرد آرام گفت:

— بالاخره پیدات کردم.

هانا خشکش زد.

— تو...

مرد لبخند زد.

سونگ‌هو بود.

اما این بار تنها نبود.

پشت سرش...

جونگکوک ایستاده بود.

هانا با ناباوری گفت:

— جونگکوک؟

جونگکوک فقط یک جمله گفت:

— هانا، به سونگ‌هو اعتماد نکن.

سونگ‌هو خندید.

— خیلی دیر گفتی.

و در پشت سرشان قفل شد.

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
دیدگاه ها (۰)

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۳ | تلهدر با صدای بلندی قفل شد.ه...

بانو فیک نویسه حمایت شه¿!@victaria_mj.2

بانو فیک نویسه حمایت شه¿!@hana_575

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۲ | آن شب چه شد؟هانا چند ثانیه ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط