غسال جوانی را می شستدیدم زار زار گریه می کردبهش گفتم چی شده توڪه روزی صد تا رو غسل میکنی!روی بازوی جوان رو نشونم دادنوشته بود برام گریه کن غسالمآدر ندارم بانازبشوربدون نازکش قدکشیدم