پارت

پارت 6
صبح عروسیمون بود برای نامجون بهترین روز زندگیش ولی برای من برعکس
ارایشگرا اومدن توی عمارت و کارشونو شروع کردن و نامجونم دنبال کارای عروسی بود
شب شد و نامجون اومد دنبالم با اعضا هممون سوار یه ماشین شدیم و رفتیم جمعیت خیلی زیادی بود. نامجون گفت هانولو ازاد کرده
مادر نامجون نمیدونست که من به نامجون علاقه ای ندارم ولی یه حسی داشت
مراسم به خوبی تموم شد و میخواستیم بریم عمارت سوار ماشین شدیم توی راه گریم گرفته بود نامجون گفت: عزیزم چرا گریه میکنی
ات: به تو هیچ ربطی نداره
نامجون دیگه حرفی نزد رسیدیم عمارت
مادر نامجون زنگ زد که میخواد بیاد پیش ما و ما رو ببینه قبل از اینکه من چایی و قهوه رو واسشون ببرم جیمین یه لیوان نسکافه بهم داد خوردم سرم داشت گیج میرفت اومدم که چایی و قهوه رو ببرم چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم
صبح که بلند شدم درد خیلی شدیدی داشتم نمیتونستم راه برم یا تکون بخورم نامجون کنارم خوابیده بود و سرش تو گوشی بود بهش گفتم ات: چرا نمیتونم بلند شم؟
نامجون: چون پ. ر. د. ت. و. زدم
ات: چییییی تو چه غلطی کردیییی«داد و گریه»
نامجون: ساکت باش تو مال منی و من هرکاری بخوام میکنم
فقط داشتم گریه میکردم که چرا زندگیم انقدر داغونه
مادر نامجون فهمیده بود که من به زور با نامجون ازدواج کردم یه روز که نامجون میخواست بره شرکت جونگ کوک رو گذاشت خونه منم نمیدونستم جونگ کوک خونه هست
داشتم خونه رو تمیز میکردم دیدم مادر نامجون با عصبانیت و با یه قمه وارد شد جونگ کوک دید به نامجون زنگ زد مادر نامجون منو چسبوند به دیوار میخواست چاقو رو بهم بزنه نامجون اومد منو بغل کرد ولی چاقو خورد و بیهوش شد مادر نامجونم زود از خونه فرار کرد
دیدگاه ها (۰)

بقیه فیک رو فردا میذارم راستی این فیک و چندتای دیگه که قراره...

پارت 5ات: جیمین بذار برم من علاقه ای به نامجون ندارم من دوست...

پارت 4قرار شد فردا با اعضا بریم واسه خریدای عروسی نامجون او...

پارت 2ات ویو: مینهو و ادم هاش با چاقو طرفم اومدن منم یکم هنر...

رمان عشق و نفرت پارت 14سلام سیسیا خوبین اوهم اوکی بریم واسه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط