{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی غذاب اور

زندگی غذاب اور «۱۵»

رفتیم تو و چند روز گذشت و من مریض شدم*
باجی تبم رو گرفت*
باجی:: تبش رو ۴٠ عه....
چیفویو محکم دستمو گرفته بود*
دراکن:: ببریمش دکتر؟
چیفویو:: عوهوم. ـ
رفتیم بیمارستان و دکتر نزدیکای شب اومد*
چیفویو:: دکتر چی شد؟؟
دکتر:: تبشو پایین اوردم و الان خوبه
دکتر:: وقت.. یه تقیرات کوچوکو کرده
چیفویو سری اومد پیشم*
موهام کامل سفید شده بود و تو چشمم یه ستاره سفید تشکیل شده بود*
چیفویو:: چ.. چیکووو ( با بغض
محکم بغلم کرد*
باجی:: عوم.... چقدر.. خوشگلتر.. شدی چیکو..
گذشتو گذشت و فردا شد*
فلش بک:: شب)
چیفویو:: چیکو عزیزم میای بریم بیرون؟
من:: دو نفره؟
چیفویو:: اره خیلی وقته خواهر برادری بیرون نرفتیم
من:: میشه خوراکی هم برام بخریی؟ 🥺
چیفویو:: اره کوچولو
چیفویو لباسامو عوض کرد و رفتیم*
وقتی رفتیم نور ماه بهم خورد و موهام اکلیلی شد*
همه نگاهشون به من بود*
چیفویو:: چیکو موهات..
من:: موهام چشه؟
چیفویو فهمید همه نگاهشون به منه و غیرتی شد و بلندم کرد*
من:: نی چان بزارم زمینن
چیفویو:: تا برسیم میخام کولت کنم
ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

پروفایلم تقیر کرد

بچه ها شاید من چند روز نباشم چون میخام خودکشی کنم 🙃💔😁

توی ست اینارو جا گذاشتم

عه عر مرسیی

زندگی عذاب اور « ۳»دکتر:: باید جراحیش کنیم.. باجی:: هااااا...

زندگی عذاب اور «۱۷» سری چیفویو رو بردیم بیمارستان*چند ساعت گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط