{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╔════════════════════════════╗

╔════════════════════════════╗
پارت ۱۰۳ | «خاطره‌هایی که نزدیک‌ترمان کرد...» 🤍
╚════════════════════════════╝

صبح روز بعد...

نور آرام خورشید از پنجره وارد اتاق شده بود.

مانلی وقتی بیدار شد...

چند لحظه طول کشید تا یادش بیاید کجاست.

بعد با دیدن خانه‌ی تهیونگ لبخند کوچکی زد.

---

تهیونگ از آشپزخانه برگشت.

دو لیوان نوشیدنی در دستش بود.

«صبح بخیر.»

مانلی لبخند زد.

«صبح بخیر.»

تهیونگ یکی از لیوان‌ها را به او داد.

«امیدوارم دیشب اذیت نشده باشی.

مانلی سرش را تکان داد.

«نه... اتفاقاً خیلی خوش گذشت.»
{خیلییییییییییییی}

---

بعد از صبحانه...

مانلی دوباره سراغ همان عکس‌های قدیمی رفت.

یکی از عکس‌ها را برداشت


در عکس...

تهیونگ کوچک با یک لبخند بزرگ کنار خانواده‌اش ایستاده بود.

مانلی با لبخند گفت:

«باورم نمی‌شه این همون آدمیه که الان این‌قدر جدی می‌شه.»

---

تهیونگ خندید.

«من جدی‌ام؟»


مانلی با شیطنت گفت:

«خیلی.»

تهیونگ نشست کنار او.

«ولی شاید فقط جلوی بقیه.»


مانلی نگاهش کرد.

«یعنی جلوی من نه؟»

تهیونگ لبخند زد.

«جلوی تو... خودمم.»

چند لحظه سکوت قشنگی بینشان افتاد.

بعد تهیونگ یک آلبوم دیگر آورد.

داخلش پر بود از عکس‌های دوران کودکی و نوجوانی‌اش.

---

مانلی با علاقه همه را نگاه می‌کرد.

گاهی می‌خندید...

گاهی درباره‌ی یک عکس سؤال می‌پرسید.

تهیونگ آرام گفت:

«عجیبه...»

مانلی پرسید:

«چی؟»


«اینکه قبلاً فکر نمی‌کردم کسی این‌قدر با علاقه به خاطرات من نگاه کنه.»

مانلی لبخند زد.

«چون برای من مهمی.»


---
همین جمله...

برای تهیونگ بیشتر از هر چیز دیگری ارزش داشت که دلش ذوب بشه.

---

بعدازظهر...

مانلی و تهیونگ تصمیم گرفتند کمی بیرون بروند.

در خیابان آرام قدم زدند.

بدون عجله...

بدون نگرانی از چیزی.

تهیونگ گفت:

«می‌دونی؟»

«چی؟»

«فکر کنم بهترین قسمت این روزها اینه که لازم نیست جلوی تو نقش بازی کنم.»

مانلی لبخند زد.

«منم همین حس رو دارم.»

---

غروب...

وقتی مانلی می‌خواست برود...

تهیونگ تا دم در همراهش آمد.

مانلی قبل از رفتن گفت:

«ممنون برای امروز.»

تهیونگ لبخند زد.

«من باید ممنون باشم که اومدی.»

---

مانلی چند قدم رفت...

بعد برگشت و گفت:

«راستی...»

تهیونگ نگاهش کرد.

«آشپزیت دفعه‌ی بعد بهتر می‌شه.»

تهیونگ خندید.

«قول می‌دم تمرین کنم!»

مانلی با خنده رفت.

و تهیونگ همان‌جا ایستاد...

با لبخندی که نشان می‌داد چقدر از این لحظه‌های ساده خوشحال است.


---

آن شب...

هر دو فهمیدند که عشق فقط لحظه‌های بزرگ نیست.

گاهی...

در یک غذای خراب‌شده، یک آلبوم قدیمی و چند ساعت کنار هم بودن پنهان شده است.


✨ پایان پارت ۱۰۳ ✨

«وقتی کسی را واقعاً دوست داری، خاطرات کوچک او هم تبدیل به باارزش‌ترین چیزها می‌شوند.» 🤍

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیدگاه ها (۰)

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۴ | «یک شب آرام کنار ه...

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۲ | «اولین آشپزی دو نف...

فیک نویس تازه از مسدودی در امده@likawec

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط