╔════════════════════════════╗
╔════════════════════════════╗
پارت ۱۰۴ | «یک شب آرام کنار هم...» 🤍
╚════════════════════════════╝
چند روز بعد...
زندگی مانلی و تهیونگ آرامتر از همیشه شده بود.
نه اینکه دیگر مشکلی وجود نداشت...
اما حالا یاد گرفته بودند با هم حرف بزنند.
با هم بخندند.
و لحظههای کوچک را قدر بدانند.
---
آن روز...
تهیونگ بعد از تمرین به مانلی پیام داد.
«امشب برنامهای داری؟»
مانلی جواب داد:
«نه، چرا؟»
چند ثانیه بعد...
پیام تهیونگ آمد:
«پس میخوام یه شب آروم با هم داشته باشیم.»
---
عصر...
مانلی به خانهی تهیونگ رفت.
این بار دیگر مثل دفعهی اول خجالت نمیکشید.
وقتی وارد شد...
با لبخند گفت:
«امروز قرار نیست آشپزی کنی، درسته؟»
تهیونگ با قیافهی ناراحت گفت:
«چرا همه هنوز اون غذا رو یادشونه؟»
مانلی خندید.
«چون خیلی خاطرهانگیز بود.»
---
آن شب...
با هم یک فیلم دیدند.
گاهی به فیلم نگاه میکردند...
گاهی وسطش حرف میزدند و میخندیدند.
بعد از تمام شدن فیلم...
تهیونگ به پنجره نگاه کرد.
باران آرامی شروع شده بود.
مانلی کنار او ایستاد.
«چی فکر میکنی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«به اینکه بعضی وقتها خوشبختی خیلی سادهتر از چیزیه که آدم فکر میکنه.»
مانلی نگاهش کرد.
«مثلاً؟»
تهیونگ گفت:
«مثلاً همین لحظه.»
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
اما این سکوت...
دیگر مثل قبل سنگین نبود.
پر از آرامش بود.
---
بعد...
تهیونگ یک جعبهی قدیمی از کمد آورد.
مانلی با تعجب پرسید:
«بازم عکس؟»
تهیونگ خندید.
«نه... این یکی یه چیز دیگهست.»
داخل جعبه...
چند یادداشت قدیمی، چند عکس و چیزهایی بود که برای خودش ارزش داشت.
مانلی با دقت نگاه میکرد.
«تو خیلی چیزها رو نگه داشتی.»
تهیونگ آرام گفت:
«چون هر چیزی که برام معنی داشته باشه، دوست دارم حفظش کنم.»
مانلی لبخند زد.
«پس امیدوارم منم یکی از اون چیزهای باارزش باشم.»
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
«تو از اولش بودی.»
قلب مانلی گرم شد.
---
آخر شب...
وقتی مانلی آمادهی رفتن شد...
تهیونگ تا دم در همراهش آمد.
مانلی گفت:
«امروز خیلی خوب بود.»
تهیونگ لبخند زد.
«منم همین حس رو داشتم.»
قبل از رفتن...
مانلی برگشت و گفت:
«تهیونگ؟»
«بله؟»
«ممنون که باعث شدی احساس کنم میتونم خودم باشم.»
تهیونگ آرام جواب داد:
«و ممنون که باعث شدی منم همین حس رو داشته باشم.»
---
آن شب...
هر دو با یک لبخند به خواب رفتند.
چون فهمیده بودند...
عشق فقط هیجان لحظههای اول نیست.
گاهی یعنی پیدا کردن کسی که کنار او، آرامش داری.
---
╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۰۴ ✨
«بعضی آدمها وارد زندگیات میشوند تا دنیا را شلوغتر نکنند؛ تا آرامترش کنند.» 🤍
╚════════════════════════════╝
پارت ۱۰۴ | «یک شب آرام کنار هم...» 🤍
╚════════════════════════════╝
چند روز بعد...
زندگی مانلی و تهیونگ آرامتر از همیشه شده بود.
نه اینکه دیگر مشکلی وجود نداشت...
اما حالا یاد گرفته بودند با هم حرف بزنند.
با هم بخندند.
و لحظههای کوچک را قدر بدانند.
---
آن روز...
تهیونگ بعد از تمرین به مانلی پیام داد.
«امشب برنامهای داری؟»
مانلی جواب داد:
«نه، چرا؟»
چند ثانیه بعد...
پیام تهیونگ آمد:
«پس میخوام یه شب آروم با هم داشته باشیم.»
---
عصر...
مانلی به خانهی تهیونگ رفت.
این بار دیگر مثل دفعهی اول خجالت نمیکشید.
وقتی وارد شد...
با لبخند گفت:
«امروز قرار نیست آشپزی کنی، درسته؟»
تهیونگ با قیافهی ناراحت گفت:
«چرا همه هنوز اون غذا رو یادشونه؟»
مانلی خندید.
«چون خیلی خاطرهانگیز بود.»
---
آن شب...
با هم یک فیلم دیدند.
گاهی به فیلم نگاه میکردند...
گاهی وسطش حرف میزدند و میخندیدند.
بعد از تمام شدن فیلم...
تهیونگ به پنجره نگاه کرد.
باران آرامی شروع شده بود.
مانلی کنار او ایستاد.
«چی فکر میکنی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«به اینکه بعضی وقتها خوشبختی خیلی سادهتر از چیزیه که آدم فکر میکنه.»
مانلی نگاهش کرد.
«مثلاً؟»
تهیونگ گفت:
«مثلاً همین لحظه.»
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
اما این سکوت...
دیگر مثل قبل سنگین نبود.
پر از آرامش بود.
---
بعد...
تهیونگ یک جعبهی قدیمی از کمد آورد.
مانلی با تعجب پرسید:
«بازم عکس؟»
تهیونگ خندید.
«نه... این یکی یه چیز دیگهست.»
داخل جعبه...
چند یادداشت قدیمی، چند عکس و چیزهایی بود که برای خودش ارزش داشت.
مانلی با دقت نگاه میکرد.
«تو خیلی چیزها رو نگه داشتی.»
تهیونگ آرام گفت:
«چون هر چیزی که برام معنی داشته باشه، دوست دارم حفظش کنم.»
مانلی لبخند زد.
«پس امیدوارم منم یکی از اون چیزهای باارزش باشم.»
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
«تو از اولش بودی.»
قلب مانلی گرم شد.
---
آخر شب...
وقتی مانلی آمادهی رفتن شد...
تهیونگ تا دم در همراهش آمد.
مانلی گفت:
«امروز خیلی خوب بود.»
تهیونگ لبخند زد.
«منم همین حس رو داشتم.»
قبل از رفتن...
مانلی برگشت و گفت:
«تهیونگ؟»
«بله؟»
«ممنون که باعث شدی احساس کنم میتونم خودم باشم.»
تهیونگ آرام جواب داد:
«و ممنون که باعث شدی منم همین حس رو داشته باشم.»
---
آن شب...
هر دو با یک لبخند به خواب رفتند.
چون فهمیده بودند...
عشق فقط هیجان لحظههای اول نیست.
گاهی یعنی پیدا کردن کسی که کنار او، آرامش داری.
---
╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۰۴ ✨
«بعضی آدمها وارد زندگیات میشوند تا دنیا را شلوغتر نکنند؛ تا آرامترش کنند.» 🤍
╚════════════════════════════╝
- ۱۲۳
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط