شام خورده نشده
شام خورده نشده
نورِ گرمِ شمعها روی میزِ شام میرقصید. مارک با دقت گلهای رزِ قرمزِ موردِ علاقهی لیا را در گلدانِ وسطِ میز چیده بود. عطرِ دلانگیزِ غذاهایِ متنوع که خودش با عشق آماده کرده بود، در هوا پیچیده بود. امروز، روزِ خاصی بود؛ چهارمین سالگردِ آشناییاش با لیا، همان دختری که در یک روزِ برفیِ زمستانی، قلبش را تسخیر کرده بود. بعد از هفتهها انتظار، بالاخره لیا داشت به خانه برمیگشت. مارک با شادیِ وصفناپذیری به سمتِ در رفت، لحظهی دیدارِ دوباره با عزیزتر از جانش نزدیک بود.
اما درست همان لحظه که دستش به سمتِ دستگیرهی در رفت، زنگِ خانه به صدا درآمد. نه آن زنگِ آشنایِ همیشگیِ آمدنِ لیا، بلکه زنگی ناآشنا. با کمی تعجب، در را باز کرد. مردی با لباسِ پستچی، در چارچوبِ در ایستاده بود؛ در دستش پاکتی نامه و یک جعبهی کوچک.
«ببخشید، شما آقای مارک هستید؟» مرد با لحنی گرفته پرسید.
مارک، که هنوز تصویرِ لیا در ذهنش بود، با کمی سردرگمی سر تکان داد. «بله، خودم هستم. چیزی شده؟»
پستچی نگاهش را به زمین دوخت. «من... من خبرِ بدی برای شما آوردم. مربوط به خانم لیا.»
قلبِ مارک فرو ریخت. «لیا؟ حالش خوبه؟»
مردِ پستچی، جعبهی کوچک را به سمتِ مارک گرفت. «این نامه و این گردنبند، از طرفِ ایشون...»
مارک با دستانِ لرزان جعبه را گرفت. گردنبندِ ظریفِ یاقوتنشانِ لیا، همان که در سالگردِ اولین آشناییشان به او هدیه داده بود، درونِ جعبه بود. حسِ بدی وجودش را فرا گرفت. انگار تمامِ گرمایِ وجودش یخ زد. نامه را از جعبه بیرون کشید و با دستانی که به وضوح میلرزید، آن را باز کرد.
اولین کلمات، اشک را بر چشمانش جاری ساخت:
«مارک عزیزم،
راستش را بخواهی، این نامه را مینویسم چون نمیدانم چطور رو در رو بهت بگویم... شاید هم وقت نشد بگویم. فردا به خانه میآیم، اما دلم خواست این را بنویسم. قراره... قراره ما یک دختر داشته باشیم. پنج هفتهای میشود. نمیدانم واکنشت چه خواهد بود، اما من خیلی خوشحالم. خیلی دلم برات تنگ شده.
از طرفِ همسرت، لیا.»
مارک در میانِ اشکهایِ بیامانش، صدایِ مردِ پستچی را شنید که به سختی ادامه میداد: «خانم لیا... متأسفانه امشب، درست در همین وقت که شما منتظرشان بودید، در مسیرِ بازگشت به خانه در جادهی برفی، دچارِ یک سانحهی رانندگی شدند. متاسفم...»
مارک دیگر چیزی نشنید. صدایِ زنگِ در، صدایِ پستچی، صدایِ ارام برف... همه چیز محو شد. در دستانش، نامهای بود که بویِ عطرِ لیا را میداد و در قلبش، سرمایِ عمیقی که جایِ گرمایِ شمعهایِ رویِ میز را گرفته بود. او همسرش را که قرار بود با عشقی نو، روزگارشان را روشن کند، از دست داده بود و حالا، نورِ امیدِ آیندهشان، یعنی آن دختر کوچک پنج هفتهای، نیز در این شب برفی خاموش شده بود.
شام عاشقانهای که برایِ دو نفر چیده شده بود، در سکوتِ سردِ خانه، خورده نشده باقی ماند و تنها خاطرهیِ گرمِ لیا و آرزویِ تحقق نیافتهیِ پدر شدن، در دلِ مارک، سرمایی ابدی کاشت. او تنها مانده بود، با خاطرهای از عشقی که به پایان نرسیده، پرپر شد و داغی که تا ابد بر دلش سنگینی میکرد.
من اینو واقعا نمیدونم از کجام دراوردم ولی خب فکر کنم یه داستانی شبیه همینم هست ولی گذاشتممم نظرتون؟
راستی اسم انگلیسی خوشگل هم پسر هم دختر بگید مغزم کار نمیکنه ( خیلی طولانی شد بای بای )
#لیا #مارک #رمان #داستان #عشق #عاشقانه #زیبا #غمگین #داستان_عاشقانه #داستان_غمگین #زحمت_کشیدم_لایک_کننننن #خبر
نورِ گرمِ شمعها روی میزِ شام میرقصید. مارک با دقت گلهای رزِ قرمزِ موردِ علاقهی لیا را در گلدانِ وسطِ میز چیده بود. عطرِ دلانگیزِ غذاهایِ متنوع که خودش با عشق آماده کرده بود، در هوا پیچیده بود. امروز، روزِ خاصی بود؛ چهارمین سالگردِ آشناییاش با لیا، همان دختری که در یک روزِ برفیِ زمستانی، قلبش را تسخیر کرده بود. بعد از هفتهها انتظار، بالاخره لیا داشت به خانه برمیگشت. مارک با شادیِ وصفناپذیری به سمتِ در رفت، لحظهی دیدارِ دوباره با عزیزتر از جانش نزدیک بود.
اما درست همان لحظه که دستش به سمتِ دستگیرهی در رفت، زنگِ خانه به صدا درآمد. نه آن زنگِ آشنایِ همیشگیِ آمدنِ لیا، بلکه زنگی ناآشنا. با کمی تعجب، در را باز کرد. مردی با لباسِ پستچی، در چارچوبِ در ایستاده بود؛ در دستش پاکتی نامه و یک جعبهی کوچک.
«ببخشید، شما آقای مارک هستید؟» مرد با لحنی گرفته پرسید.
مارک، که هنوز تصویرِ لیا در ذهنش بود، با کمی سردرگمی سر تکان داد. «بله، خودم هستم. چیزی شده؟»
پستچی نگاهش را به زمین دوخت. «من... من خبرِ بدی برای شما آوردم. مربوط به خانم لیا.»
قلبِ مارک فرو ریخت. «لیا؟ حالش خوبه؟»
مردِ پستچی، جعبهی کوچک را به سمتِ مارک گرفت. «این نامه و این گردنبند، از طرفِ ایشون...»
مارک با دستانِ لرزان جعبه را گرفت. گردنبندِ ظریفِ یاقوتنشانِ لیا، همان که در سالگردِ اولین آشناییشان به او هدیه داده بود، درونِ جعبه بود. حسِ بدی وجودش را فرا گرفت. انگار تمامِ گرمایِ وجودش یخ زد. نامه را از جعبه بیرون کشید و با دستانی که به وضوح میلرزید، آن را باز کرد.
اولین کلمات، اشک را بر چشمانش جاری ساخت:
«مارک عزیزم،
راستش را بخواهی، این نامه را مینویسم چون نمیدانم چطور رو در رو بهت بگویم... شاید هم وقت نشد بگویم. فردا به خانه میآیم، اما دلم خواست این را بنویسم. قراره... قراره ما یک دختر داشته باشیم. پنج هفتهای میشود. نمیدانم واکنشت چه خواهد بود، اما من خیلی خوشحالم. خیلی دلم برات تنگ شده.
از طرفِ همسرت، لیا.»
مارک در میانِ اشکهایِ بیامانش، صدایِ مردِ پستچی را شنید که به سختی ادامه میداد: «خانم لیا... متأسفانه امشب، درست در همین وقت که شما منتظرشان بودید، در مسیرِ بازگشت به خانه در جادهی برفی، دچارِ یک سانحهی رانندگی شدند. متاسفم...»
مارک دیگر چیزی نشنید. صدایِ زنگِ در، صدایِ پستچی، صدایِ ارام برف... همه چیز محو شد. در دستانش، نامهای بود که بویِ عطرِ لیا را میداد و در قلبش، سرمایِ عمیقی که جایِ گرمایِ شمعهایِ رویِ میز را گرفته بود. او همسرش را که قرار بود با عشقی نو، روزگارشان را روشن کند، از دست داده بود و حالا، نورِ امیدِ آیندهشان، یعنی آن دختر کوچک پنج هفتهای، نیز در این شب برفی خاموش شده بود.
شام عاشقانهای که برایِ دو نفر چیده شده بود، در سکوتِ سردِ خانه، خورده نشده باقی ماند و تنها خاطرهیِ گرمِ لیا و آرزویِ تحقق نیافتهیِ پدر شدن، در دلِ مارک، سرمایی ابدی کاشت. او تنها مانده بود، با خاطرهای از عشقی که به پایان نرسیده، پرپر شد و داغی که تا ابد بر دلش سنگینی میکرد.
من اینو واقعا نمیدونم از کجام دراوردم ولی خب فکر کنم یه داستانی شبیه همینم هست ولی گذاشتممم نظرتون؟
راستی اسم انگلیسی خوشگل هم پسر هم دختر بگید مغزم کار نمیکنه ( خیلی طولانی شد بای بای )
#لیا #مارک #رمان #داستان #عشق #عاشقانه #زیبا #غمگین #داستان_عاشقانه #داستان_غمگین #زحمت_کشیدم_لایک_کننننن #خبر
- ۲.۲k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط