{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آفتاب بر دیوارهٔ شرقی آپارتمان ها ، در مجاور دریا می‌تابد

آفتاب بر دیوارهٔ شرقی آپارتمان ها ، در مجاور دریا می‌تابد  باد وحشی به آن ها میخورد .
در خیابان های روستا باد گرمی جریان دارد ، صوت خاموش چرخ دستی هایی حامل محصولات ساحل  .
کنار یکی از خیابان ها قهوه خانهٔ ای است که در این روزها شلوغ میشود  ، از زیر درب هایش ، بوی غلیظ و شیرینی می آید و از درونش صدای تلق تلوق لیوان های شیشه ای .
صاحبش نیز مرد میانسالی است که پشتِ میز سنگیِ پیشخوان ایستاده ، مثل یک اسکلت است ، کُت کهنه اش گشاد به نظر می‌رسد ، آن پشت بوی سیگار جمع شده و او اسکناس های نقد را می‌گیرد و قهوه درست میکند .
حواسش به شاگردش هم هست ، که پای میز ها میرود ، بیش از از پذیرایی جوک میگوید .
صاحب قهوه خانه فکر میکند که به جای او یک خانم بگذارد و رنگ میز ها را آبی کند .
درب باز می‌شود و زنگ بالای طاق صدا میدهد ، دو نفر دیگه به داخل می آیند و مستقیم به سمت پیشخوان میروند .
یکی دستش را به داخل می آورد و دو تا اسکناس می‌دهد و
میگوید : دو تا قهوهٔ تُرش ...
هر دو میزنند زیر خنده
صاحب قهوه خانه می‌گوید : دستتو بکش ، اسکناس رو بذار رو همین
او اسکناس را روی میز می‌گذارد .
- : نه جدی ، دو تا قهوه بده
- : خب چی میخوری ؟
- : لعنتی ، هرچی ... اگر میخواستم ... میخواستم میخواستم سوال جواب بشم که میرفتم قهوه خونه های بالاشهر
صاحب قهوه خانه دو تا کیسه قهوه ای را داخل لیوان ها می اندازد و رویش آب جوش می‌ریزد .
آن یکی میگوید : معلوم نیست کثافطه یا قهوه
دیگری میگوید : هرچی هست بخور ، نمی‌خوام تو ساحل بگی خوابم میاد
- : مسموم نشیم خوبه
صاحب قهوه خانه گفت : نترس چیزیت نمیشه ...
لیوان ها را روی میز سنگی گذاشت .
- : قند هم میخواهید ؟
- : این زهر ماری رو بدون قند میشه خورد ؟
- : پس  یک اسکناس دیگه
-  : کوفتت بشه
یک اسکناس روی میز سنگی گذاشت .
- : قراره یک چیز شیرین تر از قند بیارم
- : چی ! نُقل ؟
- : می‌خوام گارسون رو عوض کنم .
- : جانِ من ؟
اون یکی گفت : نکن بابا لعنتی ، تازه به این دلقک عادت کردیم .
برگشت و به شاگرد قهوه چی نگاه کرد ، داشت پای یک میز دیگر گرم می‌گرفت .
صاحب قهوه خانه گفت : ببینم چی میشه ، قول میدم براتون بد نمیشه
- : صورتت رو له میکنم اگر اینو  عوض کنی
هر دو زدند زیر خنده .
لیوان ها را برداشتند و به سمت یکی از میز ها رفتند .
صاحب قهوه خانه آن دو را زیر نظر داشت .
دیدگاه ها (۰)

هرچقدر بیشتر او را دوست داشته باشم ، بیشتر این را فراموش میک...

نورِ غلیظ ماه از آن طرف شیشهٔ مغازه در لیوان می افتد ...لیوا...

ظهر است و نور از پنجرهٔ سالن به درون پذیرایی می‌تابد و به ات...

آن زمان که قطراتی سرد و روشن با تلفیقی از باران و خورشیدی کم...

« مافیای عاشق »« پارت اول » جئون صبح با آلارم ساعت بیدار شد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط