j_k رمان
پارت ۶
دست چا رو میگیره و در میره
کوک: این چش بود چرا اینطوری کرد نزدیک بود ناقصم کنه 😞
چا : عالیجناب حالتون خوبه(نفس.نفس)
کوک: اره... ولی مگه تو نگفتی همیشه مشتاقه که منو ببینه اون چشه.
چا: حتما بانو نگران مراسم فردا هستن
کوک: مراسم...
چا: بله عالیجناب مگه یادتون نیست که فردا یک مراسم داریم که بانو رو به همه ی بانوان نشون میدین.
کوک: اووو راست میگی امید وارم فردا به خوبی پیش بره.
چا: بله. عالیجناب بهتر نیست برید بخوابید.
کوک: باشه بریم.
ویو ات
ات: یعنی چی امکان نداره من اینجا باشم توی اون کتاب مسخره اهههههه(داد).
چو: بانوی من اروم باشید. بهتره استراحت کنید فردا مراسم بزرگی در پیش دارید.
ات: چی... مراسم توی این گرفتاری ها این مراسم کوفتی چی میگه.
چو: بانوی من این مراسم برای معرفی شما به تمام مقام هاست و بانوان.
ات: چی... من نمی خوام معرفی شم.
چو: ولی بانوی من شما الان ملکه اینده این دربار هستید باید همه بشناسنتون . تازه فردا اقای چا هم میان.
ات : اقای چا مگه همیشه پیش اون مرتیکه نیست.
چو: بانوی من منظورم اقای چا ی بزرگه چا اون وو.
ات : چا اون وو... اون دیگه کیه...؟
چو: بانو یادتون نمیاد. بهترین دوست بچگیتون. یا بهتر بگم یک جورایی مثل داداشتون هستن.
ات: اوووو جدی مشتاق شدم ببینمش.
چو:ببینینشون 😳.
ات: خوب دیگه کی میاد.؟
چو: امممم....چیزه.... (منو من.)
ات: چرا نمیگی.؟
چو: خوب بانو سویو هم میان.
ات: سویو... اون کیه؟
چو: 🤨دختر خاله ناتنی یه عالیجناب همون کسی که به عالیجناب علاقه داره...
ات: خوب که چی بیاد خیلی خوش امد . (بی خیال)
چو: اخه فکر کردم چون ایشون عالیجناب رو دوست دارن ناراحت میشین.
ات : چرا ناراحت بشم... داری میگی من حسودم.
چو: نه بانوی من... من... من همچین منظوری نداشتم. منو ببخشید(تعزیم ).
ات: اینارو ولش کن. بیا اینجا و درباره ی من بگو...
چو: درباره ی شما به خودتون بگم!.
ات: اره مگه چشه... زود باش... میشنوم.
چو : باشه... خوب شما دختر قبیله ی تان هستید یکی از پولدار ترین قبیله ها و همسر پادشاه اینده ی چوسان.
ات: اوووو چه حالب خوب بگو چه شخصیتی دارم.
چو: امممم...
ات: زود باش بگو.
چو: چشم... خوب... شایعات میگن که شما دختری بی ادب و زبان درازی هستید و حرف حرف شماست وخیلی هم بی رحم ولی...
ات: 😐
چو:ولی... ولی من یک همچین چیزی رو قبول ندارم....
ات: اهان. خوب بگو چطوری با این پسره ازدواج کردم
چو: منظورتون عالیجناب. خوب طبق شایعات شما یک روز به همراه پدرتان به قصر تشریف میارین و عالیجناب رو در حال تمرین شمشیر بازی میبینید و عاشق ایشون میشد و به پدرتون اسرار میکنید که دوست دارید با ایشون ازدواج کنید. ایشون به ملکه مادر میگن و اینجوری باعث میشه که عالیجناب به زور با شما ازدواج کنند.
ات: ولی اینا توی داستان نبود.
چو: داستان؟؟
ات: اههه هیچی. که اینطور پس من یک همچین شخصیتی هستم. ولی این شخصیت با اونی که اون بیرونم خیلی فرق داره.
چو: کدوم بیرون.
ات: هیچی ولش کن. خیلی ممنون بابت توضیحات میتونی بری.
چو: بله بانوی من.
ات: اههه ، چه چیزی دقیقا مثل کمیک های. (کمیک : به کتاب ها داستان عاشقانه میگن).
ات: اوفففف... لباس چی بپوشم وایییییی.
ات : خیلی مشتاقم اون پسره اون وو رو بینم.
بهتره به خوابم تا صبح زود برسه... اره. باید خیلی باوقار باشم مثلا ملکه ایندم. هییی. (خنده)
.................................
خوب اینم از پارت جدید شرمنده دیر گذاشتم اخه این چند روز بد جور مریض بودم و حمایت های شما حالمو خوب کرد ممنون بابت حمایت ها اگر نظری دارین راجب رمان در خدمتم... حمایت فرامش نشه 💜
دست چا رو میگیره و در میره
کوک: این چش بود چرا اینطوری کرد نزدیک بود ناقصم کنه 😞
چا : عالیجناب حالتون خوبه(نفس.نفس)
کوک: اره... ولی مگه تو نگفتی همیشه مشتاقه که منو ببینه اون چشه.
چا: حتما بانو نگران مراسم فردا هستن
کوک: مراسم...
چا: بله عالیجناب مگه یادتون نیست که فردا یک مراسم داریم که بانو رو به همه ی بانوان نشون میدین.
کوک: اووو راست میگی امید وارم فردا به خوبی پیش بره.
چا: بله. عالیجناب بهتر نیست برید بخوابید.
کوک: باشه بریم.
ویو ات
ات: یعنی چی امکان نداره من اینجا باشم توی اون کتاب مسخره اهههههه(داد).
چو: بانوی من اروم باشید. بهتره استراحت کنید فردا مراسم بزرگی در پیش دارید.
ات: چی... مراسم توی این گرفتاری ها این مراسم کوفتی چی میگه.
چو: بانوی من این مراسم برای معرفی شما به تمام مقام هاست و بانوان.
ات: چی... من نمی خوام معرفی شم.
چو: ولی بانوی من شما الان ملکه اینده این دربار هستید باید همه بشناسنتون . تازه فردا اقای چا هم میان.
ات : اقای چا مگه همیشه پیش اون مرتیکه نیست.
چو: بانوی من منظورم اقای چا ی بزرگه چا اون وو.
ات : چا اون وو... اون دیگه کیه...؟
چو: بانو یادتون نمیاد. بهترین دوست بچگیتون. یا بهتر بگم یک جورایی مثل داداشتون هستن.
ات: اوووو جدی مشتاق شدم ببینمش.
چو:ببینینشون 😳.
ات: خوب دیگه کی میاد.؟
چو: امممم....چیزه.... (منو من.)
ات: چرا نمیگی.؟
چو: خوب بانو سویو هم میان.
ات: سویو... اون کیه؟
چو: 🤨دختر خاله ناتنی یه عالیجناب همون کسی که به عالیجناب علاقه داره...
ات: خوب که چی بیاد خیلی خوش امد . (بی خیال)
چو: اخه فکر کردم چون ایشون عالیجناب رو دوست دارن ناراحت میشین.
ات : چرا ناراحت بشم... داری میگی من حسودم.
چو: نه بانوی من... من... من همچین منظوری نداشتم. منو ببخشید(تعزیم ).
ات: اینارو ولش کن. بیا اینجا و درباره ی من بگو...
چو: درباره ی شما به خودتون بگم!.
ات: اره مگه چشه... زود باش... میشنوم.
چو : باشه... خوب شما دختر قبیله ی تان هستید یکی از پولدار ترین قبیله ها و همسر پادشاه اینده ی چوسان.
ات: اوووو چه حالب خوب بگو چه شخصیتی دارم.
چو: امممم...
ات: زود باش بگو.
چو: چشم... خوب... شایعات میگن که شما دختری بی ادب و زبان درازی هستید و حرف حرف شماست وخیلی هم بی رحم ولی...
ات: 😐
چو:ولی... ولی من یک همچین چیزی رو قبول ندارم....
ات: اهان. خوب بگو چطوری با این پسره ازدواج کردم
چو: منظورتون عالیجناب. خوب طبق شایعات شما یک روز به همراه پدرتان به قصر تشریف میارین و عالیجناب رو در حال تمرین شمشیر بازی میبینید و عاشق ایشون میشد و به پدرتون اسرار میکنید که دوست دارید با ایشون ازدواج کنید. ایشون به ملکه مادر میگن و اینجوری باعث میشه که عالیجناب به زور با شما ازدواج کنند.
ات: ولی اینا توی داستان نبود.
چو: داستان؟؟
ات: اههه هیچی. که اینطور پس من یک همچین شخصیتی هستم. ولی این شخصیت با اونی که اون بیرونم خیلی فرق داره.
چو: کدوم بیرون.
ات: هیچی ولش کن. خیلی ممنون بابت توضیحات میتونی بری.
چو: بله بانوی من.
ات: اههه ، چه چیزی دقیقا مثل کمیک های. (کمیک : به کتاب ها داستان عاشقانه میگن).
ات: اوفففف... لباس چی بپوشم وایییییی.
ات : خیلی مشتاقم اون پسره اون وو رو بینم.
بهتره به خوابم تا صبح زود برسه... اره. باید خیلی باوقار باشم مثلا ملکه ایندم. هییی. (خنده)
.................................
خوب اینم از پارت جدید شرمنده دیر گذاشتم اخه این چند روز بد جور مریض بودم و حمایت های شما حالمو خوب کرد ممنون بابت حمایت ها اگر نظری دارین راجب رمان در خدمتم... حمایت فرامش نشه 💜
- ۲۰.۰k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط