CHERRY BLOSSOM
CHERRY BLOSSOM
Part 3
سونگمین ازم جدا شد و بعد از سلام به پدرش رفت دستشو بوسید و بعد مادرشو به آغوش کشید......
م.س: اوممممم پسر قشنگم
بعد از جدا شدن از بغل مادرش اومد عقب و دستشو گذاشت پشت کمرم.......
_پدر، مادر این رزِ همون دوست دختری که درباره اش حرف زدم
×سلام از دیدنتون خوشبختم آقا و خانوم کیم{تعظیم}
پدر سونگمین پشت دستشو جلوم دراز کرد گیج شده بودم نمیدونستم چرا اینکارو میکنه که سونگمین با آرنجش زد بهم و با چشماش اشاره کرد به دست پدرش که فهمیدم باید ببوسمش پس هول شده رفتم جلو دستشو بوسیدم این مرتیکه یجوری رفتار میکنه که انگار کیه پوففف
م.س: خیلی خوش اومدی دخترم
×ممنونم{لبخند}
پ.س: بهتره بریم داخل بیرون سرده
_حتما
رفتیم داخل..داخلش از بیرونش خیلی قشنگ تر بود داشتم به اطراف نگاه میکردم که پام پیچ خورد و خوردم زمین که همه ی نگاه افتاد روم سونگمین سریع اومد طرفم و کفشمو در اورد و مشغول دیدن مچ پام شد
_خوبی؟ درد میکنه؟ چرا جلوی پاتو نگاه نکردی؟{عصبی و کمی بلند}
×ببخشید{سرشو انداخت پایین}
م.س: دخترم حالت خوبه؟
×خوبم خانوم کیم فقط یکم درد میکنه
پ.س: اگر خیلی پاش درد میکنه میتونیم بگیم دکتر خانوادگیمون بیاد{سرد و جدی رو به سونگمین}
×نه من واقعا حالم خوبه
_مطمئنی؟
×اوهوم
خواستم بلند شم که پام درد گرفت و از دوباره خواستم بخورم زمین که سونگمین بازومو گرفت و مانع افتادنم شد و رفتیم سمت پذیرایی وقتی رسیدیم کمکم کرد بشینم و خودشم کنارم نشست
پدرش خیلی سرد و عصبی بود نگاهاش سنگین و مؤذب کننده بود پس سعی میکردم زیاد باهاش چشم تو چشم نشم
سکوت عجیبی بینمون بود که مادر سونگمین این سکوت رو شکست
م.س: خب دخترم چطوری با سونگمین آشنا شدی؟
×خب راستش......{سونگمین پرید وسط حرفش}
_من و رز توی یک کافه باهم آشنا شدیم
پ.س: چطوری؟{سرد}
سونگمین میخواست حرفی بزنه ولی اینبار رز نذاشت حرفی بزنه
×درست اون روز رو یادمه من گوشه ی کافه نشسته بودم و سونگمین اونطرف کافه، سونگمین منو خیلی راحت جذب خودش کرد پس منم از سر میزم بلند شدم و رفتم سر میز سونگمین و بهش درخواست دوستی دادم و اونم گفت که از من خوشش اومده{لبخند}
پ.س: همین شد باعث قرار گذاشتنتون؟
×بله
پ.س: هه چه مسخره یک دختر یک شبه رو به دختر عموت ترجیح دادی
_پدر لطفاً درمورد رز درست حرف بزن
پ.س: تو واقعاً این دخترو دوسش داری یا فقط یه هوسه؟
_دوسش دارم خیلی هم دوسش دارم
پ.س: خیلی خب پس باهاش ازدواج کن
_چی؟
×بله؟
پ.س: مگه نمیگی که خیلی دوسش داری پس باهاش ازدواج کن حیفه عشقتون نسبت به هم اینطوری هدر بره
م.س: عزیزم هنوز برای ازدواج زوده بزار با رز بیشتر آشنا بشیم بعد
پ.س: اینطور فکر میکنی؟
ادامه دارد🍒......
Part 3
سونگمین ازم جدا شد و بعد از سلام به پدرش رفت دستشو بوسید و بعد مادرشو به آغوش کشید......
م.س: اوممممم پسر قشنگم
بعد از جدا شدن از بغل مادرش اومد عقب و دستشو گذاشت پشت کمرم.......
_پدر، مادر این رزِ همون دوست دختری که درباره اش حرف زدم
×سلام از دیدنتون خوشبختم آقا و خانوم کیم{تعظیم}
پدر سونگمین پشت دستشو جلوم دراز کرد گیج شده بودم نمیدونستم چرا اینکارو میکنه که سونگمین با آرنجش زد بهم و با چشماش اشاره کرد به دست پدرش که فهمیدم باید ببوسمش پس هول شده رفتم جلو دستشو بوسیدم این مرتیکه یجوری رفتار میکنه که انگار کیه پوففف
م.س: خیلی خوش اومدی دخترم
×ممنونم{لبخند}
پ.س: بهتره بریم داخل بیرون سرده
_حتما
رفتیم داخل..داخلش از بیرونش خیلی قشنگ تر بود داشتم به اطراف نگاه میکردم که پام پیچ خورد و خوردم زمین که همه ی نگاه افتاد روم سونگمین سریع اومد طرفم و کفشمو در اورد و مشغول دیدن مچ پام شد
_خوبی؟ درد میکنه؟ چرا جلوی پاتو نگاه نکردی؟{عصبی و کمی بلند}
×ببخشید{سرشو انداخت پایین}
م.س: دخترم حالت خوبه؟
×خوبم خانوم کیم فقط یکم درد میکنه
پ.س: اگر خیلی پاش درد میکنه میتونیم بگیم دکتر خانوادگیمون بیاد{سرد و جدی رو به سونگمین}
×نه من واقعا حالم خوبه
_مطمئنی؟
×اوهوم
خواستم بلند شم که پام درد گرفت و از دوباره خواستم بخورم زمین که سونگمین بازومو گرفت و مانع افتادنم شد و رفتیم سمت پذیرایی وقتی رسیدیم کمکم کرد بشینم و خودشم کنارم نشست
پدرش خیلی سرد و عصبی بود نگاهاش سنگین و مؤذب کننده بود پس سعی میکردم زیاد باهاش چشم تو چشم نشم
سکوت عجیبی بینمون بود که مادر سونگمین این سکوت رو شکست
م.س: خب دخترم چطوری با سونگمین آشنا شدی؟
×خب راستش......{سونگمین پرید وسط حرفش}
_من و رز توی یک کافه باهم آشنا شدیم
پ.س: چطوری؟{سرد}
سونگمین میخواست حرفی بزنه ولی اینبار رز نذاشت حرفی بزنه
×درست اون روز رو یادمه من گوشه ی کافه نشسته بودم و سونگمین اونطرف کافه، سونگمین منو خیلی راحت جذب خودش کرد پس منم از سر میزم بلند شدم و رفتم سر میز سونگمین و بهش درخواست دوستی دادم و اونم گفت که از من خوشش اومده{لبخند}
پ.س: همین شد باعث قرار گذاشتنتون؟
×بله
پ.س: هه چه مسخره یک دختر یک شبه رو به دختر عموت ترجیح دادی
_پدر لطفاً درمورد رز درست حرف بزن
پ.س: تو واقعاً این دخترو دوسش داری یا فقط یه هوسه؟
_دوسش دارم خیلی هم دوسش دارم
پ.س: خیلی خب پس باهاش ازدواج کن
_چی؟
×بله؟
پ.س: مگه نمیگی که خیلی دوسش داری پس باهاش ازدواج کن حیفه عشقتون نسبت به هم اینطوری هدر بره
م.س: عزیزم هنوز برای ازدواج زوده بزار با رز بیشتر آشنا بشیم بعد
پ.س: اینطور فکر میکنی؟
ادامه دارد🍒......
- ۴.۰k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط